غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
چنان که سوختن از بیتو ساختن سخت است
کجا در آتشِ سوزان گداختن سخت است؟!
بسیار گریه می کرد، دلگیر از خودش بود
خود را شکنجه می داد زنجیر از خودش بود
میسازمش هر روز، ویران میشود هر شب
امواج مغزی که! هذیان میشود هر شب
بدون چتر حس کن باد و باران بهاری را
به رگبار گلاب افشانه زن گیسوی جاری را
پنجشیر، پشت کوههایت تاجیکستان است
در بستر شهنامههایت روح ایران است
چون رنگ از تبسم پاییز رفته ای
چون ماه از نهایت دهلیز رفته ای
بارها مسیر رفته را، رفتهایم و باز می رویم
ما پیادههای خود سوار، راه را دراز می رویم
دلخور نِیَم که طالع من درد میکشد
باور کنید مغز سخن درد میکشد
گرفته است دماغم را هنوز دود و دم بویش
چقدر خاطره داریم از چراغ نفتی و سوسویش
دیدی رفیق؟ شهر پُر از کینه داشتیم
آوار سنگ در دل آیینه داشتیم
دارم در این چاه گلو كم كم كبوتر می شوم
پر می كشم پر می زنم، پیوسته پرپر می شوم
گم کردهام خود را که پیدا بوده باشم
من اهل اینجا یا نه، آنجا بوده باشم؟