جناب آقای احمدی! ضمن اشاره به دورۀ مکتب و تحصیل خود بفرمایید چه عواملی باعث شد به ادبیات گرایش پیدا کنید؟ شنیدن و خواندن قصهها و افسانهها و اشعار چقدر در این گرایش نقش داشت؟
من از حدود شش سالگی سوادآموزی را از مکتب خانه شروع کردم. در روستاهای آن زمان رسم بر این بود که بچهها تابستان و پاییز به خانواده در کار زمین داری کمک میکردند اما زمستانها و ماههای فروردین و اردیبهشت از فصل بهار را در مکتب خانه نزد ملای ده درس میخواندند. متون درسی در مکتب خانه عبارت بود از عمهجز، شامل الفبای عربی و سورههای خردترک قرآن، متن هیجگی(هجایی) قرآن بعد روانخوانی قرآن، پنجکتاب و دیوان حضرت حافظ. بعد از این مراحل هم مقدمات علوم عرب شروع میشد. از قبیل نصابالصبیان، صرف هوا، صرف میر، مراحالارواح، هدایه و امثالهم. من تا روانخوانی قرآن را همان زمستان اول تمام کردم. بعد شروع کردم به پنجکتاب که منظومهایست به زبان روان و سلیس فارسی. در سال دوم به دیوان حافظ رساندم. پدرم به هر زحمتی بود از بازار سنگماشه، مرکز فرمانداری جاغوری، یک نسخه دیوان حافظ را تهیه کرد و من در زمستان دوم درس را از دیوان حافظ شروع کردم. دیوان حافظ فکر کنم دوسهسالی طول کشید. چون اول زمستان که شروع میکردم تا نیمههای اردیبهشت بعد میرفتم سراغ کار. سال بعد باید دوباره آن را مرور میکردیم. تا چهارده سالگی که من در وطن بودم دوسه کتاب از کتاب جامعالمقدمات را هم خواندم. از میان این کتابها چند چیز در ذهنم تهنشین شده بود. بخشهایی از کتاب نصابالصبیان اثر ابونصر فراهی از بزرگان ایران شرقی که واژگان عربی را به فارسی سره معنی کرده است. دیگری بخشهایی از منظومۀ پنجکتاب که با این بیت شروع میشد:
کریما ببخشای بر حال ما
که هستم اسیر کمند هوا
گذشته از این بیتهایی از اشعار حضرت لسانالغیب همانند:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
بخصوص با قافیۀ فرخ که ناگفته میفهمیدیم این نام یک فرد هست:
دل من در هوای روی فرخ
بود آشفته همچون موی فرخ
نکتۀ دیگری که لازم به یادآوری است این استکه وقتی در مکتب خانه تمرین خطاطی یعنی خوشنویسی داشتیم یکی از سرمشقها این بود:
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
درخت دشمنی بر کن که رنج بیشمار آرد
غایت سخن اینکه شعر این گونه در جامعه و نظم و نظام زندگی ما حضور داشت.
سال 1360 حدود نیمههای فروردین ماه بود که من با تعدادی از اهالی محل یعنی قریۀ میانه از توابع ناوۀ الیاتو، فرمانداری جاغوری، استان غزنی عازم ایران شدم. یادم هست که نوزدهم ماه فروردین سال شصت در شهر کویته بودیم. بعد از چند روز از راه تفتان وارد زاهدان شدیم. بعد رفتیم اصفهان. سپس مشهد. در مشهد نزد یکی از اقوام خودم آمدم که در دفتر نهضت اسلامی شعبۀ مشهد مسؤول روابط آن دفتر بود تبعا من هم همانجا ماندگار شدم بدون هیچگونه آیندۀ روشنی اما اسفندماه همان سال حوزۀ علمیۀ مشهد امتحان ورودی گذاشته بود من هم رفتم بر اساس همان سواد مکتب خانهای خودم امتحان دادم و قبول شدم. با این حساب از سال 61 رسما وارد فضای آموزشی و تحصیل و مدرسه شدم.
آن زمان طلبهها روزهای جمعه جلسات تمرین سخنرانی داشتند. من هم به جمع طلاب جاغوریگی مقیم مشهد پیوستم. تعدادشان زیاد بود. اوائل فقط شنونده بودم. چیزی یاد نداشتم. اما در کنار این نشستها اتفاقی افتاد که مسیر فکری من را عوض کرد. یکی از طلاب مخفیانه نشریهای را به دستم داد و گفت این را بخوان. منتها مواظب باش کسی نبیند. من این نشریه را خواندم. بسیار برایم خوشایند بود. مطالب آن به دلم نشست. نشریه، پیام مهاجر، نشریۀ کانون مهاجر افغانستانیهای خارج از کشور بود. بخصوص نشریۀ جوالی آن خیلی برایم لذتبخش بود و به جانم نشست. مثل آب خنک و گوارایی بود که به آدم تشنه و گیرمانده در کویر برسد. این نشریه هم من را به خواندن مطالب فارسی ترغیب کرد و هم به نوشتن. بعد از آشنایی با این نشریه به جای اندیشیدن به سخنرانی و روضه که رسالت اصلی جلسات تمرینی بود من به نوشتن رو آوردم. در همان روزهای اول شروع کردم شبیه مطالب نشریۀ جوالی مطلب نوشتم. مطالب کوتاه و توصیفی. این کار باعث شد که زبانم را هم تقویت کنم. یادم هست آن اوائل یک فرهنگ عمید در حجرۀ طلبگی داشتیم. سعی میکردم آن را بخوانم و لغات باب ذوقم را یادداشت کرده آنها را در بهاصطلاح مقالههای توصیفی که مینوشتم به کار ببرم. معمولا هم سعی میکردم واژگانی را یادداشت کنم که کمتر کسی آن را یاد داشت و یا قبلا به کار برده بود.
