شب به گریه روز را با درد سر، سر میکنم
زندگی را بیتو با خون جگر سر میکنم
این خودم نابود میسازد خودم را در خودم
من درختم، با کسی مثل تبر، سر میکنم
تیز رفتم زندگیام را، خطر کردم، سپس
زندگی را بعد از این آهستهتر سر میکنم
خوب و بد را در سرشتم چون سرشتند از ازل
با رفیقانی ز جنسِ “خیر و شر” سر میکنم
جز سرِ سازش نباشد چاره با تقدیر بد
گر نشد اینگونه، یک نوع دگر سر میکنم
خیر باشد در بساطم نیست از دنیا پشیز
دلخوشم، تنها همینکه با “هنر” سر میکنم