داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «کرانۀ شرقی در ساعت کم نور»

خانم سرمدی مداد B6 را برداشت و شروع کرد به طراحی کردن از هنرجویانی که هنوز مشغول بازی در ساحل بودند. اشعه‌های خورشید از دریا بازتاب می‌شد و ساحل را نورانی کرده بود. شن‌های ساحل برق می‌زدند و قایق‌های بادی هم بین بوته‌های تمشک گیر کرده بودند. از سر صبح تا الان هوا کمی مرطوب‌تر شده بود. خانم سرمدی باز تلاش کرد هنرجویان را به طراحی کردن دعوت کند. طراحی از دریا آخرین درس از دوره‌های نقاشی خانم سرمدی بود و بعد از آن گروه دیگری از هنرجویان می‌آمدند زیر دست خانم سرمدی.

تقریباً کار طراحی از دریا تمام شده بود. خانم سرمدی شاید شصت بار دیگر هم منظره‌های شبیه به این را برای کلاس‌هایش طراحی کرده بود. خانم سرمدی با صدای بلند توجه هنرجویان را به خودش جلب کرد و کاغذ A4 را که در دست داشت، به آن‌ها نشان داد و توضیحاتی در مورد طراحی کردن از دریا داد. آخر سر هم گفت:
– «به یک A3 طراحی با زغال کنید و یک A3 دیگر را برای طراحی با B6 بگذارید. سعی کنید حداقل تا بعد از غروب جمع‌اش کنید. فردا تهران قرار کاری دارم.»

یکی از هنرجویان که در نظر خانم سرمدی واقعاً یک نقاش بود، گفت:
– «الهه جون، یعنی شب می‌خوای بزنی به دل جاده؟»
– «آره خب. البته اگه وقت کمه برای دو تا طراحی بگید تا… بالاخره یه کاری‌ش می‌کنم.»

گوشۀ لب پایینش را گزید و کمی فکر کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
– «می‌تونیم تا دوازده هم بمونیم‌ها، ولی شما سعی کنید قبل از غروب تموم کنید. وقت ناهار هم زیاد بازیگوشی نکنیدها! غذاتون رو زود بخورید و برگردید سرِ کارهاتون خواهشاً. بهترین اثر رو هم جلسۀ بعد سرِ کلاس مشخص می‌کنیم.»

یکی از همیشه بامزه‌های کلاس هم گفت:
– «چشم الهه خانم.»
الهه گفت:
– «شروع کنید دیگه.»

بعد از گفتن این جمله، هنرجویان را به حال خودشان رها کرد و خودش در امتداد ساحل شروع به قدم زدن کرد. دست‌هایش را بین تی‌شرت خاکستری‌رنگِ گشادش کرد تا گرم شوند. هرچند خورشید می‌تابید، اما گرمای لازم را نداشت. پشت گردنش را گرفت و فشار داد تا خستگی گردنش در برود. سرش را پایین‌تر برد تا دستش راحت‌تر پسِ گردنش را فشار دهد و دسته‌ای از موهایش از زیر شالش افتاد بیرون. با دست چپ مویش را گذاشت پشت گوشش. چشم راستش را مالید و دستش از رنگ ریمل سیاه شد. بی‌هیچ فکری به دریا نگاه می‌کرد که ناگهان ایدۀ تازه‌ای به ذهنش رسید.

رفت سراغ صندوق عقب پراید سیاه رنگش. درش را باز کرد و یک سه‌پایه با پالت رنگ و مقداری رنگ‌روغن برداشت. نمی‌دانست اگر حالا شروع کند کی تمام می‌شود. شاید بیشتر از دو سه روز طول می‌کشید. پشیمان شد. وسایل را گذاشت سر جایش. در صندوق عقب را بست. داخل ماشین نشست. صندلی راننده را عقب داد و دراز کشید. چشم‌هایش را بست و سعی کرد تصویری را که می‌خواهد بکشد، تصور کند تا بعداً سرِ فرصت و با حوصله رسمش کند.

