ما دل از او خواستیم او سر به ما تقدیم کرد
آب تا گفتیم، او کوثر به ما تقدیم کرد
در پی راه فرار از بند افکار خودم
مثل پیکار دو آیینه گرفتار خودم
سلام ای باد، ای باد سحر! پیش آ! چه آوردی؟
جواب نامهها را شرح کن با ما! چه آوردی؟
رسیدم باز سمتت با دلی از قبل شیداتر
پناه آورده است انگار تنهایی به تنهاتر
دل بسته ام به دیدن تو از شب زمین
به چشم های روشن تو از شب زمین
آخرش آمد و با خود آورد نسل تیره ترین ابرها را
ده شب پشت در پشت گریاند بر سرم مرغ های هوا را
بی مرگ، کدام زندهگی را رنگ است؟
هر جای که زندهییست مرگآهنگ است
تب سرخ است و موجستان تاول بر لب كابل
كدامین كهكشان بلعیده ماه و كوكب كابل
مبند پنجره ی کوچکی جهانم را
بهم مریز تمامی آشیانم را
از جان و مال هر چه که دارم فدای تو
باقی فقط دلی ست که آن هم برای تو
شب به گریه روز را با درد سر، سر میکنم
زندگی را بیتو با خون جگر سر میکنم
آیینه بمان پیش رخت رنگ بیانداز
برصورت وحشت زده ات چنگ بیانداز