آیینه ای که حال مرا می زند بهم
خورشید و ماه و سال مرا می زند بهم
سگْ مستی ات را پاچه میگیرد غمی دیگر
افتاده بر روی اتاقت ماتمی دیگر
تا چشم دل بروی تو دلبر نظر نکرد
دل ترک جان نگفته و جان ترک سر نکرد