خوب مگه من چه کار کردم؟ پس کجایی آخه؟
ساعت دوازده شد، بازم فردا خواب میمونی و به کلاس هشت صبحت نمیرسی. تا حالا چند بار خواب موندی؟ منم که دیگه به خودم قول دادم صبحها با عصبانیت بیدارت نکنم و اگر گفتی میخوام بخوابم، میگم باشه؛ دیگه مثل پارسال نیست که یکبار بلند و عصبانی بگم: «نسرین، پاشو دیر شد!» و تو هم سیخ بشینی روی تختت.
خوب آخه من فقط خندیدم؛ مثل بقیه. ولی تو وقتی دیدی من دارم میخندم، یکدفعه عصبانی شدی و با گوشی و هندزفریات رفتی بیرون. وقتی با گوشی و هندزفریات میری بیرون، حتماً یه چیزی شده. ولی هر چیزی هم شده باشه، دیگه باید برگردی. همهی بچهها خوابیدن؛ حتی معصومه هم خوابید. آخه ساعت از دوازده هم گذشته، همه فردا هشت صبح کلاس داریم. تو هم داری… معصومه بهم گفت بیام دنبالت، ولی آخه من که کاری نکرده بودم که بخوام منتکشی کنم. اگر خود معصومه جای من بود، حتماً میآمد دنبالت. یادته پارسال تو و معصومه توی کتابخانه صورتم رو ماژیکی کردید؟ بعدش که من میخواستم تلافی کنم، تو با معصومه تبانی کردی که دست من به ماژیک نرسه؛ ولی من تلاش کردم که یه جوری ماژیک رو از کیف معصومه بردارم که اون سوءتفاهم پیش آمد و معصومه سرم داد کشید و گفت: «بیشعور!». تو وقتی فهمیدی به خاطر من با معصومه دعوا کردی، حتی باهاش قهر کردی، بهش گفتی حق نداره با من اینجوری حرف بزنه؛ یادته؟!
بازم میگم آخه من کاری نکردم که تو ناراحت بشی. من فقط دستهای معصومه را گرفته بودم، چون میدانستم که از اینجور قصهها میترسه. هرچقدرم به تو گفتم: «نسرین ادامه نده، معصومه میترسه»، گوش نکردی؛ آخه تو خودت هم از اینجور قصههایی که توش روح و این چیزا داره، میترسی.
ساعت دوازده و نیم شده، هنوز حتی صدای بالا آمدن تو از پلهها هم نمیآد.
خوب راست میگی، حق با توئه؛ من نباید میخندیدم. وقتی که تو ترسیدی و دو متر پریدی بالا، همه خندیدند؛ خوب خیلی بامزه بود، ولی من نباید میخندیدم چون من میدانستم که تو از روح و جن و اینجور چیزا میترسی. تازه من میدانستم که تو سینما دوست داری و شاید توی ذهنت قصهای را که داری تعریف میکنی روی پرده بردی و اگر من دست بذارم روی شونههات، میشه بعد چهارم سینمای خیال تو.
حتماً اون لحظه فکر کردی دست من همون دستییه که از توی قبر اومده بیرون، آره؟!
عوضش تو برگشتی و بهم گفتی بیشعور. ولی آره راست میگی، من نباید بهت میخندیدم.
خوب من به گناهم اعتراف کردم، حالا دیگه بیا.
من تو را میشناسم؛ مطمئنم، مطمئنم الآن از پلهها میآیی بالا، آرام در را باز میکنی که کسی بیدار نشه. میدانی که من خواب نیستم. پاورچینپاورچین میآی سمت تخت من، با گوشیت روی صورتم نور میاندازی و صدام میزنی. یه عالمه هم گریه کردی؛ بعدش هم قبل از اینکه من معذرت بخوام، پیشقدم میشی و عذرخواهی میکنی. آخرش هم مثل همهی داستانهای خوب، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی… نه، میخوابیم؛ چون باید بخوابیم، دیر شده. یه شب عادی مثل همیشه، حتماً همینطور میشه.
آه، نه! ولی اگه اینطور نشد و یه شبه عوض شدی چی؟ اگر آمدی و بدون اینکه بیای بالای سر من، رفتی و خوابیدی چی؟ یا نه، اصلاً اگر اینقدر دیر آمدی که من ناچاراً خوابم برده باشه و قضیه به فردا صبح برسه چی؟
نه نسرین، قول میدم حتی اگر هر کدام این احتمالات هم راست شد، نذارم قضیه به فردا صبح برسه و همین امشب از دلت در میآرم.
الآن میآیی، من میدانم. شاید داری پاورچینپاورچین میآیی که صدای پاهات نمیآد.
صدای گردش آب توی لولههای شوفاژ میآد ولی مثل همیشه خوب کار نمیکنه. دور خودم پتو پیچیدم ولی سرم بیرونه و گوشهام تیز. هیچکس توی این بلوک مثل تو راه نمیره. اولین قدمی که بذاری روی پله، من متوجه میشم. تا حالا چهار پنج باری صدای بالا آمدن از پلهها آمده ولی هیچکدامشان تو نبودی.
حالا که نیامدی، یه کم دیگه هم صبر کن. معلوم نیست کدامیک از هنرمندان سالن دست به کار شده و ساعت یک صبح گل کاشته! ترسم از اینه که به موقع آتشنشانی لازم نشه؛ بوش که خیلی غلیظه، انگار بچهها هم از بوی بدی که پیچیده بیدار شدن.
از لرزهای که به تخت افتاده معلومه راحله بالای سر من داره تکان میخوره. به صداهایی هم از بالای تخت تو میآد، ولی معصومه به این راحتیها از خواب بیدار نمیشه، فقط داره توی تخت جابهجا میشه.
بازم صدای پا میآد؛ دو نفرن. خوب نمیشه صداها را از هم تفکیک کرد. یه صدا رفت طبقه پنجم، اون یکی دو تا پله میآد بالا… بله، خودتی! توی این بلوک فقط تویی که تعادلِ یک متر و هفتاد و پنج سانتیمتر قد را روی دو تا تیغهی باریک حفظ میکنی. رسیدی به پلههای طبقه آخر، طبقه خودمان. سریع باید چشمهایم را ببندم؛ اتاق ما دقیقاً روبهروی پلههاست و زود میرسی. خودم را زیر پتو جابهجا میکنم و چشمهایم را میبندم. دستت را روی دستگیرهی در گذاشتی، گوشهایم خوب تیز شده؛ در قیژ میکند و باز میشود. دوباره یک قیژ دیگر… دیگر صدای واضحی به گوشم نمیرسد. دلم میخواهد چشمهایم را باز کنم و ببینم چه کار میکنی، ولی نه… لازم نیست. گرمای نفس کشیدنت را کنار گوشم حس میکنم. صدایم میزنی: «مرجان بیداری؟». چشمانم را باز میکنم، با گوشیات روی صورتم نور انداختی؛ نور گوشی صورت خودت را هم نمایان کرده، گریه کردی، خوب هم گریه کردی. میگویی: «بیا کف اتاق بخوابیم». با خودم فکر میکنم وقتی معصومه برای نماز صبح بیدار شود، حتماً خیلی خوشحال خواهد شد.