به حال عاشق مسكین، جفا چندان نمی گردد
به سان مردمك گویا، درون دیده جا كرده
ز دیده آب زن بازلف جاروب
که آن سر روان میآید امروز
دلا خوش باش که جان میآید امروز
تو را برتن روان میآید امروز
عقل میگوید گذر از مستی و مستور باش
عشق میگوید بیا بردار چون منصور باش
چشم دارم من ز فضلت ای خدا
تا دهی توفیق ز الطافت مرا
دل عشاق گرد عارضت مستانه می رقصد
بلی چو شمع روشن شد دو صد پروانه می رقصد
بتی دارم که با نازو ادا گیسو رها کرده
میان چون نی شکر بسته دهان چون غنچه وا کرده
برو قاصد ز من برگوی آن سرو خرامان را
كه كی خواهد منور ساخت شام غريبان را