داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «حلقه‌ی نقره»

آفتاب تا کمرِ در رسیده بود. دستش را بالا آورد تا با سنگی که از دمِ در برداشته بود، در بزند. دودل شد. دستش را پایین آورد. چند قدمی عقب‌تر رفت؛ در ذهنش چیزهایی را که می‌خواست بگوید، مرتب می‌کرد. با خودش گفت: «بدبخت پول خوبی نداشت. دارایی‌اش یک حلقه بود که نقره از آب درآمد. دست در جیبش برد، حلقه‌ی نقره را دور انگشت اشاره برد و با انگشت شست آن را چرخاند و ساعتی که بین راه از جیبم افتاد.»
جلوی در ایستاد. دستش را بالا برد و با کمی شک و تردید در زد.
ـ «کیه؟»
از شنیدن صدای مرجان جا خورد.
مرد گفت: «چند لحظه می‌آیید دمِ در؟»
صدای مرد برای مرجان آشنا نبود. چادر سرش کرد. به طرف در رفت. با شنیدن صدای در، مادر محمد از جایش بلند شد. در دلش هراس افتاد که این دفعه چه خبری آورده‌اند. مرجان در را باز کرد. رسول چند قدم عقب‌تر رفت. پرسید: «خانه‌ی محمد پناهی اینجاست؟»
مرجان گفت: «بفرمایید، کارتان؟»
رسول جلو آمد: «همسفر محمدم.»
تعارفش کرد داخل خانه.
هنوز از دیدن مرجان شوکه بود. فکر نمی‌کرد محمد زن داشته باشد. سنش خام بود؛ شاید هم نه، خواهرش باشد. از زیر سایه‌ی تاک‌های درهم‌پیچیده‌ی انگور رد شدند.
مادر محمد از کنار پنجره به طرف تشکی که همیشه روی آن می‌نشست، آمد. با رسول احوال‌پرسی کرد. مرجان بیرون رفت. رسول چهارزانو نشست. برآمدگی حلقه از روی شلوارش دیده می‌شد. رسول به اطرافش نگاه کرد؛ به عکس‌های محمد، آن چشم‌های بادامی و بینی کوچکی که شبیه مادرش بود.
مادر محمد پرسید: «از کجا دیدی؟ کی همسفرش شدی؟»
جواب داد: «هرات، چند هفته‌ای اَندوال بودیم.» مرجان با سینی چای وارد شد. بوی هل مشام رسول را پر کرد و رسول چشم به مرجان دوخته بود؛ به ابروهای مشکیِ باریک، چشم‌های قهوه‌ای و بینی استخوانی که با لباس مشکیِ منجوق‌دوزی‌شده زیباتر دیده می‌شد. رسول استکان چای را برداشت. مادر محمد دست در جیب پیراهن مخملِ مشکیِ براقش کرد، دستمال خامک‌دوزی را بیرون آورد؛ اشک‌هایی که دانه‌دانه در دستمال گم می‌شدند.
گفت: «رحیم پنج‌ساله بود که روی مین رفت. موسی هم جوانی‌اش را در اردوی ملی گذشت، شلوغیِ غزنی خبر شهادتش آمد. مصطفی که اروپا رفت، نه مرگش معلومه نه زنده‌اش.»
اشک‌ها گاه روی دامن می‌غلتیدند یا در دستمال فرو می‌رفتند. صدای گریه‌اش بیشتر شد. هق‌هق، جگر رسول را می‌خورد.
مرجان با بغض گفت: «خودش زنگ زد، دو روز دیگه خانه می‌رسیم. کی کشتش؟ چرا کشتش؟»
هر سؤال دل رسول را نیشتر می‌زد. رسول از کارش پشیمان شد. گفت: «نمی‌دانم. موقع آمدن، دو نفر زیر نظر داشتنش. چند بار بهش گفتم چی همراه داری؟»
گفت: «راه قاچاق است، چی آورده می‌تانم. پول که تا خانه برسانه، یک پارچه پیراهنی برای زنم که دور کمرم بستم، دگه بس، خلاص.»
رسول نگفت که حلقه‌ی سفید چشمش را گرفت و ساعت سیکوپنج دور مچش.
سر مرز رسیدیم، با هم بودیم. شب پس ماندم. نمی‌دانم کجا بود. توی کوه ماندیم. صبح محمد روی زمین افتاده بود و سرش کبود بود، با زیرپیراهن و شلوار. حتی رحم نکردند، لباسش را برده بودند. چشم‌هایش را محکم‌تر فشرد تا اشکی دربیاید.
مادر محمد بین گریه‌هایش گفت: «هر کسی بچه‌ی غریب مه کشته، خدا ازش نگذره. عروسم بیوه شد.»
رسول نمی‌توانست از خودش دفاع کند. مادر محمد از ته دل نفرین می‌کرد. رسول بی‌اختیار می‌گفت: «ان‌شاءالله.»
حالش بد شد. کاش می‌توانست بگوید من کشتم، نفرین نکن، پشیمانم، تو را خدا نفرین نکن.
دستش را روی حلقه برد، نقشش را لمس کرد. در دلش گفت: «خیره، یواش‌یواش خودم بچه‌ات می‌شم.»
قطره‌های اشک از چشمان مرجان سر خورد. پرسید: «نشانی ازش آوردی؟ جنازه‌اش چی شد؟»
رسول سرش را پایین گرفت. در دلش گفت هنوز هوا روشن نشده بود که جیبش را خالی کردم، از روی کوه با لگد هل دادم، دور از چشم همه، حتی قاچاق‌بر. پرسید: «رفیقت کجاست؟» خونسرد گفتم: «نمی‌دانم.» گفت: «پیش قاچاق‌بر رفتم، گفتم جنازه‌اش را ببریم.» سرم کلاشینکف گرفت و گفت: «می‌خوای پیشش بمانی؟» مجبور شدم جنازه‌اش را کشان‌کشان گوشه‌ای گذاشتم تا کمتر جلوی چشم باشد. گوشی سیاه و سفید را به طرف مادر محمد سُر داد. گفت: «این در چند قدمی‌اش افتاده بود.»
صدای گریه‌ی بچه با هق‌هق مادربزرگ همراه شد. دل مادر محمد بیشتر آتش گرفت. در بین گریه‌هایش می‌خواند:
نور دیده مه محمد جووان بچه مه محمد
مرجان، بچه‌ای بغلش بود، داخل شد، کنار مادر محمد نشست. انگار کسی آب سرد روی سر رسول ریخت. نگاهی به برآمدگی حلقه انداخت، از این‌که فردا بگوید: «پدرت را من کشتم.»
چای را روی سینی گذاشت، بیرون رفت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

زهرا هاشمی «سیمین»