داستان کوتاه «دشت قابیل»

داستان کوتاه «دشت قابیل»

خانه ها روی هم خوابیده بودند، بی حالت و نیمه ویران. هنوز صبح بود، صبح عید. پیرمرد به تنهایی عرق میریخت و نفس نفس میزد.

داستان کوتاه «آه»

داستان کوتاه «آه»

«عشق نقص خلقت است.» تاریک‌ترین زندان، ایوان اولبراخت آن روز نوبت خروس «مِستری غفار» بود که با خروس آشپز مصاف می‌داد. به همین خاطر انبوهی

داستان کوتاه «درز»

داستان کوتاه «درز»

لگد سختی به کمرم می‌خورد. به رو درون کانتینر خالی و داغی می‌افتم. دردی آرنج‌ها و کمرم را می‌فشارد. دروازهٔ کانتینر از پشت سرم بسته

داستان کوتاه «سرخ و سپید»

داستان کوتاه «سرخ و سپید»

کبوتر سپید و برفی‌ای با دستان رئیس‌جمهور به هوا پرتاب شد. کبوتر پرید، رئیس‌جمهور نیز با پنجه‌های پاهایش ایستاد؛ مثل این‌که میل داشت با کبوتر

داستان کوتاه «غم های یک قلب کوچک»

داستان کوتاه «غم های یک قلب کوچک»

نزدیک شام بود و سیاهی دزدانه به درون روشنایی نقب می‌زد. هنوز دکانداران دکان‌های‌شان را تخته نکرده بودند. فردا روز اول عید قربان بود. مردم

داستان کوتاه «کهنه یاد»

داستان کوتاه «کهنه یاد»

از من خواسته‌اید شرح واقعه جالبی را بنگارم که من در زند‌گی با آن مواجه شده‌ام؟ دوستان من! شما از من دور‌‌ استید و به

داستان کوتاه «غزنی والا»

داستان کوتاه «غزنی والا»

“غور، غورغور… ديت ديت، ديت…« – غزنى واله، هَلَه غزنى واله، سوار شين بدوين كه موتر رفت. نفس تازه كرد و دوباره چيغ كرد: –

داستان کوتاه «خرچنگ»

داستان کوتاه «خرچنگ»

تقلّا می‌کنی تا از روی تخت پایین آمده به روی زمین ایستاد شوی، قدم‌هایت را کفِ اتاق بگذاری. نامت را به دستبندِ دارای کُد _که

داستان کوتاه «گل اکاسی»

داستان کوتاه «گل اکاسی»

کارد بر گلو کشیده گشت. رگ ها به یکباره گی بریده شد و خون فواره زد. آدینه با وحشت از پس پنجره کنار رفت. داغ