تنگ غروب است. غروب یک روز تابستانی. خورشید در افق دشت چون گدازه سرخ گشنه است. دوسال و یک ماه و بیست و هفت روز است که کس از کس خبر ندارد. ناگهان یک نفر صدا زد:
-«علیخان!»
علیخان، پیرمرد بیگانهای را دید که سخت آشنا مینمود. مثل«سرور زاور» بود، اما؛ قیافۀ راهبههای چینی را داشت. هرچی که بنام مُو در اطراف کله اش بود؛ ریش، بُروت، ابرو، موهای سرش، جمله، مثل برف سفید و دراز بود. آغوشش را باز گرفته بود و صدا میزد؛ علیخان!
علیخان «شِیلَنگ» را که از دهان آن آب فواره میکرد، رها کرد. طرفش دوید:
-«بابۀ شریف!»
شیلنگ، مثل یک مار دراز، منحنی- منحنی روی زمین، میان علفها آرام گرفت و آن دو همدیگر را تنگ در آغوش کشیدند. سرور زوار سر و صورت علیخان را و علیخان دست سرور زوار را بوسید:
-«هیچ شناخته نمیشوی بابۀ شریف! اگر کُلاهت نباشد، مثل استاد بروسلی معلوم میشوی!»
سرور زوار آه کشید:
-«بَچیم! آدمیزاد است دیگر. پیر میشود. سیل کن! پیش بینی تو هم، به اندازهی یک ابرویت موی سبز کزده.»
سرور زوار خسته است. علیخان، اما؛ بیتاب است. دلش برای شنیدن خبرهای روستایش«کَندُ.گک» شور میزند. پیش از هرچیز و بعد از هرچیز میخواست از احوال «لیلا» باخبر شود. دلش میخواست احوال لیلا در سرخط تمام خبرهای کندوگک باشید. او به خاطر لیلا کندوکگ را ترک کرده بود. دوسال و یک ماه و بیست و هفت روز پیش، از راه خیره رنگ که مثل یک مارِ باریک و پیچ پیچ، دره را به کوتل میرساند، از کندوکگ خارج شده بود. آن روز لیلا در آستانهی درِ خانه ایستاده بود و با دل لبریز از غصه، آنقدر نگاهش کرد تا؛ از گردنهی کوتل ناپدید شد. آن روز تنها لیلا میدانست که علیخان تا سالها بعد به کندوکگ بر نخواهد گشت. از فکر سالها وو کندوکگ خالی از علیخان، دلش لرزید. چشمهایش سوخت. خیز زد به درون خانه. در پستو خانه بیصدا، اما؛ غصهدار اشک ریخت. علیخان در استکار سرور زوار چای ریخت:
-«ماندۀ راهها نباشید! قصه کنید از کندوکگ، از راهها. مرا در اینجا چی رقم پیدا کردید؟»
سرور زوار به آرامیشروع به حرف زدن کرد:
-«از روزی که از خانه راهی شدم، تا همین امروز، یک ماه و بیست و هفت روز را حساب کردهام. در قندهار به چنگ طالبان افتادیم. نُه روز زندانی بودیم. هر روز شکنجه، هرشب چوبکاری. بیست و دو روز دیگر گشنه و تشنه در «اردوگاه زهدان» بندی بودیم. برگشت خوردم، ولی؛ من راه برگشت به خانه را ندیدم. مجبور شدم یا امام رضا گفته دوباره خودم را به مرز بزنم. در راه، بیقانون عذاب شدم. آدرس تو را در هرات از یک آشنایت گرفتم. آشنایت از ولسوالی «وَرَس» بود. میگفت؛ پاسال جند سری با تو در یک مرغداری کار کردخ. او آدرس این جا را در روی کاغذ برایم نوشته کرد.»
تکهی کاغذ را از جیبش درآورد:
-«قزوین، سه راهی مشعلدار، باغ الوند»
علیخان کاغذ را پس به زمین ماند:
-«خدا را شکر که جور و سلامت رسیدید!»
سرور زوار ادامه داد:
-«در راه هزار رقم خطر است. خدا بیامرزد باقر درازو بچهاش را! هردو دو سال پیش در راه کشته شدند.»
علیخان حیرت زده پرسید:
-«باقر دراز در راه کشته شد؟»
-«یعنی تو خبر نداری؟»
-«نه، من از هیچ چیز خبر ندارم. از هیچ چیز. چی رقم کشته شد؟ حیدر بچهاش هم کشته شد؟»
-«بیچارهگان را در دشتهای نمیروز کشتند. سه ماه بعد از آمدن تو، او و بچهاش ایران راهی شد. مظلوم از بیکاری و دربدری درمانده بود. با حیدر از قریه گم شدند. بیست روز بعد اجوال آمد که در دشتهای نیمروز گیر طالبان افتاده. ظالمان ده دوازه نفر را یک دفعه تیر باران کرده بودند. باقر و حیدر هم میان آنان شهید شدند.»
وقتی خبر تیرباران شدن باقر دراز و حیدر و کندوکگ رسیده بود، لیلا هزار مرتبه بیشتر از مادر حیدر سرگردان شده بود. مادر حیدر هر روز به قبرستان میرفت. سر گور پدرش. پدرش آخرین مردهی کندوکگ بود. پیرمرد، سه ماه و هشت روز پیش، در اثر یک شبانه روز سرفهی بیوقفه مرده بود، مردم میگفتند:
-«سرفهاش بوی پیاز و صدای تازیانه میداد.»
