داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «پشت مرز»

تکان پتو ره روی تنم حس می‌کنم. حتما می‌ترسه که سردم نشه.
این سفر با همه‌ی سختی‌ها و دردهایش خیلی برم عزیز بود. وقتی برم گفت می‌برمت پاکستان، از خوشی بال درآوردم. یک باره تمام درد جانم از یادم رفت. همی‌که قبول کد خودش مره بیاره و تمام این بیست روز کنارم بود، برم کافیه. حاجی که حتی حاضر نبود با ما به پارک یا باغ بره، با مه به پاکستان آمد و تمام مدت از خاطر مه این سو و آن سو دوید. حالا دیگه با دیدن دیگارن حسودی نخواد کدم.
موتر ایستاد می‌شه. حتما به مرز رسیدیم. چشمانمه باز می‌کنم. موترها پیش روی ما ده لین ایستادن و اکثر درایورها و مسافرها از موترهای پیاده شدن. حاجی خم طاقت نمی‌آره و از جایش بلند می‌شه. سمتش می‌بینم و می‌پرسم:
-«کجا می‌ری؟»
لنگی شه روی سرش برابر می‌کنه و می‌گه:
-«پس می‌آیم.»
خوش نداره ازش پرسان کنیم چه می‌کنی و کجا می‌ری. اما ده این چندروز که از خانه و اولادا دورم ، عادتم شده مدام پرسان کنم کجا می‌ری؟ می‌ترسم اگه گمش کنم، چه کنم؟ نه زبان این مردمه‌یاد دارم، نه توان رفتن دارم.
حاجی به دنبال چند مسافر دیگه از موتر پیاده می‌شه. چند مسافر دیگه هم پی او می‌رن. خدا کنه زودتر از مرز تیر شویم. دلم پشت اولادا پر می‌کشه.
این دوری برای محمد بیش‌تر از همه‌ی ما سخت تیر شده. دیشب پشت گوشی گریه می‌کد. هرچه مه و حاجی صدقه‌اش رفتیم هرچه خواهر و برادرهایش صدقه‌اش رفتن، فایده نداشت. برش قول دادم که قبل از جمعه خانه باشم.
از شیشه‌ی موتر بیرونه می‌بینم. سر مرز دل آدم می‌گیره. نه سرسبزی، نه آبادی. مثل بیابان خشک‌اس. کاش زودتر از مرز تیر شویم.
با برآمدن یکی از مسافرها، داخل موتر هلهله می‌خیزد. متوجه گپش نشدم. شانه‌ی خانمی‌ره که ده چوکی جلویی‌ام نشسته تکان می‌تم و می‌گم:
-«مادرجان! چه گپ شده؟»
-«حتما باز عسکرهای دو طرف مرز به جان هم افتادن. هربار همی‌قسم می‌شه، مرزه بند می‌کنن»
-«برای چندوقت مرز بند می‌شه؟»
-«یک چند روزاس باز دولت‌ها باهم گپ می‌زنن، مرز باز می‌شه. همی‌بازی شانه دیگه. هروقت خواستن تهدید کنن، مرزه میبندن.»
حاجی ده لین مسافرینی که به موتر بالا می‌شن، داخل می‌آیه. خوده کنار شیشه می‌کشم تا راحت‌تر روی چوکی جاشوه. لنگی شه از روی سرش می‌برداره و دستشه روی سر و پیشانی‌اش می‌کشه. ازش می‌پرسم:
-«مرزه بند کدن؟»
فقط سرشه تکان می‌ته که‌ها.
می‌گم:
-«هرچه ده خیر باشه. یکی دو روز دیگه باز خواد کدن.»
حاجی سرشه ناامیدانه تکان می‌ته و می‌گه:
-«از خاطر مریضی مرزه بند کدن. نخواد ده‌یکی دو روز باز کنن.»
حس بدی قلبمه تکان می‌ته. می‌گم:
-«همو مریضی که ده تلویزیون می‌گفتن؟»
حاجی فقط سرشه تکان می‌ته.
