در کشور من
نام هیچ زنی دریا نیست...
تا کجا دل بشکند تا رحم تو حاصل شود
تا کجا خونبارد تا گم شهرت قاتل شود
هر نفس ما راست باری از وقار زندگی
بازی جان دارد این تن در قمار زندگی
جزء غم عشق تو عشق کسی در سر نکنم
در حضور تو نظر بر رخ دیگر نکنم
ای جذبۀ عشق آسمانی
ای عظمت و قدرت روانی
مجنون صفت اندر هوست یار برقصم
دیوانه از آن لذت دیدار برقصم
ای بر دلم نشسته چی خوش آرامیده یی
عشقت به جانم همچو خدا آفریده یی
عمریست کز دیار وطن دور رفته ایم
بس دردهایی دل که به همدل نه گفته ایم
الله ای سرزمین من گرفتند از تو آزادی
جبینت را زدند مُهری به ویرانی و بربادی
صد جفا کرده اگر پاره کنی سینۀ ما
مهر تو باز بورزد دل بی کینۀ ما
تو را صد بار در یک روز بینم پیش چشمانم
ولی با من تو از من میروی ای مونس جانم
تو ای سپیده نمی گنجی در گمان مرا
توئی به ظلمت جان و دل ارمغان مرا