غسال هم آوازه انداخته بود:
-«روی تخت غسل خانه ناگهان به سرفه آمد، برابر، پنج دقیقه سرفه کرد.» مردم همه وحشت کرده بودند. حتی دخترش. آن وقت به خاطر همین ترس نتواسنته بود سیر گریه کند. حالا، هر روز میآمد و سنگ قبر پدر را محکم بغل میگرفت و زار زار مخته میکرد:
-«اخ! حیدرعلی، بچهی دُردانه آیه خود، تکیهی دل و جودانهی آیه خود. آخ! خاکهای سیاه عالم بر سرم بابه حیدر! تو مرا تنها در جای خود پورته کردی. حالی من چیکار کنم قد یتیمای تو…»
خاک گور پدرش را مشت بر سرش میریخت و موی سرش را مشت مشت به زمین میانداخت. سرش را به سنگ قبر میزد و اشک و خون از گونههایش روان بود. دلآسایی و دلداری زنان روستا هم هیچ سیاه را سفید و هیچ تر را خشک نمیکرد. شب و روز چشمش نَم داشت. ماتم میکرد. از کودک بدخوی چهار ماههاش بیشتر گریه میکرد. آن کودک انگار با مادرش نوبت کرده بود.
لیلا گریه نمیکرد، ملی؛ بیشتر از مادر حیدر دق بود. هر شب بیدار بود. هرشب سنگ سنگینی را روی نافش میبست و درون «چاله»ی گاو، دراز میکشید. تا صبح به علیخان میاندیشید. تا صبح به نالههای مدر حیدر گوش میداد. مادر حیدر، نزدیکترین همسایهشان بود و کارش شده بود شب و روز گریه کردن. یک لحظه «دُویی» میخواند:
-«آخ! حیدر علی! به خاک شدی، جوان یک دانهی آیه خود! تیکهی دل و جوانهی خود.هایهای…»
وقتی کودکش شروع میکرد به جیغ زدن«لالایی» میخواند:
-«آخ! به خواب شود، چُوچَهی آیه خود! نِلغَهی خود. لای لای…»
لیلا را لحظه به لحظه عقده میگرفت. دلش میخواست پاره شود. نه برای حیدر و مادرش، بلکه؛ برای خودش. نه صبر داشت، نه شتاب. مثل تنور داغ فقط میسوخت و نمیتوانست حتی بلند نفس بکشد. کسی گفته بود:
-«تمام کشته شدگان دشت نیمروز از بیغسل و کفن با لباسهایشان نه خاک کردهاند.»
لیلا فکر میکرد؛ نامهاش تا به حال باید در جیب حیدر زیر خاک گندیده باشد.
وقتی حیدر و پدرس ایران راهی شده بود، لیلا با صد بهانه مادرش را راضی کرده بود و رفته بود خانهی«ملا فضلو» ملا را قسم داده بود:
-«شمارا به سر اولادهای تان قسم، برای من یک دو ناخن خط نوشته کنید!»
ملا فکر کرد؛ منظورش تعویذ است. همراه با قلم و کاغذ کتاب«اُدعِیه و تعاویذ»ش را نیز؛ حاضر کرد. پرسید:
-«برای جذب خیر باشد یا دفع شر؟ انشاالله که خیر باشد.»
-«برای علیخان حسن بخش زوار نوشته کنید. نوشته کنید؛ هر رقم که میشود، زود خانه بیاید. هر رقم که میشود! به امام هشتم قسم بدهید. نوشته کنید؛ اگر نیایی من تمام میشوم. من از راه پارهی خود میروم. دیگرش را او خودش میفهمد.»
شیخ، از پشت عینک زره بینیاش خیره خیره به صورت نگران لیلا دید. وقتی با لیلا چشم در چشم شد، چشمهای لیلا گرد شد. مرتب پلک میزد. ملا خواست بگوید؛ « چشم دریده! بچهی حسن بخش زوار چه محرمیت با تو دارد؟» ولی؛ سیمایی نگران لیلا و قسم که چند لحظهی پیش شنیده بود، مانعش شد. هیچ نگفت و نوشت:
-«بنام خداوند تبارک و تعالی. دعا و سلام از طرف این بندهی روی خاک مانده، لیلا بنت حاجی خادم، برای علیخان فرزند حسن بخش زوار، در ایران برسد. بعد از عرض سلام اینکه؛ به محض مواصلت نامه، اگر آب هم در دستانت بود به زمین بریز و به خانه برگرد…»
در پایان نامه با تاکید بیشتر نگاشت:
-«معلوم علیخان باشد! اگر هرچی زودتر خود را به کندوگک نرسانی، من از راه پارهی خود میروم. تمام میشوم…»
بعد از پایان نامه فقط گفت:
-«دخترم! او تا حالا حتما پول قاچاقبر را سامان نکرده. رادیو هر روز اعلان میکند که در تمام دنیا جنگ است. همهی راهها را طالبان بند کرده است.»