موتر به به حرکت می‌کنه و لیوّرس می‌ره. با لیورس رقتن موتر حس بدی برم دست می‌ته.
با دور خوردن موتر. سمت حاجی می‌بینم و می‌گم:
-«پس می‌ریم؟»
حاجی عرق چینه روی سرش می‌مانه، لنگی ره مثل دستمال روی شانه‌اش می‌اندازه و می‌گه:
-«همی‌نزدیک‌ها یک بنداس، همون جه مسافرها ره تا می‌کنه.»
احساس می‌کنم قلبم تا افتاده. به محمد قول دادم جمعه خانه باشم. طفلک چشم به راهم خواد بود. کاش به نبودنم عادت کنه.
حاجی هردو ساگه به دست‌هایش گرفته. حتی ترموز چایه هم نداد مه بگیرم. فقط برم اشاره کد که سمت مسافرخانه برم. با داخل شدن به مسافرخانه همه چیز پیش چشمم تاریک می‌شه. احساس ضعف دارم. می‌ترسم ضعیف کنم. از دیوار مسافرخانه می‌گیرم تا خوده کنترل کنم.
حاجی به دنبالم داخل می‌شه و پیش رفته با صاحب مسافرخانه صحبت می‌کنه. حاجی به دنبال شاگرد مسافرخانه روان می‌شه و مه کشان کشان از دنبالش می‌رم.
همی‌که از دروازه‌ی تنگ و چوبی اتاق داخل می‌شم، کنار ساگ‌ها می‌شینم و سرمه روی زمین می‌مانم.
چراغ روشن‌اس. حتما شام شده. چطور خبر نشدم؟ سمت دستم می‌بینم. کنول ده دستم وصل‌اس. سمت بالا می‌بینم. سیرُمه با تکه‌ای میخ روی دیوار محکم کدن. خوده دور می‌تم و حاجی ره می‌‌بینم که نماز می‌خوانه. متوجه شده که بیدار شدم. سلام که می‌ته، سمتم نگاه می‌کنه و می‌گه:
-«خوب‌استی؟»
می‌گم:
-«ها. کی این سیرُمه زدی؟ هیچ خبر نشدم.»
-«فشارت افتاده بود. از هوش رفته بودی.»
دروازه‌ی اتاق صدا می‌کنه. حاجی از جایش بلند می‌شه و سمت دروازه می‌ره. پنتوس نانه می‌گیره و پس دوباره دروازه ره می‌بنده.
پنتوسه پیش رویم می‌مانه و می‌گه:
-«بخی نان بخور که جان بگیری.»
نیم خیز می‌شم و به دیوار تکیه داده چارقد می‌کنم. احساس می‌کنم بدنم زیاد سنگین‌اس و مه توانایی کنترل کردنشه ندارم. نانه پس می‌کنم. کباب جگر آوردن. می‌خوایم جگره داخل نان لقمه کنم، ولی دستم یاری نمی‌کنه. حاجی دستشه پیش می‌کنه و برم لقمه می‌گیره؛ لقمه ره به دستم می‌ته.
درحالی که به زور نانه قورت می‌تم، سمتش می‌بینم و می‌گم:
-«چرا نمی‌خوری؟»
حاجی سری تکان می‌ته و می‌گه:
-«مه اشتها ندارم. تو بخور!»
نان ده گلویم بند می‌مانه. صدایش غم غریبی داشت. ده این چند وقت حاجی پیرتر شده. چندتار ریشش هم سفید شده. دلم می‌شه دستمه دراز کنم و ریش‌هایش نوازش کنم.
-«بخور که‌یخ می‌شه»
می‌گم خا، ولی اصلا دلم نمی‌شه که بخورم. می‌پرسم:
-«اولادا زنگ نزدن؟»
-«چرا، زنگ زدن. گفتم که فعلا مرز بنده.»
-«با محمد هم گپ زدی؟»
-«نه، خانه‌ی وحیدشان رفته بود.»
