کبوتر سپید و برفیای با دستان رئیسجمهور به هوا پرتاب شد. کبوتر پرید، رئیسجمهور نیز با پنجههای پاهایش ایستاد؛ مثل اینکه میل داشت با کبوتر به پرواز درآید. صدای هُوهوی بالهای کبوتر در میان غریو شادی و ابراز احساسات مردم در استدیوم بزرگ محو شد.
رئیسجمهور به حاضرین گفت:
– این کبوتر صلح را رها میکنیم. مقدمش را بر فراز کشور گرامی میداریم. این کبوتر پیامآور صلح است. امیدواریم که این پرنده بر فضای کشور ما پروبال بزند و مردم از ورودش به هرجا پذیرایی کنند…
کبوتر با قلب کوچک و بالهای باز، بر فراز تماشاچیانی که کف میزدند و او را با چشم دنبال میکردند دوبار دور خورد. به نظر میرسید که از رهایی و آزادی غیرمترقبهاش حیرتزده شده است، حتی در دور دوم دچار حماقت شد و میخواست دوباره به طرف رئیسجمهور و آن نگهبان لندهور و سراپا نظامیاش برود، اما ترسید. شیرجهای زد و به نوک سایبان لُژ نشست. قلب کوچکش میتپید و لحظهای گردنش کوک شد به هرطرف دور خوردن. در همین حال یکی از تماشاچیان از زیر به طرفش قوطی پپسی را به شدت پرتاب کرد که به نوک آهنپوش خورد. کبوتر جستی زد و قوطی دوباره پایین افتاد. هنوز معلوم نبود که این یک شوخی بود یا سوءقصد. یکی از تماشاچیان به طرف نامعلومی صدا زد:
– سنگ نداری؟
کسی از روی علاقه جواب داد:
– باش!
و با پسماندهٔ سیبی کبوتر را نشانه گرفت.
– کیش کیش، چشمسفید پدرلعنت!
کبوتر حالتی گرفت که گویا دیگر پریدنی نیست اما لحظاتی منتظر ماند. خیالات کوتاه در کلهٔ کوچکش دور میزد. ناگهان نوک چوب کلفتی که به زحمت به پنجالش رسید متوجهش کرد. چوب کوتاه پرچمی بود که به طرفش پرتاب شد. کبوتر صلح جست زد، اما دل نکرد که دوباره بنشیند و در حال نابلدی و سرسام پر گشود و با نیم دوری که زد از فراز سر تماشاچیان گذشت. از استدیوم خارج شد و اوج گرفت. در پایین صدای هشپلکها ضعیف و ضعیفتر شدند. آن طرف استدیوم فضای محو و مهآلودی آغاز میشد. کبوتر با گیجیِ شخصی که عینکی با نمرهٔ عوضی به چشم زده باشد ناشیانه پیش رفت و هرقدر که فضا برایش بازتر و گشادهتر میشد بر گیجیاش افزوده میشد.
کبوتر سپید عقل نداشت که گذشتهاش را به یاد آورد. تنها شباهتی که با آدمها داشت این بود که وی نیز نمیدانست که موقع به دنیا آمدنش چه احساسی داشته است. نه دکان کفتُرفروشی «بابه ایشان» را در کاهفروشی به یاد داشت که وی در آنجا پشت جالی میان خیلی از کبوتران افتاده بود و نه به یاد میآورد که چرا یکباره آدمی که گردنش شبیه به گردن خر بود از موتر لوکسی پایین شد، قبضهٔ اسلحهٔ کمریاش را در دست گرفت و با پول زیادی او را خرید و همانطور درون خریطهای بردش و به دست آن نگهبان لندهور داد. نگهبان که او را آب و دانه نداد و دوباری مثل بند کلید در دستش چرخانیدش.
کبوتر حالا آزاد بود. بال میزد و قلب کوچکش را با خود حمل میکرد. چند لحظه بعد در دل آسمان ایستاد. ایستاد و پیش از اینکه از اثر خستگی و گرانی فرو افتد شیرجه زد و بر نوک بام خانهای نشست. گیج بود؛ مثل اینکه دانسته بود فضا دهان گشادهای است که او را در خود فرو میبرد و این دهان انجامی ندارد. چشمهای سرخرنگش را زود زود به هرطرف تاب میداد. فکر میشد بهراستی کولهباری از صلح و صفا را به هر جانب حمل میکرد و توسط بالکهایش آن را از فراز به پایین میبیخت. گرسنه بود و دلش برای آن ریزههای نانی که روی صفهٔ خانهای دید فرو ریخت. خانهای که کبوتر روی بام آن نشست وسیع بود و درختانی داشت که سایههایشان در هم فرو رفته بودند. پرنده به طرف درختان نگاه کرد و خود را انداخت که دانه بچیند. از درون درختها صدای جوانی برخاست:
– اوه، چه کفتری سفیدی!