گلویش بند شده بود. نامه را به حیدر داد. تمام حرفهای را که به ملا فضلو گفته بود، برای حیدر نیز؛ دیکته کرد. حیدر را دور از چشم مردم جدا کرده بود و زاری میکرد که علیخان را قسم بدهد. هر رقم که میشود راضی کند. زاری کند، بازی بدهدف مقصد راضی کند، تا؛ خانه بیاید. آنقدر تاکیر کرد و زاری کرد که هق هق، به گریه افتاد. حیدر وقتی اشکهای لیلا را دید هرگز نپرسید چرا؟ فقط اطمینان داد:
-«حتما این کار را میکنم. اگر به زاری نشد به زور روان میکنم. چوقرا نکن! این قدر کار را به لحاظ همسایهگی بر سر ما حق داری.»
لیلا ندید، حیدر و پدرش چگونه رفته بودند. آن دو در تاریکی شب از همه راه باریکی رفته بودند که سه ماه قبل علیخان رفتع بود. با رفتن آنان لیلا هرچند زیاد امیدوار شده بود، اما؛ تشویشش دو چند شده بود. مطمئن بود که علیخان آنقدر خاطرش را میخواهد که با رسیدن نامهاش فوری حرکت کند، اما؛ هربار به یاد حرفهای ملا فضلو میافتاد دلش آشوب میشد؛ «پول، قاچاق، رادیو، جنگ طالبان، علیخان، علیخان» تصویر چهار ماه بعد از خودش در ذهنش مجسم میشد؛ گونههای لک افتاده، شکم برآمده، حرفهای مردم، آبروی رفته:
-«مادر را خیره، به حاجی پدر چی بگویم؟ هر رقم گپ مردم سرش خواهد چلید. هرکس و ناکس پشت سرم، پیش رویش عف خواهد زد. علیخان چی بیاید، چه نیاید، باید غم شکم خود را بخورم.»
هرگز اجازه نداد، مادرش از استفراغهای وقت ناوقتش خبر شود. تمام اشتهایش به تُروشی را فرو میخورد. روز چند چندبار به چشمه پایین میشد و دو «بشکه»ی زرد چهارده لیتری را پر از آب به خانه بالا میکرد. هرچیزی سنگینی را میدید، زود میزد و یک هوا از زمین بلند کند. روزی صدبار به گردنهی کوتل، به همان نقطهی که راه مار مانند تمام میشد؛ خیره میشد. آنقدر خیره میشد که ستارههای سر کوه یکی یکی روشن میشدند. کسی از آنجا نمیآمد. دلش تند تند میزد. ستارهها گلوار گلوار میشدند.
یک شام که فقط چند ستاره درآمده بودف یک سیاهی بر سر کوتل پیدا شد. دلش پایین افتاد. سیاهی به سرعت به دره پایین میشد. به بهانه آب بشکهها را برداشت و به چشمه آمد. منتظر ماند تا سیاهی نزدیک شد. وقتی شناخت«شریف» است، بشکهها را بلند کرد و به سرعت حرکت کرد. شریف صدا کرد
-«گیر کن لیلا! کارت دارم!»
بشکهها را به زمین گذاشت و یک لحظه دم گرفت. از شریف همان حرفهای را شنید که دوناه پیش شنیده بود:
-«لیلا! من خبر دارم؛ تو بخاطر آن علیخان لَوده مرا شُوی نمیکنی، ولی؛ من به خاطر تو هیچکس را خانون نمیکنم. من قاف قیامت عاشقت میمانم. حتی اگر هفت بار شوهر کنی، بازهم عاشقت میمانم. تو راست میگویی. من خرم، ولی؛ تا قیامت در انتظارت میمانم.»
لیلا یک بار دلش خواست خرچی به دهانش میآید، نثار شریف کند، اما؛ از بس که پریشان بود، حوصله نداشت با او دهن به دهن شود. راهش را گرفت و رفت. سر انجام پس از بیست روز انتظار شبانه روزی، علیخان از ایران نیامد؛ خبر تیر باران شدن باقر و حیدر از دشتهای نیمروز آمد. انتظار لیلا با تمام دلهرههایش پایان یافت و مَخته ماتمههای مادر حیدر با تمام خون آبههایش شروع شد. حس خواب مثل زنگ سرمههای سیاه چند ماه قبل لیلا دیگر از چشمانش رفته بود. شبها وقتی حاجی و مادر و بچهها به خواب میرفتند از «جاگه»اش بلند میشد. پاورچین پاورچین میآمد به طویله، میان درختانف در عقب خانه. دیگر از سیاهی نمیترسید. از دیو و پری هراس نداشت. از خودش و زندگیاش میهراسید. درون چالهی گاو، دراز میکشید و سنگِ سنگین را روی نافش میبست. به ستارهها خیره میشد. به نالهها و زاریهای مادر حیدر گوش میداد که حالت موجی داشت؛ بلند میشدف خاموش میشد. لحظهای دُویی میخواند، لحظهای لالایی. لحظهای خودش گریه میکرد، لحظهای کودکش. ستارهها نیز؛ روشن میشدند خاموش میشدند. سگهای دهکده بیوقفه پارس میکردند. لیلا یک به یک به تمام صداهای شب گوش میکرد. نسیم میوزید و برگهای درختان شَرشَر صدا میدادند. میوهها تپ تپ بدریز میکردند. ماده گاو و گوسالهاش نیشخوار