توصیفی نوشتن ادامه پیدا کرد تا کلاسهای اول و دوم راهنمایی را هم خواندم. یعنی شبانه به مدارس دولتی هم میرفتم. این نوع تلاشها من را با ادبیات فارسی بیشتر آشنا میکرد. چون زمان جنگ هم بود اشعار حماسی و رزمی هم از رسانههای آن زمان یعنی رادیو و شاید روزنامه پخش و نشر میشد. این روند باعث شد که من از نوشتن مقالات توصیفی خسته و مأیوس شوم. حس میکردم شعر خیلی رسانۀ مهمتر و مؤثرتری هست. این شد که کمکم به شعر علاقمند شدم. دفتر تبلیغات مشهد کلاس آموزش شعر گذاشته بود. در آن شرکت کردم. فکر کنم استاد آن آقای دکتر اشرفزاده بود. ریشی پرفیسوری داشت. جزوهای هم تهیه کرده بود. عروض و قافیه درس میداد. چند جلسهای رفتم. اما از مباحث سنگین آن دلزده شدم. عطایش را به لقایش بخشیدم. اما بیتأثیر هم نبود چون با یکسری نامها آشنا شدم. نامها و صداهایی که قبلا از رادیوی بیبیسی هم شنیده بودم. رادیوی بیبیسی گاهی، فکر کنم هفتهای یک بار برنامۀ شعر داشت. شاعران معاصر ایران را معرفی میکرد و شعرهای آنان را پخش میکرد. همین هم باعث شد که با نامهای برجستۀ شعر فارسی آشنا شوم. کمکم کتابهای برخی از اینان را در کتابخانۀ آستانقدس رضوی مطالعه میکردم. بالاخره اقبال به ما رو آورد و کنگرۀ شعر طلاب در مشهد برگزار شد. این کنگره خیلی روی من تأثیر گذاشت. با شعر از نزدیک ارتباط گرفتم. بخصوص شعر معاصر جوان. بیشتر شاعران جوان بودند. اینجا بیشتر دانستم که شعر خیلی رسوخ بیشتری در جامعه دارد. خیلی برنده است. تصمیم گرفتم که خودم هم شعر بگویم.
اگر بخواهم چیزهایی که در گرایش من به شعر نقش داشتند را فهرست کنم باید بگویم نخست آموزشهایی است که در مکتب خانه داشتهام. مثل پنجکتاب که خود به شعر است. دوم دیوان حضرت لسانالغیب از مهمترین متنهای فارسی که قرنهاست به عنوان متن درسی در وطن ما به عنوان متن آموزشی در مکتب خانهها تدریس میشود. سوم شاهنامهخوانی و حملهخوانی که از متون حماسی فارسیزبانان است و همواره مجالس آن حتی در دورترین نقاط ایران شرقی از قدیم برپا بوده و هست. سومین مسئله هم افتادنم در مسیر تحصیل در ایران و آشنایی با نشریات کانون مهاجر و سپس آشنایی با جریان شعر معاصر فارسی. در نهایت راه یافتن به محافل شعرخوانی و نقد شعر در مشهد.
چه انگیزههای دیگری جز موارد بالا در گرایش شما به ادبیات تأثیر داشت؟
هرچند بخشی از پاسخهای بالا جواب این سؤال هم هست اما اگر به یک سری نکات دیگر هم اشاره کنم بد نیست. مثلا سرخوردگی هم میتواند یکی از علتهای گرایش من و هم نسلان من به ادبیات باشد. چون به لحاظ سیاسی هم من تلاشهایی داشتم که بتوانم وضعیت جامعه را عوض کنم. نقش مؤثرتری در بهبود جامعه و کشورم داشته باشم. اما نشد. موانع فراوانی بود. ما مأیوس شده بودیم. من هم جزء جوانان سرخوردهای بودم که با مشت بر دیوار میکوبیدیم اما هیچ چیز عوض نمیشد. ادبیات احتمالا آخرین پناهگاه من و امثال من بود. در واقع ادبیات ما را از آن سرخوردگی سیاسی دورۀ جوانی نجات داد. شعر آن زمان رسانۀ حاکم و یکهتاز میدان بود. خودبهخود شیفتۀ آن شدم. مفری بود برای من و هم نسلان من.
مطالعه و یا افراد چقدر در گرایش شما به ادبیات نقش داشت؟
مطالعه که مبنا و زیرساخت فکری هر انسانی است. اگر من به محیط آموزشی و پرورشی پا نمیگذاشتم. اگر به مطالعۀ فارسی روی نمیآوردم و اگر با نامهای نامآوران شعر معاصر فارسی از طریق رادیو و بعد کتابها آشنا نمیشدم شاید مسیر دیگری را میپیمودم. در کنار این مسائل یک بستر آمادۀ ذهنی و فطری هم لازم است تا آن بذر ریشه بدواند و جوانه بزند و بارور شود. بخصوص خواندن اشعار حافظ در مکتب خانه و رسم خواندن اشعار حماسی در دورۀ کودکی در بالندگی ذوق انسان و آمادهسازی آن بستر فطری و ذوقی نقش بهسزایی دارد. در بارۀ افراد البته در اوائل فرد خاصی نبود که واقعا در گرایش من به سمت ادبیات نقش مؤثری داشته باشد. اما جرقهاش با همان آشنایی با نشریات کانون مهاجر آغاز شد. چون روش نوشتن کانونیها توصیفی بود. نوشتن مقالات توصیفی چیزی است که انسان در سن و سال نوجوانی و آغاز جوانی لازم دارد. به طبع انسان در این دوره سراسر هیجان و احساسات است. آن غلیان را تنها متنهای ادبی توصیفی اقناع خواهد کرد. اما وقتی وارد گود شدیم با هر فرد و هر جمعی که آشنا میشدم و بر میخوردم تأثیری داشت یقینا.
