
داستان کوتاه «دشت قابیل»
خانه ها روی هم خوابیده بودند، بی حالت و نیمه ویران. هنوز صبح بود، صبح عید. پیرمرد به تنهایی عرق میریخت و نفس نفس میزد.

خانه ها روی هم خوابیده بودند، بی حالت و نیمه ویران. هنوز صبح بود، صبح عید. پیرمرد به تنهایی عرق میریخت و نفس نفس میزد.

«عشق نقص خلقت است.» تاریکترین زندان، ایوان اولبراخت آن روز نوبت خروس «مِستری غفار» بود که با خروس آشپز مصاف میداد. به همین خاطر انبوهی

لگد سختی به کمرم میخورد. به رو درون کانتینر خالی و داغی میافتم. دردی آرنجها و کمرم را میفشارد. دروازهٔ کانتینر از پشت سرم بسته

کبوتر سپید و برفیای با دستان رئیسجمهور به هوا پرتاب شد. کبوتر پرید، رئیسجمهور نیز با پنجههای پاهایش ایستاد؛ مثل اینکه میل داشت با کبوتر

نزدیک شام بود و سیاهی دزدانه به درون روشنایی نقب میزد. هنوز دکانداران دکانهایشان را تخته نکرده بودند. فردا روز اول عید قربان بود. مردم

از من خواستهاید شرح واقعه جالبی را بنگارم که من در زندگی با آن مواجه شدهام؟ دوستان من! شما از من دور استید و به

“غور، غورغور… ديت ديت، ديت…« – غزنى واله، هَلَه غزنى واله، سوار شين بدوين كه موتر رفت. نفس تازه كرد و دوباره چيغ كرد: –

ناصر عصبانی بود. کنج لبش میپرید کسی در مسجد طعنه اش داده بود. زنچو اش گفته بود. همانطوری که کف پایش را با ناخن میخاراند

تقلّا میکنی تا از روی تخت پایین آمده به روی زمین ایستاد شوی، قدمهایت را کفِ اتاق بگذاری. نامت را به دستبندِ دارای کُد _که

کارد بر گلو کشیده گشت. رگ ها به یکباره گی بریده شد و خون فواره زد. آدینه با وحشت از پس پنجره کنار رفت. داغ

مادرم می گفت: «نزدیک درختهای سنجد نروی که مار دارد!» او تقریباً هر روز این گفته اش را تکرار می کرد. در نتیجه، مار و

تا میتوانم گامهایم را بلند برمیدارم و آبرومندانه میگریزم. سر پیچ خیابان احساس میکنم جوانکی در تعقیبم است. اگر فقط یکی دو ماه دیگر متصل