میکردند. نره خر«پورَخ» میزد. سرش را تکان میداد. گوشهایش به هم میخوردند. اول صدای تَپ تَپ، بلند میشد بعد از زنجیر شَرَنگ شَرَنگ نواخته میشد. لیلا، اما؛ با چنان سکوت ژرف به علیخان میاندیشید و افکارش چنان در قید زنجیر ترس و تشویش بود که هرگز قدرت آن را نداشت تا؛ آخر دنیا هم کلمه شود و به زبان جاری گردد. شریف، اما؛ گوشهایش را تیز کرده بود و در انتظار شنیدن یک کلمه بود، ولی؛ به اندازهی نیم کلمه هم از کار لیلا سر درنیاورده بود. چند شب بود که از درون جوی، از عقب ساقهی زردآلو، از بغل«دَی خاشه»، لیلا را میدید که آرام میآید، درون چاله و سنگ کلان را روی شکمش میماند و تا پیش از روشن شدن هوا همان جا میخوابد:
-«چرا این کار را میکند؟»
شبها به صبح میرسید. ستارهها تا صبح به گدازه مبدل میشدند و خاموش میشدند، اما؛ شکم لیلا با تحمل سنگینی سنگ، شب به شب سنگینتر میشد. چندین شب متوالی سحر گشته بود، اما؛ هیچ دردی عارض نمیشد. مانده بود که چیکار کند. در چندمین شب از شبهای چاله خوابی، دستش را روی سنگ بزرگی که روی نافش بود، گرفته بود و به آسمان خیره شده بود:
-«اگر پدرت ایران نرفته بود، خدا میداند ما چقدر از بودن تو خوشحال بودیم. نُه ماه ناقراری میکردیم که به دنیا بیایی. شاید من به خاطر تو یک “پاو”چیز گِرَنگ را بلند نمیکردم. پدرت نمیماند بلند کنم. حتما تمام کارهای سخت را خودش میکرد. خدا میداند همین حالا به خاطر من چقدر سختی و خاری میکشد. حالا او درک ندارد. من این همه چیزهای گرنگ را بلند میکنم. تو چرا بیرون نمیشوی؟ من تو را دوست دارم. تو پاره تنم هستی. تو را به اندازهی پدرت دوست دارم، ولی؛ میخواهم بیرون شوی و مادر را از غم خلاص کنی. اگر تو بیرون نشوی، مادرت میمیرد و تو هم حتما میمیری. تو چقدر لجباز استی. خدا میداند، اگر پدرت بود و تو به دنیا میآمدی چقدر کله شق بودی. چقدر لجبازی میکردی. حتما هیچ حرفم را گوش نمیکردی. حالا هم حرفم را گوش نمیکنی، به خاطر مادرت بیرون شو. من نمیتوانم دَوُلَه مردم نکنم. زبان مردم سر آدم میچَلد. خدا لعنت کند این مردم را! به کار هرکس کار دارد. حرفهای این مردم چندسال پیش، بیوهی عبدُل را گُم دنیا نکرد! بیچاره مجبور شد یتیمای خود را به جای خود یِلَه کند و به “احضرات” شُوی کند. احضرات کجا است؟ او کَی دلش بود بچههای خود را یله کند؟ غریب مجبور شد. به دهان مردم افتاده بود. من نمیخواهم به دهان مردم بیافتم. حاجی پردم میان مردم سلَه و کله دارد. مرا به دستان خودش میکشد. توهم که مثل این سنگ هستی. از قرار معلوم نمیخواهی از شکم مادر خود بیرون شوی. بلایت به جان مادر، خودم خودم را میکشم…»
نیمههای شب بود که سنگ را انداخت و خانه رفت. شریف از پشت ساقهی درخت بیرون شد و آرام به طویله آمد. زور زد و سنگ را به سختی بلند کرد و تقریبا بیست قدم دورتر از طویله آورد، پای ساقهی زردآلو گذاشت. درحالی که نفس نفس میزد با خودش فکر کرد:
-«فردا شب حتما سنگ را گم میکند. اگر تا اینجا آمد، خودم را نشان میدهم و میپرسم که برای چی این کار را میکند؟»
شب بعد زودتر از هرشب آمده بود و پشت درخت زردآلو پنهان شده بود. مات و مبهوت میدید. لیلا مثل همیشه پاس از شب گذشته بود که به گاو خانه آمد. رفت درون چاله نه به فکر سنگ بود و نه دنبال سنگ گشت. یک پلاستیک مرگ موش در دستانش بود.
میخواست فورا کَپَه کَپَه به دهانش اندازد و قورت دهد که ناگهان نرهخر با چنان صدای بلند«هَنگ» زد که انگار، دَمِ دهانش قویترین بلندگوی دنیا را گرفته باشد. لیلا سخت تعجب کرد و به فکر افتاد؛« این نرهخر، با این فریاد کشکردهاش چی گفت؟»
دو
دوسال و دو ماه و یک هفته پیش همه از هرچیزی خبر داشتند. سرور زوار به خانهی حاجی خادم دختر طلب رفته بود. علیخان تاب نداشت. دلش میخواست لیلا چنان جوابیبدهد که سرور زوار پشت سرش را خارش کند. لیلا نیز؛ چنان کرد. لیخت، روی به روی مادرش استاد:
-«بد خدایم نیاید؛ همین شریف چی خر است که زنش شوم.»