کوروش با ریش‌های فرفری و مرتب به جای شیراز به ساحل بود. عصای طلایی در دست به خزر خیره شده بود. چشم‌هایی سیاه داشت اما انعکاس آبی دریا به چشمانش بود. کم‌کم رنگ چشمانش آبی شد. لباسش قشنگ بود. شنلش قرمز بود و حاشیه‌های طلاکوب داشت. روی تاجش یاقوت قرمزی می‌درخشید. تاجش را از سر برداشت و روی شن‌های نرم ساحل دراز کشید. شنلش را کشید روی صورتش و گفت:
– «فرمان می‌دهم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای بدنم در خاک حل شود.»

موجی بلند می‌آید و سعی می‌کند کوروش را ببلعد.
تق… تق… کسی به شیشۀ ماشین ضربه زد. خانم سرمدی کوروش را به همان حال رها کرد. هنوز نمی‌دانست کدام صحنه را بکشد. چشمانش را باز کرد. دختر کوچکی به شیشۀ ماشین ضربه می‌زد. چشم‌هایش آبی و پیراهن سرخ بر تن داشت. شیشه را پایین داد و به دخترک نگاه کرد. دخترک گفت:
– «سلام. شما خدا هستید؟»

خانم سرمدی که از لباس‌های دختر خوشش آمده بود، گفت:
– «دختر عزیزم، چه‌طور؟»
دخترک گفت:
– «آخر می‌گویند شما آثار زیبا و جانداران را آفریده‌اید، می‌خواستم اگر می‌شود مادر مرا هم از آن‌جا بیافرینید. وقتی من به دنیا آمدم او رفته بود.»

خانم سرمدی نگاهی به دخترک کرد و گفت:
– «سوار ماشین من می‌شوی؟»
بعد هم لپش را کشید و از داشبورد ماشین تکه‌شکلاتی به او داد. دختر شکلات را خورد و گفت:
– «الان بابا بر می‌گردد. اگر نباشم عصبانی می‌شود؟ اگر سوار شوم، تو قول بده که به بابا بگویی تقصیر تو بوده. خب؟»

خانم سرمدی سرش را تکان داد و گفت:
– «سوار شو عزیزم، نگران نباش!»

دخترک با اکراه سوار ماشین خانم سرمدی شد. خانم سرمدی با راستِ او را به پاساژ مرکزی برد و برایش لباس خرید. دخترک گفت:
– «نگفتید خانم، ولی من فکر می‌کنم خدا هستید چون می‌گویند خدا خیلی خیلی مهربان است. تازه خدا با هرکسی حرف زیاد نمی‌زند؛ درست می‌گویم؟»
خانم سرمدی گفت:
– «درست می‌گویی.»
و تل طلایی‌رنگی را که یک گل سرخ رویش می‌درخشید، روی سر دخترک گذاشت. درست شد دختر کوچولوی رویاهایش.

خانم سرمدی نگاهی به آسمان کرد و گفت:
– «داره غروب می‌شه، باید برگردیم ساحل.»

با این حرف دست دخترک را گرفت و به سمت ماشینش پیش رفت. با سرعت زیاد به سمت ساحل حرکت کرد. حتی یک بار به پشت ماشین جلویی‌اش زد و دخترک فریاد زد:
– «خدا جان تصادف! نمی‌خوام مرا بغل مامان بندازی. من مامان را دوست ندارم.»
و چند بار بابایش را صدا کرد. خانم سرمدی ساکت بود و فقط عجله داشت. از بین داشبورد یک سی‌دی درآورد و گذاشت توی ضبط ماشین. شروع کرد:
– «ناری ناری ناری…»

دخترک تعجب‌زده به خانم سرمدی نگاه کرد و گفت:
– «تو هم این را داری؟ بابای من هم دارد، ولی گفته به همکارهایش نگویم که ناری ناری دارد چون که…»
دلیلش را یادش نیامد پس همین‌طوری گفت:
– «چون که برخلاف قانون راهنمایی و رانندگی است.»

خانم سرمدی نگاهی به دخترک کرد و لبخند زد. پس از مدتی گفت:
– «همه قانون را دور می‌زنند، من هم روش‌شان.»

دخترک به بیرون نگاه کرد و گفت:
– «داریم می‌رسیم؛ می‌شود خواهش کنم مادرم را دوباره بیافرینید؟ آخر شما خدا هستید.»