آثار اولیۀ شما چه زمانی تولید شد؟ و اولین آثار ادبیتان چه ویژگیهایی داشت؟
اگر منظور شما از آثار اولیه شعر باشد نه مطالب توصیفی باید عرض کنم که بیشتر انگیزۀ شعر سرودن در من از همان کنگرۀ شعر حوزه در مشهد بود که قوت گرفت. پیش از آن هم کم و بیش چیزهایی سروده بودم. ولی هرازگاهی بود. اما دقیقا از نیمههای سال 69 بود که هم سرودم و هم در پی جمع و جماعتی برآمدم تا هم نقد و هم دیده شود.
از لحاظ فرم آثار اولیهام غزل و قصیدهواره و فکر کنم یک مثنوی هم با وزن کوتاه بود. اما از لحاظ مضمون بیشتر عاطفی مثلا در سوگ برخی از افراد که برایم عزیز بودند و بعد که جدیتر شد بیشتر اجتماعی و میهنی بود.
در آن دوره کسانی را میشناختید که فعالیت ادبی داشتند؟ با کدام مراکز رفتوآمد داشتید؟ اولین مراکزی که به آنجا رفتوآمد داشتید را نام ببرید؟ چگونه با آنجا آشنا شدید؟ عکسالعمل افراد نسبت به کار ادبی شما چگونه بود؟
در واقع در آغاز نه. یعنی در اطراف و محیط زندگیام کسی نبود. سال 69 که نشریۀ حزب وحدت اسلامی با عنوان هفتهنامۀ وحدت نشر شد شروع کرد به نشر برخی از شعرهای هموطنان مهاجر افغانستانی. شاید از طریق همین نشریه متوجه شدم که جلسهای در دفتر مشهد این حزب برگزار میشود و شاعران شعر میخوانند و نقد میشود. من هم غزلکی گفتم و عصر پنجشنبهای رفتم به محل جلسه که در طبقۀ سوم ساختمان دفتر حزب وحدت، انتهای بلوار راهآهن بود. وقتی به این جلسه رفتم دیدم آقای سید حیدر علوینژاد بلخی جلسه را مدیریت میکند. به جز ایشان یادم نمانده که چه کسانی آن روز در آن جلسه بودند. نوبت به من رسید من هم شعرم را خواندم. همه تشویق کردند بخصوص آقای علوینژاد. بعد فرمودند که امروز جلسۀ خوبی هم در حوزۀ هنری مشهد هست. آقای محمدکاظم کاظمی از شاعران هموطن هم در آنجا حضور دارد. بعد ایشان من را با خود به آن جلسه هم برد. جلسه در طبقۀ همکف ساختمان نوساختۀ سازمان تبلیغات در خیابان چارطبقۀ مشهد بود. وقتی ما وارد جلسه شدیم چند نفر بیشتر نیامده بودند. آقایان عباس ساعی بود. محمدکاظم کاظمی بود. احتمالا مصطفی محدثی، مجید نظافت و کسی به نام محمد بهشتی. بقیه بعدا کمکم آمدند. جلسۀ نسبتا شلوغی بود. در بدو ورود آقای علوینژاد من را به استاد کاظمی معرفی کردند. گفتند استعداد تازهای کشف کردهام. دست دادیم و خوش و بشی کردیم. استاد کاظمی خندهرو بود. بعد جلسه رسمی شد. هر کس طبق نوبت شعر خواندند. نوبت که به من رسید گفتند از مهاجران افغانستانیاست. تازه به شعر روی آورده. گفتند شعری بخوانم. من با اینکه خجالتی بودم. جرأت چندانی نداشتم. عرق کرده بودم. بهرغم این کمرویی غزلم را خواندم. همه تشویق کردند. سنت جلسه این بود که در جلسه اول مهمان حساب میکردند و شعر را نقد نمیکردند. اما تشویقی که کردند بسیار روی روحیهام تأثیر داشت. خیلی شوق و ذوق پیدا کردم. اتفاقا همین شعرم در روزنامۀ قدس مشهد آن زمان توسط یکی از شاعران که دبیر یا همکار صفحۀ ادبی آن روزنامه بود چاپ شد. چه آن روز که در آن جلسه شرکت کرده بودم و چه آن روز که شعر در روزنامۀ قدس چاپ شد از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم.
بعد در پایان همین جلسه که روزهای پنجشنبۀ هر هفته برگزار میشد بین آقای علوینژاد و آقای کاظمی صحبت جلسۀ خودی هم شد. گفتند که روز جمعه شاعران مهاجر هم جلسهای دارند. آن جلسه هم که تازه شکل گرفته بود در منزل استاد کاظمی در آخر عدل خمینی برگزار میشد. من را هم دعوت کردند که در آن جلسه هم بیایید و با شاعران مهاجر هموطن آشنا شوید. روز جمعه رفتم آخر خیابان عدل خمینی. منزل استاد کاظمی. در این جلسه بود که با جمعی از شاعران جوان هموطن مثل آصف رحمانی، حسن حسینزاده، فریدون رحیمی، فریدون نقاشزاده آشنا شدم. فکر کنم استاد مظفری هم در این جلسه حضور داشتند.