صدای قدمهایی شنیده شد. کبوتر مطمئن شد که دیگر کسی در پی آزارش نیست. چند بار به دانهها نوک زد که یکبار صدایی که حکم مرگ را داشت از نزدیکش برخاست. کبوتر پرید و ریزههای شیشهٔ پنجره با شدت به هر طرف پاشان شد. کبوتر گریخت و هیچ ندانست که این شیشه با شلیک سنگ غولک آن جوان، که پنهانی برگشته بود، شکست.
در همین موقع بود که کبوتر دچار بیتصمیمی شد. شاید هم فکر میکرد که این آزادی برایش بدتر از اسارت است. کبوتر با نوکزدن و پنجالزدن کبوتر «زاغ» دکان «بابه ایشان» که به خاطر نول برگشتهاش «شکاری» میگفتندش خو گرفته بود. در واقع «شکاری» نوک شکستهای داشت و چون سلیطه بود هیچ خریداری نداشت. وی در همانجا پیر شده بود. همه ازش میترسیدند.
کبوتر به پرواز درآمد و از آن بالا به پایین میدید و دلش بود که هرچه بیشتر ارتفاع بگیرد. قلب کوچکش میتپید. احساس خستگی میکرد. یکباره مصمم شد که به طرف شمال برود. به تیزی دور خورد. باد از پشت میزد و مجبورش میساخت که با سرعت یک هواپیما بپرد. لحظاتی بعد در یک گوشه فرود آمد و به روی یک میل بزرگ فلزی نشست. کمی احساس راحتی کرد؛ به گلویش باد انداخت و دنبال دانه گردن کشید. سینهاش به روی میل فلزی گرم شد و تا خواست در مورد باورهای خود فکر کند یکباره قیامتی برپا شد. کبوتر از آن بالا بیاراده و متوحش گَزْلَک شد. آتش مهیبی در نزدیکش پدید آمد. همراه با آن صدایی برخاست که گوش دنیا را ترکاند. کبوتر مثل پارچهٔ کاغذی که باد برداردش به دیواری خورد. کمی بعد با تمام قوت برخاست و روی شاخهٔ خشکی نشست. از ترس میلرزید. چون مغز کوچکی داشت ندانست که در واقع به روی میلهٔ تانکی نشسته است. درون این تانک سرباز بیاهمیتی نشسته بود که زیاد هم عاصی و کفری بود. وی به طرف مخالفین مسلح دولت که در آن دوردستها کمین کرده بودند آتش گشوده بود.
بعد از آن، سرعتی که در گریختن از آن ساحه به خرج داد کم از گلولهٔ آتششدهٔ تانک نبود. بالهایش هُوهُو صدا میداد. از سرعتش نکاست. زود بر فراز شهر رسید. به طرف غرب چرخید و با چند پرندهٔ دیگر که جنسشان را نمیشناخت یکجا شد. کمی پیش رفت. در نیمهراه پرندهها گم شدند و کبوتر صلح خود را بر فراز گندمزاری یافت. یک طرف این گندمزار درختان خاکخوردهای قطار ایستاده و سایههایشان در آغوش هم به خواب فرو رفته بودند. راه موتررو بسیار دور بود. کوهها از دور آه میکشیدند. گندمزار کمآب از آن بالا برای کبوتر بهشتی بود؛ مثل بهشتی که انسانها تصور میکنند. گندمزار کبوتر را مثل مغناطیس به جانب خود کشید. شاید هم کبوتر دانسته بود که زمین یکوجَب زیر پایش نیست و به اندازهٔ آسمان بالای سرش وسعت دارد. گندمزار مثل بستر راحتی او را به خود فرا میخواند که بیاید و در آن غلت بزند و به خواب رود؛ اما کبوتر چون کلهٔ کوچکی داشت تنها به آب و دانهاش فکر کرد. دوری زد و در میان چاک دو کشتزار گندم فرود آمد. وقتی آن همه گندم پوک و ریخته را دید؛ وقتی برکهٔ آب کثیفی را نزدیکش دید و باز وقتی نگریست که هیچ آدمی مزاحمش نیست خوشوقتیاش از حد گذشت. برای چند لحظه به هرطرف دید، اما کسی نبود. به چیدن دانه پرداخت. کمی هم آب خورد. نزدیک برکه لکهٔ خونی به چشم میخورد که خشک شده بود. میان گندمزار رفت. همراه با خوشههای قطعشدهٔ گندم تعداد زیادی پوچک مرمی ریخته بود. چون مغز کبوتر خیلی کوچک بود آن را نشناخت. این پوچکها مال جنگ خونین شب گذشته بود که به خاطر نوبت آبیاری زمینها از یگانه جوی قریه بین زمینداران مسلح درگرفته بود. حالا جوی آب نداشت. خاموشی و سردی مرگباری حکمفرما بود. گویا در آن حوالی هیچ آدمی وجود نداشت. کبوتر که هرقدر قدم میزد و کوتاهکوتاه میپرید لکههای خون سیاه و خشکشده زیاده میشد. زمین تشنه خون را مکیده بود و تنها اثر ناچیزی از آن به جا مانده بود. یک قسمت از گندمزار خم شده بود؛ مثل اینکه با تپش مرد زخمی یا کشتهای خَسْمال شده باشد.
