فقر آدم را مهربانی عبوس می کند
از خود گذشته ای خودخواه
به شب که عاصی و دلتنگ، سربرهنه نشست
دوباره در نفسِ تَنگِ خانه... عادت کن
با ابر، همیشه طرح باران میریخت
صبحانه که آب بین گلدان میریخت