اینها را چنان تند و بلند گفت که پیش از اینکه مادرش «هیس» بکشد، در درون مهمانخانه به گوش سرور زوار و همراهانش رسید. سرور زوار مثل فنر از جایش پرید. پتویش را تکاند و با همراهانش مثل اینکه بگریزد، از خانه حاجی خادم گریختند به خانهاش که رسیده بود از خشم برج زهرمار شده بود. شریف هنوز چیزی نپرسیده بود که داد زد:
-«گفت؛ خر. فهمیدی! گفت؛ شریف چی خر است. من از همان اولش پایم به آنجا پیش نمیرفت. گُلوی خود را پاره کردم، ولی؛ حرف از پشت گوش تو پدر لعنت خر سوار تیر شد. برای تو حرف من و گُوز خر یکی است. آخرش رش سفیدم را در باد کل کردی…»
یک شب پس از خواستگاری عقیم سرور زوار و حاجی خادم، زن باقر دراز بچه زایید. طبق رسم کندوگک، سه شبانه روز در خانهی باقر دراز، «شب نشینی» و جشن و شادی بود. سه شب متوالی، کوچک و بزرگ به خانهی باقر دراز تجمع میکردند و شب نشینی میکردند. زنان و دختران در یک جا، مردان و بچهها در جای علیهده، کیشته و توت خشک میخوردند. چهارمغز و بادام میکشستاندندو دختران حلوا میپزیدند،«دوبیتی» میخوانندند، به پایی هم حرف در میآوردند و تا صبح، برای همدیگر افسانههای جن و پری تعریف میکردند. مردان و بچهها با قوطی و چوبکهای کبریت، «شاه و وزیر» بازی میکردند، «نقل پادشاهی»ی خُسُور پیرِ باقر دراز را میشنیدند که چنان با شور و شعف داستانهای از پادشاهی پادشاهان خیالی نقل میکرد که انگار ریشش را در دربار آنان به خدمت سفید کرده باشد.
جای صدای مست دمبورهی شریف، اما؛ خالی بود. او در خانه بود و جفیدن دَم تنگِ چندتا سگ گوش میکرد که در یک جای دور آبادی میجفیدند. از وقتی پدرش گفته بود:
-«فهمیدی! گفت؛ شریف چی خر است.»
از خانه بیرون نیامده بود. شب سومف حیدر شخصا آمد و زاری کرد:
-«شریف! خوشی ما را خراب نکن! مبورهات را بگیر، آخرین شب است. همه منتظرت هستند.»
اوایل شب بود که شریف شروع کرد به نواختن. آن طرفتر، مجلس دخترانه به هم خورد. تمام دختران آبادی پشت در مردان «قُوش» شدند و به بیت و دمبورهی شریف گوش میکردند که بد رقم غمگین و حزنانگیز شده بود:
-«صدقه از او بیه بیلداری کاکه/اگه بلده تو بوروم چی باکه/تا کِی زنده یوم از تو تیر نموشوم/بیزو که آدمیآخیر ز خاکه…»
در آن وقت علیخان آمده بود لب رودخانه و منتظر لیلا بود. قرص کامل ماه در آسمان بود. نور خیره و زرد رنگ، کلکین خانه حاجی خادم را چهار خانه چهار خانه نشان میداد. علیخان مرتب چهار خانهها را میشمرد که ناگهان بنجره تاریک شد. لیلا وقتی به مادرش گفت: «میروم خانهی آیه حیدر»، مادرش گفت:
-«چراغ را گل کرده برو.»
لیلا به پتلهی چراغ «عَلَکَین» فوت کرد و راهی شد. صدای مادرش را در تاریکی شنید:
-«تو هیچ خواب نداری دختر! سه شب است که شب نشینی میکنی.»
لیلا بیهیچ جوابی، بیرونیترین در خانه را هم آرام پشت سرش بست و دور شد. وقتی پیش خانهی باقر دراز رسید، از درون خانه، صدای شریف و دمبورهاش میآمد. اعتنایی نکرد و به سمت رودخانه قدم زد.
وقتی لیلا کنار رودخانه رسید، انگشتان علیخان بیهیچ مقدمهای دستان لیلا را فتح کرد. ده تا انگشت به شانهی هم تکیه زدند و بعد به آرامیدر آغوش هم غنودند. با دستان قفل شده به هم، قدم زدند تا کنار ساقهی درخت توت شیفت هم نشستند. ماه از آسمان کم عرض کندوگک نورسفید و خیره رنگ میافشاند. موسیقی مستمر آوایی رودخانه، در پس زمینهی آواز زَنجَرهها، هماهنگی کاملی برقرار کرده بودند تا حرفهای عاشقانه آن دو عمیقترین تاثیر را از خود به جای بگذارند:
-«…بخاطر که گفتی، شریف چی خر است که زنش شوم زیادتر دوستت دارم. عجب گفتی آن دمبورهی خر را.»
-«تو از کی شنیدی؟»
-«از مردم. در کندوگک کس از چیزی ناخبر میماند؟…»
شب به نیمههایش رسیده بود که لبها توان حرف زدن را از دست دادند و آرام به هم چسبیدند. وقتی لبها به هم تماس پیدا کردند انگار، آتش گرفتند. دریا انگار، بیصدا شد و زنجرهها به خواب رفتند. چادر لیلا از سرش افتاد تنبان علیخان چون خیمه به هوا بلند شد. به هم چسبیدند. پاها و دستها به هم پیچیدند. دو تا قلب با تندترین ریتم ممکن میکوبیدند و کلمات از معنا با ماندند. پس از چند دقیقه اولین واژهای که دوباره معنایش را باز یافت واژهی «لیلا» بود و دومین واژه «علیخان» به آرامیدم در گوش همدیگر زمزمه میکردند؛ «لیلا، علیخان، علیخان، لیلا…» اندک اندک آوایی دریا دوباره جان گرفت و زنجرهها و خوتناک و خوابآلود آوازخوانیشان را از سر گرفتند. نور ماه به اندازهی خود تاریکی خیره گشته بود. چوکات پنجرهی باقر دراز، تنها پنجرهی بود که همچنان چهارخانه چهارخانه دیده میشد و آنان با دو دست قفل و دو تا دست آویزان تا لب آب قدم زدند، سپس قفل گشوده شد.