اولین ادیبان هموطن و به خصوص مهاجر را که شناختید چه کسانی بودند؟
اصولا اولین مواجهۀ من با آثار ادبی ایران شرقی وقتی بود که من در جستجوی هویت ادبی و تاریخی خودم بودم. بالاخره برخوردم به اثر ماندگار شادروان دکتر علی رضوی با نام شعر دری. نامهای زیادی همراه با مختصر زندگینامه و چند اثر از آنان در این اثر به طبع رسیده بود. این خیلی برایم ارزشمند بود. بعد هم از طریق رادیو بیبیسی با نام و شعر استاد خلیلالله خلیلی آشنا شدم. قبل از همۀ اینها هم از طریق نشریۀ پیام مهاجر با نام و یاد زندهیاد علامه بلخی آشنا شده بودم. قصیدۀ شب دیجور ایشان را در یکی از نشریات خوانده بودم. به حق ایشان از نامآوران شعر مقاومت در ایران شرقی است. از بین شاعران مهاجر چهرهای که من را منقلب کرد استاد مظفری بود. اولین بار شعرخوانی ایشان را در همان کنگرۀ شعر حوزه در مشهد دیدم. هم سیمای ایشان و هم زبان ایشان برای من در آن لحظه نقطۀ عطف بود. به شعر ایشان وقتی گوش دادم احساس میکردم یکی دارد از من سخن میگوید. مثلا من اولین بار واژۀ بلخ یا مثلا قبیله را در شعر ایشان شنیدم. زبان و محتوای شعر ایشان برایم خیلی بومی مینمود.
آثار اولیۀ دیگران را چگونه دیدید؟ چه ویژگیهایی داشتند؟
فکر کنم اولین مواجهۀ من با آثار شاعران مهاجر از منظر زبان بود. یعنی اینها دو ویژگی داشتند. نخست اینکه زبانی نسبتا نوی داشتند. من قبلا چنان زبانی را در شعر هموطنی نشنیده بودم. دیگری بومی بودن آن زبان بود. همانطور که دربارۀ شعر مظفری اشاره کردم. دربارۀ شعر کاظمی هم تا حدی بود. در شعر مثلا آصف رحمانی بود. او گفته بود هلا مجاهد دستار بر کمر بسته. این شعر هم به لحاظ زبانی و هم به لحاظ تصویری برای من بومی بود. در شعر کاظمی هم این واژۀ هلا خیلی به کار گرفته شده بود. ما در گویش جاغوریگی همین واژه را به صورت اَلَه روزمره به کار میبریم. یا نقاشزاده کلمۀ هلمند را در شعر خود آورده بود. برای من این چیزها خیلی جذابیت داشت و موارد دیگری از این قبیل. در کنار اینها مضمونپروریشان برای وضعیت کشور هم برایم تازگی داشت. تا پیش از آن من به چنین ویژگیهایی در شعر شاعران وطنی برنخورده بودم اگر هم برخورده بودم واجد چنین زبانی نبود. مثلا در شعرهای شعر دری چنین ویژگیهایی نبود. در عرصۀ ادبیات داستانی هم تا حدی همین خصوصیتها لحاظ میشد.
برداشت جامعه یا محیط از ادبیات چه بود؟
در روزگار و محیطی که ما زندگی میکردیم به نظرم شعر در فضای جامعه جاری و ساری بود. برداشت من این است که در دورۀ جنگ عراق با ایران شعر نقش بسیار برجستهای داشت. یک بخش از کار تهییج و بسیج نیرو توسط شعر و شاعران انجام میشد. در رادیو و روزنامه و محافل، شعر همواره خوانده و شنیده میشد. جامعۀ مهاجر هم به تبع جامعۀ میزبان بیتأثیر از این ماجرا نبود. سایر گونههای ادبی البته خیلی مطرح نبود. بعد از جنگ بود که کمکم داستان و رمان و دیگر گونههای ادبی و هنری قد بر افراشتند. اگر شعر مقاومت در جامعۀ مهاجر رشد کرد به این خاطر بود که سایۀ شعر مقاومت ایران بر آن مستدام بود. جامعۀ ما هم که درگیر جنگ بود. خواهینخواهی به شعر نیاز داشت. نشریات مهاجر گاهگاهی شعری چاپ میکردند.
آیا با ادبیات ایران آشنایی داشتید؟
راستی را که من بیشتر پیگیر امور مطالعات فارسیام بودم تا دروس حوزه. همان گونه که قبلا هم شرح دادم با نامآوران شعر معاصر فارسی نخستین بار از طریق رادیو آشنا شدم بعد مطالعۀ کتاب و روزنامه. مثلا این شعر سهراب سپهری را نخستین بار از رادیو بیبیسی شنیدم:
من سازم بندی آوازم برگیرم بنوازم بر تارم زخمۀ لا میزن راه فنا میزن! و مواردی از این دست. قبل از اینکه اصولا شعری بسرایم پیگیر امور شعر در مشهد بودم. یادم هست که اطلاعیهای دیدم مبنی بر برگزاری شب شعری در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد. عصر بود. رفتم. سالن آمفی تئاتر دانشکدۀ ادبیات بود. شب شعر با حضور شاعر مطرح آن روزگار مهرداد اوستا بود. یک بیت بسیار معروفی هم از ایشان بر سر زبانها هست:
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی که چه دردی است.
