انار جان...
ای نو انار شکافته هلمندی...
خاک گردیم ز خاکم گرد پایی بر نخاست
عطر آسایش به عمرم از هوایی بر نخاست
برایت کاش میمردم چنان سرباز در جنگی
به از این که بمیرم دائما در داغ دل تنگی
این ایستگاه سوم و لبریز آدم است
ساعت دوباره شش شده اما کسی کم است
ای محرّم ما عزادار علی دیگریم
هان سیهتر شو که غمدار علی دیگریم
سرد است و من یخ زده ام توی خودم
خورشید چه قد فاصله دارد از من
قیام خون و خنجر دیده مردم
شهادت را مکرر دیده مردم
توئی یک قلّه، ما از کوه، پژواک صدا بودیم
تو پابرجاترین، ما هم به دامانت رها بودیم
کاری نکن با چهرهی خوب اش، زمان جان!
با گُلگلیِ گونه های او، خزان جان!
دیشب دلم به تیره دل آسمان گریست
با پرده های ابر سیه ناگهان گریست
در کشور من
نام هیچ زنی دریا نیست...
تا کجا دل بشکند تا رحم تو حاصل شود
تا کجا خونبارد تا گم شهرت قاتل شود