فردا هلیخان تا غروب خوابید. غروب با فریاد مادرش بیدار شد:
-«بابهی آیه حیدر، بیرقم سرفه میکند. یک دفعه به پرسانش برو.»
وقتی به آنجا رسید، پیرمرد با سرفههایش نفس میکشید. اتاق پر بود از آدم و بوی پیاز. نگاههای واماندهی پیرمرد و صدای ترق ترق سرفههایش چون تازیانه به جان درماندهی آدم مینشست و صدای «واحسینا»ی آدمها در اتاق میپیچید. علیخان و یکی دیگر را به دنبال «گولی سرفه» فرستادند. آن دونفر در تاریکی شب چهارساعت منزل زدند، تا؛ به نزدیکترین بازار به کندوگک زسیدند. بازار از شهر ارواح خوفناکتر بد. تا صبح دروازهای نیافتند که قفل بزرگی در آن بسته نباشد. باز شدن یکی یکی قفلها در صبح نیز؛ فایدهای نداشت. تنها داکتر بازار، دواخانهاش را ماهها پیش بسته بود و هیچ دکانداری هم، هیچ رقم تابلت نداشت. دوکانداران میگفتند:
-«برادر! تمام راههای غزنی و قندهار و کابل بسته است. حتی موارد خوراکه نداریم. گولی از کجا شود؟»
علیخام و همراهش با دستان خالی زمانی که به کندوگک رسیدند که پیرمرد برای همیشه با جهان خداحافظی کرده بود. فریادش که همه برای تدفین جنازه، به قبرستانه رفته بود، علیخان، لیلا را کنار چشمه دید. روی سنگ، کنار لیلا نشست:
-«چی دنیای! یکی به دنیا میآید، یک دیگر با «قَخ» زدن از دنیا میرود. او تا سه شب پیش در شب نشینی نواسهاش چی قدر نقل پادشاهی میگفت.»
لیلا هیچ نگفت فقط خودش را به علیخان نزدیکتر کرد. پس از چند دقیقه سکوت گفت:
-«جانم! تو بخواهی من آمادهام با تو دُوتَه کنم.»
-«لیلا! آن شب هم برایت گفتم. خودت هم خوب میفهمی، پدر من نادار است. اگر دُتهَ کنیم، جواب حاجی را چی بدهد؟ من تصمیم دیگری گرفتهام. فردا به خواست خدا حرکت میکنم طرف ایران. در آنجا چندسال سخت کار میکنم، پولم را جمع میکنم، وقتی برگشتم طوی میکنیم.»
فردایش وقتی علیخان از راه خیره رنگ که مثل یک مار باریک و پیچ پیچ، دره را به کوتل میرساند، از کندوگک خارج شد، لیلا در آستانهی خانه ایستاده بود و با دل لبریز از غصه آنقدر نگاهش کرد، تا؛ از گردنهی کوتل ناپدید شد. آن وقت تنها لیلا میدانست که علیخان تا سالها بعد به کندوگک برنخواهد گشت. از فکر سالها و کندوگک خالی از علیخان دلش لرزید. چشمهایش سوخت. خیز زد به درون خانه. در پستوی خانه بیصدا، اما؛ غصهدار اشک ریخت.
یک ماه گذشته بود و کسی از علیخان خبر نداشت. لیلا آمده بود چشمه و بشکه را گذاشته بود زیر غرغره. آب درون بشکه میافتاد. ناگهان یک تکه نور افتاد به صورتش. شریف رو به رویش نشسته بود و با آیینه نور آفتاب را به صورت لیلا انحراف داده بود. لیلا دستش را پیش چشمش سپر کرد:
-«بچهی خر! آن دفعه برای تو چی گفته بودم؟»
آن دفعه سه ماه پیش بود. دنیا زمستان بود. همه جا پر از برف و هوا سرد بود. لیلا سر جوی کاسه میشست که شریف آرام آمده بود رو به روی لیلا نشسته بود:
-«عاشقت هستم لیلا، پدرم گاو و مال زیاد دارد، به خواستگاریات میآیم. خوبه؟»
-«بچهی بیحیایی بیشرم! چندین سال است که بیگانه نمیبینی، آشنا نمیبینی، هرجا اِیلمَک و چشمک، هر روز آیینه میاندازی. در هرجای بین میخوانی، از دست تو درماندیم. مه تو را شوی نمیکنم. هیچکس را به خانه ما روان نکو.»
-«نه، من پدرم را روان میکنم. اگر قبول کنی نکنی، بیتهایم را هم میخوانم. تا زندهام بیتهایم را میخوانم.»
-«بخوان. در من چی، برای من چی بیت تو، چی هنگ خر، هیچ فرق نمیکند. خر ما هم وقتی گشنه و تشنه باشد هنگ میزند.»