پیرمرد را با همان موی سپید و بروت نه چندان پرپشت و اندام باریک و نسبتا بلند و متواضع در دانشکدۀ ادبیات مشهد دیدم. پیرهن سفید و کتشلوار مشکلی تنش بود این نخستین شب شعری بود که من حضور یافتم. در پایان شب شعر هم همه دور مرحوم اوستا جمع شدند. من هم رفتم. هر کسی دفتری دستش بود. از ایشان امضا میگرفتند. ایشان هم چیزی مینوشت و امضا میکرد. من هم یک تقویم خیلی کوچک در جیب داشتم. درآوردم خدمت ایشان دادم. گفتم اهل ایران شرقیام. ایشان هم لطف کردند بیتی نوشتند. بعد نوشتند برای مجاهدان ایران شرقی(افغانستان). جذاب بود این لحظه برایم. خیلی خوشحال شدم. این تقویم مدتها با من بود اما سرانجام بر اثر اثاثکشیهای پیاپی مفقود شد. اما مسیر مطالعهام که از مسائل سیاسی به ادبی تغییر یافت گره خورد به ادبیات و شعر معاصر. مثلا قبل از اینکه به شعر سرودن رو بیاورم کتابهای شاعران مشهدی مثل محمدباقر کلاهی اهری و شاعری به نام محمد زهری را داشتم. هرچند با شعر نو خیلی آشنایی نداشتم. فهم درستی هم از شعر نو نداشتم. اما در کل میدانستم مسیر درست شعر همینهایند.
آیا با ادبیات افغانستان آشنایی داشتید؟
به بخشهایی از این سؤال قبلا پاسخ گفته شد. اما این نکته را باید آور شوم که با ادبیات معاصر داخل کشور نه. وقتی در پی هویت فرهنگی و تاریخی خود بودم طلیعۀ مسئله جالب بود. یعنی نخست به مجموعههای شعر و نثر دری برخوردم. آن وقتها در ایران در بارۀ ایران شرقی کتاب خیلی کم بود. خیلی کم. به جز این دو مورد یک رمان کوچکی هم نشر شد با عنوان بازی سرنوشت. این کتاب در غرفههای روزنامهفروشی به فروش میرفت. این خود نشان میداد که کتاب وارد بازار رسمی کتاب و نشر نشده و به اصطلاح متعلق به ادبیات زرد هست. در افواه گفته میشد که نویسنده افغانستانی است. اما نه از خود داستان مشخص بود و نه یادداشتی در کتاب به این موضوع اشاره کرده بود. غیر از این کتابی نبود. آثار داخل هم که به ایران نمیآمد. شاید هم ما خبر نداشتیم. در دسترس ما چیزی نبود. اما جالب بود که برنامۀ زمزمههای شبهنگام رادیو ایران شرقی را که از کابل پخش میشد هر شب میشنیدم. راستش را بخواهید به جز لحن و لهجۀ کابلی آن تفاوت محسوس دیگری با ادبیات این سوی مرز نداشت.
با مطبوعات چقدر آشنا بودید؟ آیا ارتباطی هم داشتید؟ از اولین ارتباطات و آشنایی و چاپ اولین مطالب بگویید؟
در نخست تنها با مطبوعات انقلاب ایران آشنا بودم. دلیلش را البته نمیدانم شاید تأثیر محیط بوده است. مثلا مجلۀ پیام انقلاب را هر ماه میگرفتم. برخی از مطالب آن را میخواندم. پسانها با اطلاعات هفتگی هم اخت شدم. هر یک از اینها صفحهای را هم به شعر اختصاص داده بودند. کمکم با مجلات تخصصیتر هم آشنا شدم. یعنی وقتی وسعت دید و بینش بیشتری نسبت به فرهنگ و هنر یافته بودم. مثلا خورۀ مجلۀ کیهان فرهنگی بودم. بعدها آدینه و تکاپو و بخارا و مجلۀ فیلم و غیره.
دربارۀ مطبوعات مهاجر البته نخستینشان بعد از پیام مهاجر و جوالی پیام مستضعفین بود. بعد هم مجلۀ حبلالله. در واقع نخستین مقالهام رابا عنوان شهاب شکن در گرامیداشت علامه بلخی برای مجلۀ حبلالله فرستادم که چاپ هم شد. آن زمان نام نویسنده را نمینوشتند. نوشته بودند ارسالی یک علاقمند. بعدها یعنی در دهۀ هفتاد خورشیدی مطالبم در روزنامۀ اطلاعات و کیهان هم چاپ شد. نقدی بر مجموعه شعر سوگنامۀ بلخ نوشته بودم که در روزنامۀ کیهان نشر شد. در هفته نامۀ وحدت یا گلبانگ نشر شد. گلبانگ ضمیمۀ ادبی هفتهنامۀ وحدت بود.