کبوتر دانه میخورد و عیش میکرد. کمکم به حالت رؤیا و خلسه افتاد و خواست در کنجی در چرت فرو رود. به همین خاطر به طرف کلبهای در پرواز شد که بامش با گلولهٔ خمپارهای سوراخ شده و دیوارش فرو ریخته بود. هنوز راست نشده بود که ناگهان متوجه شد که سایهای گریزان و خاکستری از فراز سرش عبور کرد. بعد از آن شکل سایه بر روی زمین واضحتر شد. کبوتر خواهناخواه متوجه شد که سایه بزرگ و بزرگتر میشود. خصوصاً که این سایه بیصدا و مرموز بهش نزدیک میشد. کبوتر صلح همانگونه که بالک میزد به بالا دید و به قدرت خدا بازی را دید که تا آن وقت ندیده بود. باز چرخهای افسونکنندهای بر سر کبوتر میزد اما کبوتر بهگونهٔ الهامشدهای دوباره رخ گرداند و به طرف درختان خوابزده گریخت. قلب کوچکش میزد. باز قهوهایرنگی بود که خیلی گرسنه به نظر میرسید و اگر گوسالهای را هم مییافت بلندش میکرد. حملهاش وقتی آغاز شد که قطعاً دانست که کبوتر هوشیار و گریزهپاست. باز که از فرط گرسنگی کور شده بود مثل اجل بر سر کبوتر فرود آمد. اما کبوتر در هوا جستی زد و توانست با سرعت درون یک درخت در رود. بازِ خشمگین هفت بار بر فراز درخت غوطه زد و بالاخره مثل اینکه دچار اشتباه باصره شده باشد از آنجا دور شد و هیچ هم ندانست که در میان درختان کبوتر صلح کوچکی مخفی است و قلبش بهشدت میزند.
عصر بود و آفتاب به طرف غرب شهر میسُرید. کبوتر که دید باز شکاری ناپدید شد به پرواز درآمد و به مسیر آفتاب راه افتاد. هرآنچه مدتها بود پروبالش به پرواز آشنا نبود اما راه زیادی را پریده بود. از پرهٔ یک کوه گذشت. دیگر از خستگی زیاد میلَقید. شام میشد و کبوتر صلح همانطور ویلان و سرگردان بر فراز شهر نکره گشت میزد. دقایقی میپرید؛ چند لحظه دم میگرفت؛ چندی هم به خاطر دانه در کنجی پایین میشد.