-«ای کاش محمده هم آوره بودیم. حالی دق می‌کنه»
هیچ چی نگفت. حتما خودش هم می‌گه کاش آورده بودیم. اگه می‌دانستیم که خاله‌ی جمال پای وازم می‌شه، حتما با خودم می‌آوردم. حتی می‌تانستیم روزانه پیش یدالله و اولادایش یمانیم. اما نه! شاید هم این قسم، اولادا بیشتر حسودی می‌کدن.
می‌فامم محمده همه‌ی‌شان خوش دارن، ولی تفاوت رفتار حاجی با محمده همه‌ی‌شان حس می‌کنن. به گفته‌ی خشودی کلانم که اولاد سر پیری شیرینه. ده دل دیگه اولادا ارمان مانده که‌یک بار حاجی بغل‌شان کنه.
حاجی پتو ره روی پایم مرتب می‌کنه. می‌گم:
-«چیزی شده؟»
-«نفر می‌آیه؟»
سمت ساگ‌ها اشاره می‌کنم و می‌گم:
-«همو ساگ‌ها ره هم گوشه بان! خریطه ره هم از روی تاق چه بردار، ده میخ آویزان کو!»
خنده ام می‌گیره. هرچه می‌گم، حاجی انجام می‌ته. شرم می‌شم و می‌گم خودم پتو ره جمع می‌کنم/
می‌گه:
-«نمی‌خوایه. بان روی پایت اوار باشه که خنک نخوری.»
می‌گم:
-«سرد نیس. بان جمع کنم.»
خودش پتو ره روی پایم مرتب می‌کنه و می‌گه:
-«خنک می‌خوری.»
دروازه باز می‌شه و یک مرد و دو سیاسر داخل می‌شن. سیاسرها چادری‌های خوده بالا زدن و نصف صورت شانه همرا شال‌های سرخ گل دارشان پوشاندن.
سمت شان سلام می‌کنم. خیلی آرام جواب سلاممه می‌تن. به سمت مرد می‌بینم و می‌گم:
-«سلام کاکا! مانده سفر نباشی!»
مرد بی این که به سمت مه ببینه، می‌گه:
-«جور باشی آپه جان. شما مانده نباشی!»
به سیاسرها اشاره می‌کنه که کجا بشینن.
حاجی می‌گه:
-« چیزی کار نداری؟»
می‌گم:
-«نه.»
بیرون می‌شه. عادت نداره ده اتاقی که سیاسرها باشه بمانه. مرد همسایه هم به لهجه‌ی خودشان از سیاسرهایش چیزی می‌پرسه و جواب گرفته بیرون می‌ره. سمت سیاسرها می‌بینم و می‌گم:
-«شما هم افغانستان می‌رین؟»
سیاسر مسن جواب می‌ته:
-«ها، آپه جان!»
خریطه‌ی سفیدی که بین بارهای شان‌اس، نشان لابراتوار داره. حتما آ ن‌ها هم مریض داشتن. می‌گم:
-«داکتر آمده بودین؟»
باز سیاسر مسن می‌گه:
-«ها! همی‌دخترم مریض بود. آوردیم داکتر.»
می‌گم:
-«چه مریضی داره؟»
سیاسر با نگرانی سمت دختر جوانش می‌بینه و می‌گه:
-«خانه اش اولاد نمی‌شه؟»
لبخندی می‌زنم و می‌گم:
-«انشاالله که خدا برش یک پسر کاکل زری بته.»
زن سری تکان می‌ته و می‌گه:
-«انشاالله آپه جان! انشاالله! زمین خوده فروختم، دخترکمه آوردم. صدقه‌ی سرش. خدا کنه خانه اش اولاد شوه که مثل مه انباغ داری سرش نیفته. خانه‌ی انباغ بسوزه.»
می‌گم:
-«داکتر چه گفت؟»
زن درحالی که گریه اش را گرفته و با گوشه‌ی شالش چشمانشه پاک می‌کنه، می‌گه:
-«مه خو گپشه نفامیدم. دامادم اگه فامیده باشه.»