ادبیات مقاومت به نظر شما دارای چه ویژگیهایی است؟
به لحاظ محتوایی جانمایۀ ادبیات مقاومت را یک مسئله صورت بندی میکند و آن هم دفاع است. دفاع هم یا در برابر نیروی مستبد خارجی صورت میگیرد. مثل دوران اشغال یا در برابر نیروی مستبد داخلی صورت میگیرد. در کشور ما دورههای مختلف ستم و استبداد وجود داشته است. در دورۀ استبداد داخلی مثلا مشروطهخواهان کار کردند یا در دورۀ هاشمخانی و بعد از آن یا استبداد طالبانی یا مقاومت در برابر نظام تبعیضآمیز و غیره. آنچه در این دورهها چه در داخل کشور و چه در بیرون کشور توسط شهروندان ایران شرقی آفریده شده مشمول ادبیات مقاومت میشود. به لحاظ صورت هم که به هر صورتی که شکل پذیرد جزء ادب مقاومت شمرده میشود.
نظرتان در ارتباط با ادبیات مقاومت افغانستان چیست؟
در ایران شرقی هم ادبیات مقاومت بر اساس همان عنصر و مؤلفههایی که شرحش رفت شکل گرفته است. ما هم ادبیات مقاومت علیه اشغالگران خارجی داریم و هم علیه استبداد داخلی. شاید علیه استبداد داخلی بیش از همه. جامعۀ ما استبداد زده هست و در دورانهای مختلف ادب مقاومت در تکاپوی مبارزه بوده است.
به لحاظ کیفی اگر بخواهیم آن را در معرض داوری قرار بدهیم شدت و ضعف دارد. در برخی از برههها قوت لازم را به دست آورده است و در برخی از برههها نه. دورههای مشروطهخواهی و دورۀ هاشمخوانی و داوودخانی و حتی دورۀ کمونیستی آثار تولید شده چندان کیفیت نداشته است. اما پس از اشغال و دورههای اخیر قوت بیشتری یافته است. برخی از نمونهها حتی با ادبیات مقاومت ایران برابری میکند.
ادبیات مقاومت افغانستان چه ویژگیهایی دارد؟
احتمالا این سؤال شما نظر به محتوای ادب مقاومت دارد. نخستین ویژگی ادب مقاومت بخصوص در عرصۀ شعر خصلت ستیزهجویی و رزمندگی آن است. ایستادگی در برابر گونهای از بیعدالتی و تضییع حق. دعوت مردم به ایستادگی و نفی استبداد. بعد دیگر آن امیدبخشیدن به مردم و جامعهای است که دچار استبداد شده است. همچنین ادبیات به خاطر بعد تخیلی آن در بحرانیترین شرایط و دشوارترین لحظات میتواند امیدآفرین باشد.
از سویی دیگر تبیین یأس و اندوه و بیان شکوه از دست رفتۀ گذشته یا آیندۀ بهدست نیامده و دور از دسترس نیز بخش دیگری از محتوای ادب مقاومت را شکل میبخشد. به تجربه اندوختهام که ادب مقاومت ما نوعی تاریخنگاری جمعی نیز هست. وقتی استبداد آن قدر قوی و زورمند است که ما نمیتوانیم با آن دست و پنجه نرم کنیم پیامد ناگوار آن را در قالب انواع ادبی میریزیم تا بخشی از فاجعه را ثبت و ضبط نماییم و میکوشیم که از گزند روزگار در امان بماند. نکتۀ دیگری که اشاره به آن لازم است بومیسازی ادبیات مقاومت است. در دورههای اخیر بخصوص ادبیات مقاومت ما رنگ و بوی خاصی یافته است. چه به لحاظ زبان و تصویرسازی و چه به لحاظ درونمایه. یعنی نمادها، الگوها رنگوبوی بوموبر خودمان را به خود گرفته است. این وجه از ادب مقاومت ما آن را بومیتر ساخته است. در گذشته این وجه آن خیلی پررنگ نبود. عناصر بومی یا مؤلفههایی از زندگی مردم کمتر در آثار ادبی ما راه داشت. اما نباید ناگفته بگذرم که ضعفی هم در ادب مقاومت ما وجود دارد و آن هم اشاره به گذشتۀ تاریخی و حماسی ایران شرقی است. ایران شرقی به لحاظ تاریخی، اساطیری و فرهنگی بسیار غنی و شکوهمند بوده است. بسیاری از شاعران ما از این عنصر غنی فرهنگی غافل بودهاند. به خصوص در گذشتهها این فقدان مشهودتر بود. این اواخر هم شاعران جوانتر مثلا به دلیل عدم مطالعه و عدم آشنایی با پیشینۀ تاریخی و اساطیریشان از این مقوله غافلاند. باید آثارشان مملو از جزئیات و عناصر اساطیری ایران شرقی باشد.