باری از بالا چشمش به عمارتی افتاد که در آن سکوت پیش از خلقت حکمفرما بود. عمارت سایهرخى بود که به شکل نعل اسب افتاده بود و دارای پنجرههای وسیع و تاقداری بود. پنجرهها برای پرندگان مسافر و رهگذر جای مناسبی بود. وقتی کبوتر متوجه شد که پیشروی یک پنجره یک قمری نیز آرام نشسته است خاطر جمع شد. فضا را پاره کرد و اریب به لب بام نشست. سکوت کلهاش را پر کرد. لحظهای به هرطرف سر و گردن را تاب داد و رفت و روی رف پنجرهٔ طبقهٔ دوم نشست. آسایشی یافت. سینه زد و خود را به امان خدا رها کرد. تا شب همانطور به جا ماند و کمکم خستگی جانش تبخیر میشد. اما نیمهشب بود که با صدای موحشی چرتش پاره شد. گربهٔ سیاهی با یک جست خود را از روی بام به روی رف پنجره انداخت و صدایی کشید که ترس در دل کبوتر منفجر شد. کبوترک فکر کرد که دیگر آفتی جاویدانتر از مرگ به سراغش آمده است. با یک پرش ناآگاهانه موفق شد که جا عوض کند و بهگونهٔ معجزهآسایی بپرد و روی پنجرهٔ روبهرو بنشیند. گربه در پنجرهٔ روبهرو ماند اما چنان با اشتیاق و شهوت به کبوتر نگاه میکرد و غرمی زد که نزدیک بود کبوتر زهرهترک شود؛ اما چارهای نبود. شب سنگین و تهدیدآمیزی بود. گربه تمام شب بیخوابی کشید و کبوتر هم از رف یک پنجره به دیگری مینشست.
سحر بود که پنجرهٔ مقابل کبوتر باز شد. پیرمردی که لباس سپید به تن داشت و خوابآلود به نظر میرسید در چارچوب پنجره ظاهر شد. لحظهای به هر طرف نگریست. تسبیح نماز صبحش را زیر لب میخواند. به سختی نفس میکشید و صدای غژغژی از سینهاش برمیخاست. هوای تازه را زودزود به سینه فرو میبرد. ناگهان چشمش به کبوتر صلح افتاد. خطوط چهرهاش باز شد و جابهجا گل کرد. حیرتزده صدا زد:
– عبدالله عبدالله بیا که یک چیزی را نشانت بدهم.
جوانی از عقب شانهٔ پیرمرد گردن کشید. ریش زبری داشت. با اظهار تعجبی که از گپهای پیرمرد پیشی گرفت گفت:
– اوه چه کبوتر سفیدی!
پیرمرد گفت:
– آغاصاحب گفت که خوردن گوشت کفتر برای نفستنگیام بسیار فایده دارد.
جوان پاسخ داد:
– بگیرمش؟
پیرمرد گفت:
– میتوانی؟
جوان معطل نشد. لحظهای ناپدید شد و دوباره برگشت. در دستش یک تفنگ ساچمهای بادی بود. آن را به طرف کبوتر نشانه گرفت.
پیرمرد با نفسهای دشواری که میکشید گفت:
– با این نمیشود. یک جال پیدا کن!
جوان گفت:
– میشود.
پیرمرد نرم شد و گفت:
– پس اللهاکبر هم بگو.
کبوتر مثل تصویر میان یک قاب آرام به آنها مینگریست و خبر نداشت که فاصلهٔ کوتاه پنجرهها را چیزی خواهد درنوردید که دنیا را کنفیکون خواهد کرد.
جوان ماشهٔ تفنگ را کشید:
– ت…تف!
کبوتر جست زد و گریخت. کمان شد و روی بام نشست. فکر میشد که احساس میکرد یک بالش پرید و بار سنگینی ازش آویزان شد. ساچمه دو پر نوک بالش را پرانده بود. اما کبوتر هنوز میتوانست که بپرد.
چاشت بود که کبوتر خیلی دور از خانهٔ پیرمرد به روی دودرو یک خانه نشست. آبچکان و غمگین بود. خود را مرتب تکان میداد و به افق نگاه میکرد. جوانی به خاطر اینکه نامزدش را بخنداند با فوارهٔ آب پایپ او را نشانه گرفته بود. باز هم کبوتر از جان خود غافل شده بود. به نظر میرسید که دیگر باورش را آهستهآهسته از دست میداد. تا که پرهایش خشک شد همانجا ماند. تنهایی و دریغ در خود پیچانده بودش؛ مثل اینکه با تمام بدنش اشک ریخته بود. به خانهای مینگریست که در آنجا تر شده بود. گرانجان میشد و اگر آب و دانهای برایش میرسید هیچگاه از سر آن دودرو نمیبرخاست. اما آهستهآهسته خشک میشد و میل دوباره پریدن در دلش جاری شد. در همین موقع واقعهٔ دیگری رخ داد که یکسره کبوتر را دگرگون کرد. وی خیلی از کبوترهایی را مشاهده کرد که از دور مثل یک خیل زنبور به نظر میرسیدند. خیل کبوتران به طرف وی آمد. کبوتر به جنبش افتاد. خیل به شکل نوکتیر حرکت میکرد و در میان آن، دو کاغذی مرتب معلق میزدند و دل کبوتر را انگولک میکردند. خیل کبوتران از فراز سر کبوتر صلح دوری خورد. صدای کوفکوف و هُوهوی بالها و زنگ پاهایشان وجد و شادی را در دل کوچکش پدید آورد. دیگر تنهایی و نومیدی از دلش میکوچید و جایش را به سرور و امید میداد. بیاختیار پرید و اوج گرفت و با تمام نیرو دنبال خیل را گرفت. با آنها یکجا شد. با همدلی با آنها دوری زد و به اتفاقشان به طرف خانهای رفت که از بام آن یک تور کفتَرپَرانی میجنبید. صدای هشپلک میآمد. کبوتر صلح در میان خیل حل شد و نوک بال پریدهاش را به تن کبوترهای دیگر میسایید. بعد از چند دور تور پایین آمد و کبوترها مثل جنگندههای یک کشتی جنگی بر نوک بام فرود آمدند.