-«من هنگ خر را نمیفهمم. مقصد پدرم را خواستگاری روان میکنم. اگر قبول هم نکنی، بیتهای خود را کش کرده میخوانم.»
لیلا دیگر جواب نداده بود. کاسههایش را برداشته بود تا خانه پشت سرش را هم نگاه نکرده بود. شریف خود را در آیینه ورانداز کرد و با ناخنهایش موهایش را تا پشت کردنش شانه زد:
-«آن دفعه من هم گفته بودم اگر قبول نکنی بیتهایم را کش کرده میخوانم. تو هم قبول نکردی و پیش همه مرا خر گفتی. من خبر دارم؛ تو بخاظر آن علیخان لوده مرا شوی نمیکنی، ولی؛ من به خاطر تو هیچکس را خاتون نمیکنم. من تا قاف قیامت عاشقت میمانم حتی اگر هفت بار شوی کنی، باز هم عاشقت میمانم. تو راست میگویی. من خرم، ولی، تا قیامت در انتظارت میمانم.»
لیلا هیچ نگفت. بشکهاش را گرفت و با سرعت تمام طرف خانه خیز میزد. وقتی به خانه رسید حالت تهوع داشت. از آن به بعد این حالت روز به روز شدت میگرفت. حالش روز به روز وخیم تر میشد. اشتهایش به چیزهای ترش به اندازهی سرکیجیهای گاه و بیگاهش شدید بود. بیاینکه به هیچکس هیچ چیز گفته باشد، دریافته بود آبستن است. وقتی خبر شد که حیدر و پدرش راهی ایران است. به خانه ملافضلو رفت و برای علیخان نامه نوشت. پیش حیدر گریه کرد که علیخان را به هرشکل ممکن راضی کند، تا؛ پس بیاید. پس از رفتن حیدر بیست روز، روزی صدبار به گردنهی کوتل، به همان نقطهای که راه مار مانند تمام میشد؛ خیره میشد. آنقدر خیره میشد که ستارههای سرکوه یکی یکی روشن میشدند. طی این بیست روز، در گرگ و میش یک شام تنها شاهد آمدن یک آدم از آن نقطه بود. آن آدم نیز؛ وقتی رسید گفت:
-«… من خرم، ولی؛ تا قیامت در انتظارت میمانم.»
تا اینکه خبر تیر باران شدن حیدر و پدرش از دشتهای نیمروز رسید. دیگر حس کرد تمام راههای رفتهاش به بن بست برخورده. هرچی چیزهای سنگین که تا آن زمان برداشته بود، بیفایده بود. چارهی قوی تری را روی دست گرفت. پس از آن شبها به طویله میآمد و روی نافش سنگ سنگینی را میبست. درون چالهی گاو میخوابید و به مخته ماتمهای مادر حیدر گوش میداد که با کودکاش انگار، نوبت کرده بودند. شبهای زیادی گذشت، ولی؛ گریههای مادر حیدر دلخراش تر شده رفت به همان اندازه که شکمش سنگتر از سنگی میشد که هرشب روی نافش سوار میکرد. به هر راهی که میاندیشید، سرانجام به بن بست میرسید. به هرپلی که میاندیشید، در نهایت به پرتگاه منتهی میشد. تنها به یک راه هرگز نیاندیشیده بودآ؛ راهِ کوتاهِ که به قبرستان میرفت.
شب بعد به نیمههایش رسیده بود که به گاو خانه آمد یک پلاستیک مرگ موش در دستانش بود. فقط به مادرش فکر میکرد:
-«مگر مادر حیدر به دل تسلایی مادرم بیاید.»
ناگهان نره خر با چنان صدای بندی «هنگ» زد که انگار، دمِ دهانش قویترین بلندگوی دنیا را گرفته باشد. سخت تعجب کرد و به فکر افتاد؛ «این نره خر، با این فریاد کش کردهاش چی گفت؟» صدایی را شیند که با آرامیمیگفت: لیلا! بعد صدای پایی را شنید که نزدیک میشد. ترسیده بود. یک سیاهی از میان درختان به طرفش میآمد:
-«لیلا! نترس! من شریفم. امشب برای چی سنگ را نگرفتی؟»
-«تو اینجا چیکار میکنی؟»
-«من چند شب است که هرشب تو را میبینم که میآیی میان چاله خواب میکنی و بالای گواره خود سنگ میمانی. تو برای چی این کار را میکنی؟ برای چی به خانه خواب نمیکنی؟»
-«تو برای چی هر شب مراگِیته میکنی؟»
-«لیلا! تو چند وقت است که فرق کردی. سرمه نمیکشی، موهایت را شانه نمیزنی، زنگت خاک زده شده، مثل سابق خوش نیستی، بسیار دمق معلوم میشوی. روزانه از خانه بیرون نمیشوی، من چند شب پیش آمدم، گفتم؛ شاید بدانم که برای چی دقی، دیدم آمدی به گاوخانه، بعد از آن من هرشب میآیم. دیشب وقتی رفتی من سنگ را بُردم آنجا، بیخ درخت ماندم. گفتم؛ سنگ را شاید گم کنی، ولی؛ نکردی.»
لیلا مرگ موش را نشانش داد:
-«دیگر آن سنگ به کارم نیست. پَک این مرگ موش را میخورم. خودم را میکشم.»