نظرتان در ارتباط با ادبیات مهاجرت در ایران چیست؟ این نوع ادبیات چه خصایل و ویژگیهایی دارد؟
ادبیات مهاجرت ما در ایران همواره فراز و فرودهایی داشته است. چه به لحاظ کیفیت و چه به لحاظ کمیت. مهمترین مؤلفۀ آن زندگیکردن در متن جامعۀ فارسیزبان است. بخصوص برای نسلهای بعد و جوانتر که ایران شرقی را اصلا ندیدهاند. چنین تنفسی باعث شده که زبان و بیانشان بسیار نو، امروزی و زنده احساس شود. اما یک خلأ هم در آن دیده میشود و آن دوری از رنگ و بوی بومی است. هرچند دیده میشود که برخی از نویسندگان و شاعران گاهی از رهگذر انتخاب واژگان سعی میکنند پیوندی برقرار کنند اما به نظر من تلاش بیهودهای است. نباید چنین کنند. به جای آن سعی کنند با همان زبانی که پرورش یافتهاند اثر خلق کنند. چنین اثری البته که بیشتر طبیعی جلوه خواهد کرد. برای آیندۀ ادبیات ایران شرقی هم خوب خواهد بود. موجب تنوع میشود. نکتۀ دیگر این که این عزیزان چون در نوعی استبداد زیست میکنند نمیتوانند به بیان جنبههای مختلف پدیدۀ مهاجرت و رنج آن بپردازند. شرایط چنین امکانی را از آنان گرفته است. ضعف دیگری که دامن گیر این ادبیات است عدم ثبات اهل ادب ماست. این عدم ثبات باعث شده ما چهرههای برجستهای نداشته باشیم. اکثرشان بعد سربلندکردن یا مجبور به ترک این حوزه میشوند یا مجبور به مهاجرت مجدد میشوند. هر دو مورد به بدنۀ ادبیات مهاجرت ما آسیب میزند. جلو بالندگی آن را میگیرد. به صورت کلی ادبیات مهاجرت ما در ایران به نفع ادبیات ما خواهد بود. خون تازهای را به پیکر ادبیات و ادبیات مقاومت تزریق میکند. وجه دیگر آن هم این است که مدام جان تازه میگیرد دلیلش ادامۀ بحران در کشور و تداوم مهاجرت مردم ماست. شاعران تازه میآیند و جریان سر پا نگهداشته میشود.
آیا اولین مجامع، جلسات نقد و اولین همایشها را به یاد دارید؟
بله. تعدادی را به یاد دارم. وقتی من از جلسۀ دفتر حزب وحدت به جلسۀ حوزۀ هنری و سپس به جمع تازهپایی رفتم که تازه یکی دو جلسه شده بود که در منزل استاد کاظمی پا گرفته بود و بعدها به انجمن شاعران انقلاب اسلامی افغانستان عنوان یافت جمع ما روزبهروز گرم و گرمتر شد. دیری نگذشت که ما شب شعری را در دفتر نمایندگی حزب وحدت اسلامی در مشهد برگزار کردیم. این دفتر زیرزمینی بزرگی داشت. شب شعر هم در همان زیرزمینی برگزار شده بود. شاعران مهاجر هموطن هم در مشهد کم نبودند. بخصوص هموطنان هرویمان. به نظرم این اولین شب شعری بود که با عنوان انجمن شاعران انقلاب اسلامی افغانستان برگزار شد. من گردانندۀ جلسه بودم. در اجرای جلسات دست بالایی داشتم. شعر را خوب دکلمه میکردم. از همین شب شعر به بعد من معمولا در شبشعرها و کنگرهها یکی از مجریان محافل شعری بودم. در بارۀ محافل نقد همان گونه که قبلا هم اشاره کردم نخستین جلساتی را که رفتم جلسۀ نقد شعر در حوزۀ هنری مشهد بود. دبیر این جلسه آقای عباس ساعی بود. بیشتر وقتها به این جلسه میرفتم. دومین هم همین جلسهای بود که در منزل استاد کاظمی برپا گردید و پایۀ انجمن شاعران انقلاب اسلامی افغانستان در آن گذاشته شد. بعد این جلسه به بازار مرکزی در چهار راه شهدای مشهد انتقال یافت. چند سالی آنجا بود که از گرمترین جلسات نقد شعر در مشهد شد. بعد این جلسه به دفتر دُر دری منتقل شد.
اولین شب شعری که خارج از مشهد شرکت کردیم سفر دستهجمعی بود به قم. این شب شعر از سوی دوستان هموطن قم در تالار حوزۀ هنری قم برگزار شده بود. اردیبهشت ماه 1370 بود گویا. بعد هم زمستان همان سال مجمع شاعران انقلاب افغانستان در تهران برگزار شد که خیلیها در آن حضور داشتند. این سلسله ادامه یافت.
اولین بار که با آثار دیگر هموطنان در مجامع و مطبوعات مواجه شدید چه حسی داشتید؟
اولین شاعری که با نمای نزدیک در ذهنم نقش بسته و هرگز محو نمیشود شعرخوانی استاد مظفری در نخستین کنگرۀ شعر طلاب در مشهد بود. اواخر بهار سال 1368. فکر کنم مثنوی سوگنامۀ بلخ خود را در آن محفل خواند. این وقتها من هنوز شعر نمیگفتم. فقط علاقمند بودم. دومین خاطرهاش کمی بعدتر است. زمانی که مثنوی پیاده آمده بودم استاد کاظمی نشر شد و آن جریان به وجود آمد. برخی از شاعران فارسیزبان به پاسخ آن شعرها سرودند. خیلی ماندگار بود آن لحظات.
طلاب حوزه و مدیران آن چه درکی از ادبیات داشتند؟ چه برخوردی داشتند؟
در مرحلۀ نخست که فقط شعر بود. دیگر گونههای ادبی اصلا مطرح نبود. بعدها داستان هم کمکم پا گرفت. در واقع شعر راهگشا بود.
طلاب همشهری معمولا واکنشی مثبت داشتند. طلاب ایرانی هم بعدها تعدادی به شعر روی آوردند. کنگرۀ شعر طلاب کمی شعر را در حوزه بومی کرد. به تبع آن مسؤولان هم کمی نرم شدند. البته مسؤولان طلاب ایران شرقی بسیار سختگیر بودند. منتها بخت با شاعران ما یار بود چون آقای ابراهیمی نمایندۀ رهبری حامی و برگزارکنندۀ مجامع شعری ما بود. این مدیریت حوزۀ مشهد هم با آنها هماهنگ بود وگرنه معلوم نبود علاوه بر آنچه کشیدیم دیگر چهها که نمیکشیدیم.