خانم سرمدی لپ سفید و تپل دخترک را کشید و گفت:
– «چه خوشگل شدی! این تل خیلی بهت میاد. شبیه شاهزاده‌ها شدی.»

ترمز کرد. ماشین در همان جای قبلی توقف کرد و خانم سرمدی گفت:
– «خوشگل خانم! اگه عکس مامانت را برام بیاری، مامانت را بازآفرینی می‌کنم. یعنی این‌که می‌کشمش. اگه می‌تونی تا نیم‌ساعت دیگه برام بیاری، من اینجا منتظرت می‌مونم.»

دخترک و خانم سرمدی هر دو قدم در ساحل گذاشتند. خانم سرمدی نگاهی به آسمان انداخت. خورشید هنوز سرخ نشده بود. هنوز زرد بود، انگار می‌خواست امروز غروب نکند. خانم سرمدی به سمت محلی رفت که هنرجوها را رها کرده بود، گفت:
– «تا یک ربع دیگه کاراتون رو جمع و جور کنید.»

به ساعتش نگاه کرد و مبدأ زمان را مشخص کرد. همۀ هنرجوها بازگشته بودند. تقریباً کارشان را با B6 تمام کرده بودند. همه در حد خوب و عالی طراحی کرده بودند. ولی خانم سرمدی گفت:
– «طراحی‌تان بد نیست. می‌توانست بهتر از این باشد.»

تقریباً همه را ناامید کرد. تا حدی که یکی از آن‌ها گفت:
– «لازم است یک بار دیگر با شما دوره بگذرانیم؟»

خانم سرمدی به چهرۀ آن‌ها نگاه کرد و این سؤال را در چهرۀ همۀ آن‌ها خواند و گفت:
– «نه، شما تلاش کنید. بقیه‌اش را ذهنتان خلق می‌کند و درست می‌شود.»

خانم سرمدی نگاهی به ساعتش کرد، بیست دقیقه گذشته بود. به آسمان نگاه کرد که خورشید در آن کم‌کم نارنجی می‌شد. گفت:
– «کم‌کم راه بیفتید و سوار اتوبوس شوید تا یک ربع دیگه حرکت می‌کنیم.»

به دلش پنج دقیقه دیگر هم به دخترک فرصت داده بود. دلش خواست به جای نقاشی کوروش، تصویر مادر دخترک را بکشد. یک تصویر از آدمی بسیار معمولی، مثل مونالیزا که فقط خدمتکاری بود. دختر خدمتکاری با لبخندی مرموز و چشم‌هایی که تو را نگاه می‌کردند؛ هر طرف هم که می‌ایستادی فرق نمی‌کرد.

به سمت ماشینش رفت. این طرف و آن طرف را نگاه کرد. دخترک نبود. سوار شد. سوییچ را گرداند. اتومبیل روشن شد. با سرعت بسیار پایین به سمت اتوبوس حرکت کرد. ایستاد. دو دقیقه دیگر به دخترک فرصت داد. دوباره به راه افتاد. این بار دخترک را در آینه دید که دنبال ماشین می‌دود و می‌گوید:
– «خدا خانم! خدا خانم!».

از این لفظ خوشش آمد. ماشین را متوقف کرد و پیاده شد. دخترک دو قطعه عکس به او داد. نگاهشان کرد. انگار مراسم ختمی بود در ساحل. پرسید:
– «مامانت کدومه؟»
دخترک گفت:
– «مادرم عکاس بود. پشت دوربینه، ولی نگاه کن این‌جا دستش افتاده.»

خانم سرمدی گفت:
– «آره مامانت دست قشنگی داشته، دستش رو می‌کشم. خوبه؟»
دخترک نگاهی کرد و گفت:
– «یعنی فقط دستش؟ خب شما خدایید می‌دونید چه شکلی بوده، من دستش رو آوردم که یادتون بیاد.»

خانم سرمدی دستی به سر دخترک کشید و گفت:
– «خدا نیستم. من بندۀ خدایم.»
دخترک دوباره سرش را خاراند. فین‌وفینی کرد و گفت:
– «می‌دونستم آخر سر یه طوری یه ربطی به خدا دارین.»
و به سمت ساحل دوید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لیلا خالقی