کبوتر صلح هم با آنها نشست. وی با نگاههای تعجبآمیز کبوترها مواجه شد. یکیدو دقیقه دچار بیتصمیمی شد و دل داشت با دیگران همدم شود. اما معلوم میشد که کمی حیران و گیج است. نزد خیل کبوتران بیگانه بود. از آنها فاصله گرفت. معلوم میشد که رؤیاهای نامتجانسی کلهاش را تسخیر کرده بود. شاید در مورد باورهایش فکر میکرد که حس کرد یک سایهٔ بزرگ مشبک به سرعت در خود گرفتش. تور با تیزی غیرقابل پیشبینی او را در خود پیچاند.
چند لحظه بعد کبوتر صلح در میان انگشتان پینهبستهٔ «بابهخان» کفتر باز به بازی گرفته شد. «بابهخان» با تار نازکی پرهای بال راست کبوتر را بست. پرها با هم قفل شدند. «بابهخان» در ضمن به شخصی که همراهش بود گفت:
– در اول فکر کردم که کفتر صحرایی است، اما دیدم که یک کاغذی نابلد است.
«بابهخان» یکیدو باری هم با کفتر گپ زد که کبوتر نفهمید؛ مثلاً گفت:
– تا که با خیل بلد میشوی باید بسته باشی!
نزدیک شام که کبوتر خود را در میان شور و جنجال کبوترهای دیگر یافت مأیوس به نظر میرسید. دیگر پریده نمیتوانست. کبوترهای دیگر هر یک برای خودشان جای مخصوص داشتند و به تازهوارد با ظن و اکراه مینگریستند. شاید احساس کبوتر صلح به اندازهٔ احساس یک سرباز جدید در روزهای اول ورودش به نظام بود اما اعضای خیل با سربازان فرق زیادی داشتند. کبوترها شروع کردند آهستهآهسته به غمبرزدن به دور کبوتر صلح و همه یکدست شدند و چند دقیقه نگذشت که لچری را آغاز کردند. بیتردید کبوتر صلح جنگ نمیخواست. به همین خاطر آن دیگرها شیردل شدند و با پنجال و نول به جان وی افتادند. دیگر این «سرخ پتین» ها و «حمریها» و «سیاهمینا» ها و «سرخ شیرازی» ها نه از جنس دکان «بابه ایشان» بودند. اینها جنگ را با پول میخریدند. حتی یک «سیاهزاغ» که با آن زاغ «شکاری» دکان «بابه ایشان» فرق داشت بیتمیزی را به جایی رساند که به نوک و پنجالزدن اکتفا نکرد و جست و بر پشت کبوتر صلح سوار شد. کبوتر صلح به تپش افتاد. البته گاهی هر تپشی با مقاومت و جنگ اشتباه میشود و به همین خاطر همه متفقاً خشمگین شدند و با کبوتر صلح درافتادند، اما این زد و خورد فایدهای هم به وی رساند، زیرا پنجالهای کبوترها همه تارهای پر بستهشدهٔ کبوتر صلح را از هم گسست. بعد از چندی کبوتر میتوانست که از جنگ آنها تا وقتی بگریزد که بالاخره خسته شوند.
صبح که «بابهخان» در کفترخانه را باز کرد از تعجب و خشم برجا خشک شد. کبوتر صلح در حالی که یک چشمش بهشدت زخمی شده بود نخستین کبوتری بود که از آنجا برآمد و پرید؛ پرید و به سرعت از آنجا دور شد؛ دور شد و دیگر به عقب ننگریست.