شریف پلاستیک را به چابکی از دستش قاپید و دور انداخت. پلاستیک وسط آخور نره خر افتاد:
-«بخاطر چی این کار را میکنی؟ من نمیمانم. من برای تو شهیدم. من عاشقت هستمخ. هرقدر که تو مرا خر بگویی، بازهم عاشقت هستم. اگر هفت بار شوهر کنی باز هم…»
-«اگر شکم دار باشم چی؟»
-«اگر شکم دار باشی؟… فرقی نمیکند.»
-«به خیالم تو خر نیستی، تو دیوانهی را راست استی.»
-«هرچی که هستم، به خودم مربوط میشود. اصلا من خر، من دیونه، هرچی که تو بگویی قبول. هیچ مرا شوی نکن، ولی؛ مرگ موش هم نخور. منتظر باش هروقت که علیخان آمد عروسی کنید. برای چی میخواهی مرگ موش بخوری؟ برو خانه، خواب کن…»
نیمههای شب بود که لیلا به خانه رفت، ولی؛ تا صبح نخوابید. تا صبح فکر کرد. فردا شریف را روی مزرعهی کنار رودخانه دید. گندم درو میکرد. به آرامینردیک شد:
-«اگر آنقدر مرد استی، من آمادهام تو را شوی کنم.»
شریف با دست که دستهی داس در آن بود، عرق پیشانیاش را پاک کرد. درحالی کع لبخندی بزرگی روی صورتش پهن میگشت:
-«من مرد استم، ولی؛ تو دروغ میگویی.»
-«اگر راست گفته باشم چی میگویی؟»
-« اگر راست گفته باشی؟… ان وقت پدرم دیگر حرفم را قبول نمیکند.»
-«پروا ندارد. هیچ قبول نکندف امشب باهم دوته میکنیم.»
-«دوته میکنیم؟… به کجا؟»
-«سرگم به دنیا.»
-«با خودت پول زیاد بگیر. من ساعت نه در چشمه منتظرت هستم.»
آن شب در آبادی کندگک دو اتفاق عجیب رخ داد؛ لیلا و شریف در کنار چشمه غیبشان زدند و نره خر حاجی خادم جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. دو اتفاق همزمان با طلوع خورشید در تمام کندوگک گوش به گوش و دهن به دهن شد. دهان همه باز ماندند. ملافضلو، بیدرنگ، با دانههای تسبیحشور رفت، چیزی نفهمید. تا چاشت، با استفاده از «قران»، «کشف الایات» و «مفاتحالجنان»، فقط برای فهم خودش فال گرفت، از هیچ چیز سر درنیارود. تا شام، تمام فوت و فنهای «رمل» و «اضطرلاب» و «کوکب شناسی»اش را به کار بست، از کشف اسرار ماجرا عاجز ماند. سرانجام لحظه به لحظه دستش را فرو میکرد زیر لنگیاش و به شدت سر کچلش را میخاراند. شب هم، تمام شب نتوانست یک لحظه پلک روی هم بگذارد.
سرور زوارف اماغ فقط چند شب، خوابیآرامیداشت. به امید اینکه پسر و عروسش برمیگردد، پای بند نرگاوسیاه را از میخ باز کرد. تمام موسفیدان کندوگک از دنبالش قطار کرد. بر سر «دیگ دان» حاجی خادم رفتند:
-«حاجی صاحب! حالی ما به خیر باهم خویش شدهایم. بیاز او، ما همسایهایم. از یک قریه هستیم. گاهی زبان و دندان در میان یک دهان باهم در میافتند، بین خویشی و همسایگی هر رقم کوتاهی درازی پیش میآید. شما خود بزرگ ما هستید و صلاح ما هستید صلا و اختیار ما عام تام به دست شماست.»
طی دو هفته «گله»ی هنگفت را که حاجی مطالبه کرده بود تا قِران اخر پرداخت. روزها، هفتهها، ماهها، گذشت، آفتاب پس از هر غروبیدوباره طلوع کرد. شب به روز میرسید و روز به شب میانجامید. باها وزید. برفها و بارانها باریدند. فصول از پی هم فرا رسیدند. دوسال گذشت، اما؛ خبری از لیلا و شریف نرسید و اثری از آن دو پیدا نشد. در این مدت به سری هیچ یک از اهالی کندوگک، از ترس سر دچار شدند به سرنوشت باقر دراز و پسرش، هوای سفر نزد. هیچکس از ایران نیامد. سرور زوار از بس که به دنبال پسر و عروسش غور، بامیان، ارزگان، شهرستان، دایکندی و… را گشته بود، مردم میگفتند:
-«بیچاره سرور زوار، تیاغش تیبنه گشته، کفشهایش غربال.»
سرور زوار وقتی یقیت حاصل کرد؛ گمشدگانش در هیچ جای افغانستان نیستند، شک کرد که شاید به ایران رفته باشد. بعد زا باقر دراز و حیدر اولین کسی بود که از کندوگک عزم سفر به کشور ایران نمون، تا؛ شاید نشانی، سرنخی، چیزی از گمشدنگانش را از در ملک امام پیدا کند. به حساب خودش پس از یک ماه و بیست و هفت روز، سراز باغ الوند، واقع در سه راهی مشعلدار قزوین درآورد. باغ که علیخان در آن کار میکرد تا گلهی معشوقاش لیلا را سامان کند.