-«از دامادت پرسان نکدی چه گفت؟»
-«گفت می‌گه ضعیف‌اس. هیچ نگرانی نداره.»
-«خب، حتما ضعیف‌اس دیگه. جای نگرانی نداره.»
مادر با صدای گرفته می‌گه:
-«خی چرا مهرش به دخترم زیادتر نشد؟ اگه ضعیف‌اس خو، دل دقی نداره. نه! کدام گپ‌اس، نمی‌گه.»
با گریه‌ی مادر صدای هق هق دختر هم می‌برآیه. به سختی از دیوار گرفته خوده بلند می‌کنم و پیش رفته دختره به بغل می‌گیرم. دلداری اش می‌تم که آرام بگیره.
مادر هم سعی می‌کنه با زبان محلی شان دختره آرام کنه. صورت دختره می‌بوسم. چشمان عسلی زیبایی داره. پوستش هم مثل ماه سفیداس. بینی بلند و کشیره با ابروهای سیاه. خدا می‌دانه وقت مجردی چقه خواستگار داشته.
دوباره می‌بوسمش و می‌گم:
-«گریان نگو! حیف این صورت مقبول نیس که از گریه تر شوه؟»
مادر هق هق کنان می‌گه:
-«مقبولی ره چه فایده؟ تیر از این مقبولی. کاش زشت بود، اما خانه اش اولاد می‌شد.»
شانه‌های دختر از شدت گریه می‌لرزه. نمی‌تانه جلوی گریه‌ی خوده بگیره و صدای هق هقش بلندتر می‌شه. محکم بغلش می‌کنم وپشت شه نوازش می‌کنم.
از مادرش می‌پرستم که چندوقته عروسی کده؟
مادر می‌گه:
-«دوسال.»
می‌گم:
-«خو دوسال که زیاد نیس. مه چهارسال بعد از عروسی ام اولاد دار شدم. دختر هنوز خُرد اس.»
مادر سری تکان می‌ته و می‌گه:
-«تمام هم قراغ‌هایش که از این کده دیرتز عروسی کدن، یک اولاد ده بغل خود دارن.»
صورت سفید و براقشه به دستم میگیرم و می‌گم:
-«هیچ وارخطا نباش جانم!»
مادر هم پیش تر می‌آیه و با ته شل خود صورت دختر ره پاک می‌کنه تا اثری از گریه‌ها نمانه. دختر سعی می‌کنه تا اثری از گریه‌ها نمانه. دختر سعی می‌کنه جلوی گریه شه بگیره. سمت پایین دیده راییس. سرشه بلند می‌کنه و می‌گه:
-«نصیب دشمن‌ها.»
حتما از کنول دستم فامیده. آستین مه پایین تر می‌کشم و می‌گم:
-«ها، ما هم داکتر آمده بودیم.»
مادر سمتم می‌بینه و می‌گه:
-«خیریت ‌اس؟ انشاالله که شفاقی عاجل.»
می‌گم:
« شُش‌هایم عفونت کده بود. برای تداوی آمده بودیم.»
دلم نشد بگویم سرطان داشتم؛ حاجی بدش می‌آیه. می‌گه این کلمه‌ی نحسه به زبانت نشنوم. یک عفونت ساده‌اس. خوب می‌شی.
مادر سرشه تکان داده می‌گه:
-«خدا درد جانه نشان نته. انشاالله درد از جانت گم شوه. به خدا درد جان سخته.»
می‌گم:
-«انشاالله، از دعای شما دوستان.»
حاجی کمی‌ از کباب‌ها ره روی نان می‌مانه و پیش رفته روی دسترخوان همسایه می‌مانه.
مادر و داماد زیاد تعارف می‌کنن، اما حاجی هیچ نمی‌تانه چیزی ره تنها بخوره. مرد همسایه هم دستمالی ره برای مان پیش می‌کنه. حاجی اشاره می‌کنه که اصلا لازم نیس، اما همسایه قبول نمی‌کنه و دستماله روی دسترخوان ما مانده، پس می‌ره.