چه افرادی از پیشگامان ادبیات مهاجرت را میشناسید و با آنها ارتباط داشتید؟ و با آنها چگونه آشنا شدید؟
پاسخ این سؤال در ضمن سؤالهای قبلی بیان شده است. منتها بخش عمدۀ اهل ادبیات ما در عالم مهاجرت با هم بزرگ شده و به وسیلۀ ادبیات بههم پیوند خوردیم. تقریبا همه با هم ارتباط داشتیم. با برخیها این ارتباط هنوز هم حفظ شده و با برخی نه چون اکثر ما در اطراف و اکناف جهان پراکنده شدهایم. مثلا الان ارتباط ما با جوانان اهل ادب مهاجر کم است. اگر آنها تماس نگیرند معمولا دست من کوتاه است.
چه خاطرۀ خاصی از آن دوران دارید؟
همۀ آن سالهای باهم بودن خاطره است. یکی از بهترین خاطراتم نخستین سفر جمعیمان با شاعران مهاجر ایران شرقی به تهران بود. این سفر دستهجمعی با اتوبوس صورت گرفت. در تهران هم همه در داخل یک ساختمان اقامت داشتیم. شبها در سالن اصلی جمع میشدیم و ضمن شعرخوانی به شوخی و مذاق میپرداختیم. در یکی از روزهای این سفر ظاهرا برای کفش یکی از بچهها اتفاقی افتاده بود. همین موضوع سوژهای شد برای سرودن شعرهای طنز. سرانجام به سرودن مثنوی دستهجمعی انجامید. هر شاعری بیتی و یا بیتهایی به طنز خفی و جلی به آن مثنوی میافزود. در پایان سفر آن شعر مثنوی بلند بالایی شده بود. شاید حالا هم برخی سیاههای از آن را داشته باشد.
اولین آثار ادبی چاپ شده از خود و دیگران را به یاد دارید؟
بله. اگر منظور تک تک شعرهاست قبلا شرحش رفت که چگونه در مطبوعات چاپ شد و من چه حسی داشتم. اگر به صورت کتاب است که خوب اولین شعر من در کتابی تحت عنوان صبح در زنجیر همان سال اول شاعریام چاپ شد. این کتاب را استاد کاظمی گردآوری کرده بود. فکر کنم از من هم از همان شعرهایی بود که بعدها آن را خط زدم. حتی در مجموعۀ مستقل خودم هم نیامد. از کارهای اولیهام بود. یک مصرعش را به یاد دارم که میگفت:
به جان خیمۀ شب شعلۀ شهاب انداز! غزل بود.
یک سال بعد هم استاد کاظمی و جناب آصف رحمانی نخستین دفتر شعر مقاومت ایران شرقی (افغانستان) را گردآوری و نشر کردند. این مجموعه نخستین شعرهای جدی شعر مقاومت و مهاجرت در ایران را در خود جای داده بود. علی معلم دامغانی هم مقدمهای بر آن نوشته بود. سال هفتاد دو هم من و استاد مظفری دفتر دوم شعر مقاومت ایران شرقی(افغانستان) را گردآوری و نشر کردیم. مجموعۀ خیلی خوبی شده بود. دفتر ادبیات مقاومت در تهران آن را نشر کرد.
اولین کتاب خودم با عنوان مردان برنو در سال هزار و سه صد و هفتاد و شش در تهران منتشر شد.
در حوزۀ چاپ آثار ادبی چه مطبوعاتی پیشگام بودند؟
راستش را بخواهید در دورهای که ما در ایران زندگی میکردیم به تبع شرایطی که داشتیم تنها با مطبوعات دولتی و نشریات گروههای وطنی مرتبط بودیم. در ایران دست ما به جایی بند نبود. بودجه و توان مالی کار مستقل را نداشتیم. با نیروهای روشنفکر و جریانهای بیرون از نظام ایران ارتباط نداشتیم. روزنامۀ اطلاعات و کیهان و بعدها مجلۀ شعر و ادبیات داستانی و مجلۀ اهل قلم و این گونه مطبوعات به نشر کار بچههای مهاجر دست میزدند. در حوزۀ کتاب هم دفتر ادبیات مقاومت و حوزۀ هنری کتاب بچهها را منتشر میکرد. بعدها ناشران دیگری مثل نیستان هم دست به طبع آثار بچههای ما زدند که باز هم از جیب دولت خرج میکردند.
در میان نشریات وطنی هفتهنامۀ وحدت و بعد ضمیمۀ گلبانگ، فجر امید و نشریاتی این چنینی به نشر کار بچهها اقدام میکردند. بعدها نخستین ناشر ایران شرقی (افغانستانی) نشر عرفان گام پیش نهاد که این هم با کمک دولت جامعۀ میزبان به نشر کار بچهها دست زد. کلا وضعیت نشر محدود بود. حلقههایی هم در پاکستان بود مثل مجلۀ تعاون و صدف و مرکز نشراتی آرش که به نشر کار بچههای در تبعید و هجرت همت میگماشتند. نشریاتی هم در اروپا و آمریکای شمالی بود که الان خیلی حضور ذهن ندارم.
اما بزرگترین تحولی که در عرصۀ ادبیات مهاجرت به وجود آمد ایجاد یا راهاندازی فصلنامۀ دُر دری و مؤسسۀ دُر دری و فصلنامۀ خط سوم بود.



