داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «دگرگونی»

من حسن هستم؛ حسن جان، محمدحسن، حسن‌آغا، حسن‌خان، محمدحسن آواره! و بالاخره محمدحسن غریب‌زاده! نامم به اقتضای روز و احوال، کسب‌وکار، درآمد و جاهای بودوباشم مثل گالش دم می‌دهد، دراز و کوتاه می‌شود و منقبض و منبسط می‌گردد.

در بچگی وقتی که شش‌هفت‌ساله بودم، مادرم مرا «حسن جان!» صدا می‌زد. در کوچه نامم «حسنک» بود. پدرم که کم‌وبیش مرد باوقاری بود، غلیظ و مشدد و آمرانه نامم را «محمدخان!» تلفظ می‌کرد و در مکتب فقط «حسن» خالی! بودم.

هنگامی‌ که مأمور دولت شدم، به تقلید از همکارانم که هرکدام کنیه، اسم و فامیل و نام‌های شاعرانه و ادیبانه داشتند، چیزکی به نامم افزودم و شدم «حسن آواره». خدا بهتر می‌داند که چرا این «آواره» را به نامم چسباندم. به‌هرروی، هیچ دلیلی بهتر از این نیست که اعتراف کنم، خوشم آمده بود.

روز اول وقتی که دور انداخته‌این پینه‌ی سرِ آستین! را به رخ همکارانم کشیدم، دیدم که مدیر ما به‌زحمت جلو خنده‌اش را که از ته دلش جوشیده بود، گرفت و تحسین‌کنان گفت:
– «به‌به! چه تخلص نازنینی! بوی شعر و شاعری می‌دهد؛ حتماً صاحب قریحه هستید و پِت‌وپنهان منظومه‌هایی با همین تخلص سروده‌اید.»

عرق کردم و دست‌پاچه شدم. درماندم که چه بگویم. خدا شاهد و احد است که تا آن وقت هرگز غزل‌مزلی نساخته بودم و اگر دروغ نگویم از چنین کارهای بیهوده خوشم نمی‌آمد. در دوران مکتب هم در ساعت ادبیات فارسی، دنیا بر سرم شب می‌شد و چه روان‌ترین شعرهای کتاب درسی را چنان بد و بدآهنگ و بریده‌بریده می‌خواندم که معلم ما لب‌هایش را می‌جوید و رگ‌های گردن و پیشانی‌اش مانند مار کفچه می‌ایستاد و با کشیده‌ای آبدار دهانم را می‌بست.

تا یادم نرود باید بیفزایم که در همان روز اعلام اسم شاعرانه، برعکس مدیر مؤدب ما، «رسول کَل» که شوره‌های سرش را با کلاه کهنه‌ی پوست‌موش‌اش پوشانده بود، با بی‌حیایی تمام آهنگ معروف هندی «آواره هوم!» را خواند و فضای دفتر را که آبستن انفجار یک قهقهه‌ی بلند بود، به فرق سوار کرد. بسیار کم آوردم و تصمیم گرفتم حتماً شعر بگویم و خودم را ثابت کنم، اما در خانه هرچه زور زدم شعرم نیامد و دست‌خالی به دفتر رفتم. مع‌الوصف همکارانم که از خدا موضوعی برای مسخرگی و شیطنت طلب می‌کردند، دیگر اسم کوچکم را از زبان انداختند و با لحن دوپهلو و معنی‌داری «آغای آواره» یا «آواره جان» صدایم می‌زدند. چندی حوصله کردم و سرانجام به‌این نتیجه رسیدم که اسم شاعرانه‌ی «آواره» را با نام عاجزانه‌ی «غریب‌زاده!» تبدیل کنم و از رفقا بخواهم که دیگر مرا «آواره» صدا نزنند. این بار مدیر ما فقط سرش را پایین انداخت و «رسول کَل» را تداعی می‌کرد. در این نوبت رفقا نه تنها ضعف خنده شدند، بلکه برای «غریب‌زاده» کف زدند.

چه دردسر بدهم. آن وقت با تمام این احوال دوران بدی نبود. شله‌ی خود را می‌خوردیم و پرده‌ی خود را می‌کردیم. غریب‌خانه‌ای در «کوچه‌ی کاه‌فروشی» داشتیم که پناه‌گاه بدی نبود و «سرکار» یا حکومت، نه تنها آمد و رفت ما را با موتر سرکاری ذمه می‌زد، بلکه نان چاشت هم می‌داد. لیکن چندتا خُردضابطِ بی‌انصاف که خداوند به شکمِ سیرشان نکند و روزی پیش و آن‌ها به‌دنبالش! ناشکری کردند و چنان بلایی بر سر ما آوردند که نه تنها شعر و شاعری، بلکه خوشی و خنده را از یاد بردیم. از آن پس مردم چنان بی‌کس‌وکوی و بی‌نام‌ونشان شدند که حتی اسم و رسم و رگ‌وریشه‌ی‌شان را فراموش کردند. از ترس جان، گریزگریز شروع شد. هر نیمه‌شب زمین چاک می‌شد و عده‌ای را قورت می‌کرد! و مابقی نیز یک سر و دو گوش، ملک و مال‌شان را به‌جا می‌گذاشتند و از راه‌های خامه و پخته و جوی و جَر، گم و غیب می‌شدند. من باز هم به تقلید از دیگران «سُرمه‌ی سلیمانی کشیدم!» و وقتی که چشم باز کردم دیدم که در آلمان هستم.