دستماله باز می‌کنم. فیتر و بُسراق ‌اس. آخی! چقه وقت بود فیتر و بُسراق محلی نخورده بودم. یک کم از گوشه‌ی فیتره می‌کنم و به دهانم می‌اندازم. مزه‌ی متیرهای ننون کلان مه می‌ته که از دالان برای مان پحته می‌آورد. بنده‌ی خدا حتی نان خوردگی خوده با خود می‌آورد و می‌گفت:
-«نان شما شهره‌ها فقط مَثاله واردی هیچ خورده نمی‌شه.»
حاجی از فتیر و بسراق همسایه می‌خوره. نان و کبابه برش پیش می‌کنم و می‌گم:
-«بخور!»
سری تکان می‌ته و می‌گه:
-«خودت بخور! مه کمی‌فشارم بالا رفته.»
فقط یک خوراک گرفته. کور شوم. حتما ده بی پیسگی خورده. ده این مریضی چیزی که بود، گم کد. خدا می‌دانه چقه از دیگران قرض گرفته و مه خبر ندارم. اگه وضع کار و بارش مثل سابق‌ها بود، هیچ غمی‌نداشت. کاش زیاد پیشت مرز نمانیم و زودتر به خانه برسیم. می‌پرسم:
-«معلوم نشد مرزه کی باز می‌کنن؟»
سری تکان می‌ته و می‌گه:
-«نه افغانستان هم قرنطین کده کابل و دیگه شهرها ره.»
مرد همسایه می‌گه:
-«به دلت بد راه نتی آپه! همه‌ی سودای این دولت از همی‌راه‌ اس. از خاطر مفاد خود هم که شده زود را ره باز می‌کنه. نیم تولیدش ده افغانستان سودا می‌شه. راه بند باشه، خودشان از فایده می‌مانن. از خاطر فایده‌ی تاجرهای خود هم که شده راهه باز میکنن.»
می‌گم:
-« خداکنه.»
با تکان حاجی از خواب می‌خیزم. چراغ حیاطه، داخل اتاق روشنی انداخته.
آهسته می‌گم:
-« خیریت‌اس؟»
گیلاس آبه پیش می‌کنه. به دست دیگرش گولی‌اس. می‌گه:
-«مه! گولی ته بخور.»
گیلاسه از دستش می‌گیرم و می‌گم:
-«مه سر شَو خوردم»
-«سرفه می‌کدی. همسایه ره ده خَو نمی‌مانی.»
سری تکان می‌تم و زود دوتا گولی ره داخل دهانم می‌پرتم.
حاجی شربته ده سرپوش بوتل ریخته و به دستم می‌ته. او ره هم شوپ می‌کنم. این شربت خوابمه سنگین می‌کنه.
سرمه دوباره روی بالشت می‌مانم و چشم‌هایمه می‌بندم.
چشم‌هایمه ره سختی باز می‌کنم. آفتاب بیرون زده. ده نماز خَو ماندم. چطور حاجی بیدارم نکد؟
به سختی خوده بلند می‌کنم. همسایه نیس. تمام لوازم خوده هم بردنو خداکنه مرز باز شده باشه.
حاجی پتنوس چای هم به دست داخل می‌شه. می‌گم:
-«مرز باز شده؟»
با تعجب سمتم می‌بینه. درحالی که به جای همسایه می‌بینم، می‌گم:
-«کجا رفتن؟»
حاجی سری از روی نارضایتی تکان می‌ته و می‌گه:
-«دیگه اتاق رفتن. این جه راحت نبودن.»
چایه پیشم می‌مانه و دسترخوانه باز می‌کنه. می‌گم:
-«کاش زودتر مرز باز شوه. دل مه تنگی گرفت.»
می‌گه:
-«می‌فامیدم این جه بند می‌مانیم، هیچ حرکت نمی‌کدیم و همو پیشاور می‌ماندیم.»