دیگر کبوتر صلح سوچ و پاک یاغی شد. تمام نیروی خود را در بالهایش جمع کرد و به پرواز درآمد. چنان اوج گرفت که نزدیک بود به ابرها پشت و پهلو بساید. حتی از پایین چندین نفر با یک هواپیمای جنگی عوضیاش گرفتند؛ مثل اینکه جرأت فرود آمدن را نداشت. البته که نمیدانست چرا آن آدم خرگردن او را خریده و چرا رئیسجمهور او را رها کرده بود. چون کلهٔ کوچکی داشت چیزی را نمیدانست، اما دانسته بود که غارت میشود. حس فرار در او تشدید میشد. وحشتزده به جانب نامعلومی در پرواز بود، حامل هیچ پیامی نبود. همهاش دروغ بود. او تنها یک مشت گوشت و استخوان و پر بود و بیدلیل از آفات میگریخت. زیاد پروبال زد. دو و سه روز همانطور پیش رفت و حوادث نکبتباری را از سر گذراند. در یکان جایی مینشست، کمی استراحت میکرد، دانه میچید و بهگونهٔ الهامشده به همان یکسو به پیش میرفت. دیگر آشکارا میلَقید. در آن اوجها نیز راحتیاش دوام نکرد. دو جنگندهٔ بیپیر که برای بمباردمان محل نامعلومی میرفتند با چنان شدتی فضا را پاره کردند و صدا پراگندند که ترس در دل کبوتر ماسید. دچار سردرگمی شد. سرش گیج رفت و در نتیجهٔ آن صدای رعبآور چنان جر شد که ناخودآگاه در محلی که مخروبهای بیش نبود سیخ پایین آمد. محل ناآشنایی بود و با درختهایی که شاخههای خشکی داشت محاط شده بود. شاخهها مثل جال عنکبوت به نظر میرسید. چند عراده تانک و توپ در زمین نیمهگور بودند و دیگر سردی بود و سایههای ترسناک چند تکه ابر. کبوتر صلح به روی شاخهٔ خشکی نشست. زیر سینهاش گودالی بود که شکل دهان یک دیو خیالی را داشت. کبوتر نمیدانست که چرا از شهر به اینجا رسیده است. زندگی در او تخمیر شده بود. از خستگی به روی شاخه لَق میخورد و قلب کوچکش میتپید. دوباری با نولش خود را خارید. آن طرفتر دو مرد تفنگبهدست ظاهر شدند. آنها مصروف شوخیهای مخصوص جبههٔ جنگ بودند و همدیگر را حرامی خطاب میکردند. ناگهان چشم یکیش به کبوتر افتاد. از دیدن آن همه سپیدی و زیبایی لحظهای به لکنت رفتار دچار شد. کبوتر از آنها فاصلهٔ زیادی داشت و در میان شاخههای فرتوت مثل یک دندان سالم در میان همهٔ دندانهای ریخته و کرمخورده به نظر میرسید.
مرد تفنگدار همانطور که میرفت به مرد همراهش گفت:
– آن را میبینی؟
همراهش لباس پلنگی مخصوص جبههٔ خود را تکاند و بیاعتنا گفت:
– ها!
– بزنمش؟
– نمیتوانی!
دومی مُتَهیِّج جواب داد.
– چند شرط میگذاری؟
– یک قوطی سگرت.
– اوه! خوب بیا و ببین، اما اگر قان کشیدی و ندادی شکمت را سرب پر میکنم.
بعد به زمین زانو زد، جری و جوک تفنگ را به هم میزان نمود و قنداق را به شانه چسپاند. کبوتر ظاهراً میخواست که بپرد و به طرف آن دو برود، اما صدای گلوله برخاست. کبوتر چشمهای سرخرنگش را به طرف اشیای نامرئی گرفته بود. یکبار شاخهٔ زیر پنجالش شکست. بیآنکه خودش بخواهد، سهچهار بار معلق خورد و همانطور سیخ آمد و تپ به زمین خورد. بال سپیدش سرخ شد. سرباز قوطی سگرت را برد اما خدا میداند چه کرد که کبوتر زخمی را به شهر رساند و فروخت.
چند روزی نگذشت که باز کبوتر صلح با «زاغ» نوکشکسته و کبوتران دیگر در پشت جال دکان «بابه ایشان» افتاد.