خدا به شما روزیِ نیکی بدهد و بدی نی! من حسن جان، حسن آغا، محمدحسن آواره و غریب‌زاده، آخرِ کار به‌حدی تخلیص و تنقیص شدم که از سه بخش نامم فقط بخش اولش باقی ماند و من شدم «محمد» خالی و معلم زبان آلمانی در صنف کلان‌سال‌ها؛ این «محمد» را به‌قدری بد تلفظ می‌کرد که دلم می‌خواست سرش را بکنم.

چی بگویم؟ از کی بنالم؟ در این‌جا -در شهر فرنگ- عُرف و عادت مردم گونه‌ی دیگر است. اول بسم‌الله آدم را مانند یک بوجی جو یا باقلا به آسیا می‌فرستند و چنان آسیاسنگی بر سرش می‌چرخانند که مثل خاکسترِ مرده! جمع و هیچ می‌شود. یکی می‌آید که زبانت را تبدیل کن! دیگری سُچ و پوست‌کنده زنهار می‌دهد: «ما ترا نمی‌فهمیم. باید هرچه زودتر آلمانی یاد بگیری!»

و معنی این سخن آن‌ست که بی‌فوت‌وفوت، نه فقط زبان، بلکه خاطره‌ها و محفوظاتت را نیز فراموش کن! و مفهوم شفاف و بی‌غشِ این هوشدار آن است که من «محمدحسن آواره و غریب‌زاده» سابق و «محمد» موجود، از نژاد ناخالص و ناسُچه هستم و برای نجان از جُته بودن، حتی‌المقدور باید بکوشم به زبان مادری گپ نزنم، مبادی آدابِ جرمن‌ها را مشق و تمرین کنم و از دل‌وجان بگویم: «دوچنلد دوچنلد اوبر آله!» یعنی آلمان، آلمان مافوقِ همه! می‌خواستم این شعار معروف پیشوای بزرگ «آدولف هیتلر» را که در کتاب مانفیست معروفش «ماین کِمف» (نبرد من) آمده است، با رسم‌الخط آلمانی بنویسم، ولی از ترس منتقدین، یا درست‌تر بگویم محتسبین! بهانه‌گیر و نازک‌مزاج وطنی که بخاطر یک غلط املایی یا انشایی کاسه و کوزه را بر سر آدم می‌شکنند و از هفت پشت آدم می‌گذرند، قُدر گفتم و به همین بسنده کردم. ببخشید، کم و ما و کرم شما.

خلاصه چه دردسر بدهم، اکنون که چند بار از ماشینِ گوشتِ این‌ها گذشته‌ام دیگر به‌یاد ندارم که چند سال پیش چه بودم؛ مرغ یا ماهی، گربه یا گوسفند یا حسن جان خود ما. اکنون خود را در مجموعه‌ای نامتجانس از موجودات مختلف حس می‌کنم. گاهی دلم می‌خواهد مثل اسب شیهه بکشم، یگان‌وقتی هوس میومی‌او و چُنگ‌چُنگ زدن به سرم می‌زند. بعضاً گمان می‌برم که خروس هستم و باید قت‌قت‌قتاس! اذان بدهم و باری خود را ماکیانی می‌بینم که بعد از تخم‌گذاری اویلا و قیل‌وقالی به‌راه می‌اندازد و دنیا را محشر می‌کند.

می‌بینید که تغییر ماهیت داده‌ام و در راه «دیگر» شدن گام‌های بلندی برداشته‌ام. چند صباح بعد شکی نیست که فارسی هم از یادم می‌رود و در صحبت با وطندارها می‌گویم:
– «نت حسن آواره نی، من «حسن همیلر!» من آلمانی گپ زد… من کم‌کم فارسی لازم!»

و ان‌شاءالله بی‌واقعه‌ی الهی تا یکی‌دوسال دیگر عربده‌کشان مانند پیشوای بزرگ! قومانده می‌دهم: «درانگ ناخ اوستن» (به‌پیش به‌سوی شرق!) و به‌کمک زرافه‌های وطنی! کابل را از طالب‌ها می‌گیرم و به آلمانی‌ها می‌سپارم تا غسل تعمید دهند و نامکی آلمانی بر سرش بگذارند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محمداکرم عثمان