نان ده دستم سنگینی می‌کنه. تقصیر مه بود. حاجی خو می‌گفت که تا آمدن جواب آزمایش منتظر بمانیم. بنده‌ی خدا یدالله هم اصرار داشت که به رفتن عجله نکنیم.خاله‌ی جمال چقه گفت که راه دوره؛ رفت و آمد سخته. از داکتر که خاطر جمع شدین، برین. اما مه از خاطر اولادا شله بودم که زودتر حرکت کنیم. این جه بند ماندن مان تقصیر مه‌اس.
به خودم می‌آیم. حاجی دستشه سمت مه پیش کده؛ لقمه ره از دستش می‌گیرم و به دهانم می‌کنم. فقط نوعروس‌ها واری شرمم می‌آیه.
نمی‌فامم کی‌اس و چه کار داره که ایقه حرف می‌زنه و جاجی ره سر پا نگه داشته. کمرش درد خواد گرفت. کاش داخل می‌آمد و نشسته گپ خوده می‌زد. همی‌که حاجی داخل می‌آیه، می‌گم:
-«چه عجب ایلا داد! کی بود ایقه حرف زد؟»
حاجی لنگیشه از روی تاقچه بر می‌داره و درحالی که دور سرش دور می‌ته می‌گه:
-«مه بیرون می‌رم. آمدم از این جه می‌ریم.»
می‌گم:
-«چرا؟»
-«صاحب مسافرخانه این اتاقه برای کدام آشنایش ده کار داره؛ باید خالی کنیم.»
می‌گم:
-«خو خیره. با ما یک جا بشینه؛ جای می‌شیم.»
-«نمی‌شه. باید اتاقه خالی کنیم»
-«حالی ما کجا بریم؟»
-«چاره نیس. باید برآییم. خیره، دیگه جای می‌ریم.»
-«این رقمشه ندیده بودم. فقط که ما مفت می‌شینیم. خو پیسه شه می‌تیم.»
-«ده پیسه اش ضرورت نداره حتما.»
حاجی درحالی که سمت دروازه می‌ره می‌گه:
-«زود بر می‌گردم، باز می‌ریم.»
نمی‌دانم با این همه مسافر پشت مرز، مانده ده دیگه ماسفر خانه‌ها جای پیدا خواد شد یا نه؟
همی‌که جاجی از دروازه داخل می‌شه، می‌گه:
-«بخی که بریم!»
حاجی هردو ساگه دم دروازه می‌مانه؛ پتو ترموزه به دستش می‌گیره. دستکول و خریطه‌ی دواهاره مه می‌گیرم.
حاجی به پتنوس گیلاس‌ها اشاره داره می‌گه:
-«آن‌ها ره بگیر!»
می‌گم:
-«خود شاگرد مسافرخانه جمع می‌کنه.»
-« از ماس، بردار!»
با تعجب سمت حاجی می‌بینم و می‌گم:
-«پنتوس و گیلاس‌ها ره خریدی؟»
حاجی چیزی نمی‌گه و هردو ساگه به دستش گرفته و از اتاق می‌برآیه. مه هم پنتوسه می‌بردارم و از پشتش می‌برآیم. همی‌که به ختم دهلیز می‌رسیم، فکرم می‌شه که شاگرد مسافرخانه با ثوطی‌اسفندبدره به داخل اتاق مان می‌ره.
به دنبال حاجی وارد حیاط می‌شم. همه نگاه شان به ما س. انگار که فقط ما میان این جمعیت بیگانه‌استیم.
هردوی مان از دروازه‌ی سرای می‌برآییم.
دو سمت سر دکان‌ها‌اس. دکان‌های خرد و کهنه و جمعیتی نگران و سرگردان که دو طرف سرک ده دیوارها وستون‌ها تیکه داده ان. حاجی می‌گه اوسو بریم. رویمه سمتش دور می‌تم و به سمت اشاره اش راهمه کج می‌کنم.
خرچند بار مه سبک تر‌است، اکا اون از مه پیش می‌شه و مه به دنبالش از میان بازار تیر می‌شیم.
-«آخ! لعنت به این خار!»
