و دیگر نه دیوار مانده، نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان، نه کشت
دردها را چگونه بنویسم، مثل این شعر بیزبان شده اند
خستگی، اشک، دایما در رنج… همه قانون این جهان شده اند
تو آمدی که جهان مرا عوض بکنی
تمام روح و روان مرا عوض بکنی