سوزشش تا مغز‌استخوانم رفت. حاجی لوازمه مانده سمت مه می‌آیه. لوازمه روی زمین می‌مانم و خاری ره که به پایم رفته می‌کشم. کمی‌خون بیرون می‌زنه. حاجی دستشه زیر پایم می‌گیره و دقیق تر به پایم می‌بینه که خاری نمانده باشه. پایمه از روی دستش بر می‌دارم و می‌گم:
-« چیزی نیس.»
سمت پایم دیده راییس. می‌گه:
-«ببیم دیگه خار نمانده باشه.»
می‌گم:
-«نمانده.»
لوازمه بر می‌دارم و می‌گم:
-«بریم!»
پیش روی مان سه تا درخت‌اس که کنارسان یک تا چپرکت ماندن.
همی‌که به درخت‌ها می‌رسیم، حاجی لوازمه روی چپرکت می‌مانه و می‌گه:
-«همین جه باشیم»
می‌گم:
-«مزاق می‌کنی؟ این جه؟ چرا مسافرخانه دیگه نریم؟»
حاجی به سمت چپرکت اشاره کرده و می‌گه:
-«بیا بشین که خسته شدی.»
می‌گم:
-«این جه بمانیم؟»
اصرار مه فایده ای نداره. وقتی نمی‌خوایه چیزی بگویه، نمی‌گه.
حاجی سمت دکان‌ها می‌ره. حتما کدام چیزی شده که مه بی خبرم. کمی‌بعدتر، بیل به دست بر میگرده.
لوازمه زیر چپرکت می‌چینه و درحالی که نفس نفس می‌زنه، شروع می‌کنه به کندن خارهای دور و برمان. کاش می‌مردم و این روزها ره نمی‌دیدم.
پتو ره روی تخت هموار می‌کنم. ترموزه برداشته داخل گیلاس خا چای می‌ریزم و صدایش می‌کنم:
-«حاجی! بیا چای بخوریم. کمی‌نفس بگیر، باز…»
روی چپرکت می‌شینه و گیلاسه به دستش می‌گیره.
صدای پای کسی می‌آیه. سمت عقب می‌بینم. مردی کلاه پکول به سر می‌آیه. با دیدن ما می‌گه:
-«وطندار! ده مسافرخانه ه هیچ جای نمانده بود که این جه شیشتین؟»
حاجی سری تکان می‌ته و می‌گه:
-«خانه کمی‌صحتش خوب نیس. مسافرهای مسافرخانه وارخطا شده بودن، ماهم برآمدیم.»
مرد غریبه می‌گه:
-« چه شده همشیره ره؟»
-«شُش‌هایش آب داده.»
-«انشاالله جور می‌شه، هیچ جای وارخطایی نیس. برای شان نگفتی نگرانی نداره؟»
-«گفتم خو. دوا و نسخه شه هم نشان دادم. هم اتاقی‌های مان بی خبر ماندن و رفتن. دیگه مسافرها هم حاضر نبودن ده اتاق ما بیاین. گفتم بسته اتاقه خودم کرایه می‌تم. قبول نکدن و گفتن که مسافرها از مسافرخانه خواد رفتن. دیدم که رحم به دلشان نیس، ما هم برآمدیم.»
-«ها، مردم نافامه هرچه بگویی، نمی‌فامن.»
-«بیا برادر! با ما چای بخور.»
-«چای تانه خو می‌خورم.»
حاجی خوده کنار می‌کشه تا مرد غریبه بشینه. مرد اشاره می‌کنه می‌گه:
-«نه، جای تانه تنگ نمی‌کنم؛ همین جه روی زمین خدای می‌شینم.»
رویمه دور می‌تم و درحالی که خوده با ترموز چای مصروفت نشان می‌تم، آهسته با انگشت اشکمه پاک می‌کنم. دستمه روی دهانم می‌گیرم که گریه ام زیادتر نشه. اشک‌هایم یکی یکی روی سرپوش ترموز می‌افتن. دلش چقه درد داشت ولی پیش مه دَم نمی‌زنه.
-«کسب شما چی‌اس؟»
-«راننده‌ی کامازم برادر جان! بار مردم ده موترم، این جه بند ماندم. شانس بد مه بار هم میوه‌اس.»
-«چطور با میوه و سبزی زدی؟»
-«از خاطر پیسه اش. اگه میوه و سبزی ره ده وقتش برسانی، پیسه‌ی خوب می‌ته. اگه وقت تر برسانی، شیرینی هم می‌ته. اگه دیر آوردی، تاوانه؛ سرت حساب می‌شه. مه گفتم مرد راهم، خم و پیچ راهه‌یاد دارم، سه روزه باره تا می‌کنم. اینه این روز چارم‌اس که میوه‌ها ره بار زدم. خدا می‌دانه از میوه‌ها یک جعبه سالم بانه‌یا نه.»
-«راست می‌گی به خدا! بار میوه نقصش زیاده، فایده اش نه.»
-«همی‌باره برسانم، پشت دستمه داغ می‌کنم که دیگه میوه و سبزی باز نکنم. اول راه ده دلم گشت یک صدقه بانم، تیر خوده آوردم اینالی بیخی کارم به نذر رسیده که اگه بتانم باره قبل از خرابی اش برسانم، ادا کنم.»
قفسه‌ی سینه ام درد می‌گیره. نفس عمیق می‌کشم تا دردش آرام شوه. چیزی فکرمه آزار می‌ته. تازه‌یادم می‌آیه که مه هم نذز به گردنم داشتم.
مرد غریبه گیلاسه می‌مانه و تشکری کده با حاجی قول می‌ته و می‌ره. بمیرم، چقه حاجی خوش شد. خیر ببینه‌یک دقیقه پیش حاجی شیشت و کتش درد دل کد. مه خو برش هم صحبت نمی‌شم. خانه بودیم، دم دکان می‌شیشت و با بقیه دکان دارها گپ شان داغ بود، اما این جه تنها و غریب مانده
از صدای چیزی بیدار می‌شم. حاجی می‌گه:
-«این چه کار‌اس؟»
سرمه بلند می‌کنم. همو مرد غریبه‌اس، می‌گه:
-«شرمنده همشیره! شماره بیدار کدم. ناقابل‌اس! از این که ده این جه خراب شوه، خورده شوه بهتره.»
تا حاجی و مه می‌خواهیم تشکر کنیم، می‌ره. کارتن‌های ام‌اس. سر یکی شانه باز می‌کنم. ام‌های درشت؛ یگان تا هنوز سبزه؛ یگان سبز و زرد و یگان تا هم کاملا زرد شده.
دوتا از ام‌ها ره بر میدارم. حاجی دست خوده پیش می‌کنه و می‌گه:
-«بتی! برت بشویم.»
هر دویش ره کف دو دستش می‌مانم و لبخند می‌زنم.
ام‌ها ره می‌شویه و درحالی که آن‌ها ره برم پوست می‌گیریه، می‌گم:
-«مه‌یک نذر داشتم ده گردنم، از خاطر ختنه سوری محمد. یادم رفت که ادا کنم.»
-«خو انشاالله وقتی رسیدیم خانه، ادا می‌کنیم.»
می‌گم:
-«اگه مه نرسیدم، تو…»
حاجی دیگه رقم سمتم سیل می‌کنه. هیچ وقت ده تمام عمرم این رقم نگاهم نکده بود. امه پیش دهانم می‌گیره و می‌گه:
-«وقتی می‌بینی جان یکی به جانت بد‌اس، هیچ وقت به مردن فکر نکو!»
جرئت نمی‌کنم دستمه پیش کتم؛ فقط دهانمه باز می‌کنم. حاجی امه ده دهانم میمانه و لبخند می‌زنه. احساس می‌کنم این شیرین ترین امی‌اس که ده زندگیم خوردم.
لبخند می‌زنه. دندان‌هایش میان لب‌ها و ریش و بروت پرپشتش سفید می‌زنه. ازم می‌پرسه:
-«چه نذر کده بودی؟»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فاطمه خاوری