داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «درز»

لگد سختی به کمرم می‌خورد. به رو درون کانتینر خالی و داغی می‌افتم. دردی آرنج‌ها و کمرم را می‌فشارد. دروازهٔ کانتینر از پشت سرم بسته می‌شود. از لولاک‌های سنگینش صدای خشکی برمی‌خیزد – صدایی که به کشیده شدن بریک یک موتر سریع می‌ماند. کانتینر برای لحظه‌ای از تاریکی پُر می‌شود. خود را به سختی راست می‌کنم. پیراهنم شل از جانم آویزان است. نمی‌دانم که خود را گم کرده‌ام یا سایه‌ام را. سایه ندارم. فکر می‌کنم هرگز سایه نداشته‌ام؛ نمی‌دانم. می‌نشینم. هوا خود را جمع کرده ازم فرار می‌کند.

گرما از تنم عرق را جاری می‌کند. شنیده‌ام که در دورادور کانتینر اسرا جویچه‌ای می‌کنند و بعد در آن نفت می‌ریزند و آتشش می‌زنند. گرمای آتش با آفتاب داغ ماه سرطان یک‌جا می‌شود، در آن حال یک اسیر بی‌دَهل مست می‌شود و کف پاهایش می‌سوزد، قوله می‌کشد و درون کانتینر می‌رقصد. این را هم شنیده‌ام که بعضی‌ها مثل یک کیک درون داش پخته می‌شوند. پخته که شد بیرونش می‌کشند و بعد زوالهٔ دیگری در آن می‌گذارند.

خود را می‌پالم. آینهٔ کوچک و کتابچهٔ یادداشتی در جیبم است. نامهٔ زهره گم شده است. هرچه جستجو می‌کنم نمی‌یابم، اما از بس آن را خوانده‌ام از بَرَش کرده‌ام. نوشته بود: «این خط را به دست کسی که با طیاره طرفت می‌آید روان کردم. می‌فهمم که راه بند است، پل‌ها را پرانده‌اند و تو با تمام قطار تانکرهایی که تیل می‌آورند در مزار بند مانده‌ای… برایت می‌میرم… گپ‌هایت به یادم است، در یادم هستی… آرزوها میان فاصله‌ها می‌میرند…»

می‌دانم گپ‌های من که شاید به یاد زهره مانده باشند همه‌اش هرزه‌اند. یک بار که در آغوشم می‌لرزید، پرسید: «خوب‌ترین لحظات در زنده‌گیم این است که با تو بنشینم و به چشم‌هایت نگاه کنم، راستی بهترین لحظه در زنده‌گی تو چه وقت است؟»

کوتاه گفتم: «وقتی که انزال می‌شوم.»

با سیلی به سینه‌ام زد و با خشم و خنده گفت:

«نه، نه. نگو، بی‌تربیه نباش!»

چیزی در کنارم می‌جنبد، لحظه‌ای بعد از میان تاریکی صدایی به گوشم می‌رسد: «یعنی که می‌کُشندم.»

صدا مثل صدای من است، با همان لرز مخصوصی که دارد.

می‌گویم: «تو، تنها تویی یا کسی دیگری هم این‌جا هست؟»

پاسخ می‌شنوم: «دیگر چیزی برایم نگذاشتند، سند را گرفتند، تنها یک آینهٔ خورد را که آدم می‌تواند رویش را در آن ببیند برایم گذاشتند.»

از ترس منجمد می‌شوم. صدای بَمی در کله‌ام دوران دارد. نه حرکتی، نه عملی. چیزی نمی‌شنوم و نمی‌بینم. فقط صدای اسیر را می‌شنوم. گویی با خود حرف می‌زنم. می‌گویم: «نامهٔ زنم را گرفتند.»

صدا به گوشم می‌خورد: «زنم نوشته بود که به یادم است.»

هراسم دوچند می‌شود. این همان چیزی است که زهره به من نوشته بود. سرم می‌چرخد.

دیوارهای کانتینر که پیش چشمم سرخ و زرد می‌شوند، پس می‌روند و پیش می‌آیند: «چند لحظه بعد می‌میرم. بدون این‌که کوه آن سوی دریا چیزی از این راز بداند، بدون این‌که طبیعت نیز بمیرد، بدون این‌که دریا خشک شود. فقط این منم که می‌میرم؛ اما نمی‌دانم که یک مشت خاطره و تصمیم چه می‌شوند؟»

شروع می‌کنم به لرزیدن. چیزی را می‌شنوم که من آن را می‌اندیشم. از یک کنج کانتینر که از هوا خالی‌ست به کنج دیگر می‌لغزم. از صدایی که به سویم می‌آید می‌ترسم و این ترس رو به فزونی می‌رود. طبیعت پیش چشمم را فقط چند پارچه آهن ضخیم کانتینر پنهان ساخته و من نمی‌توانم هوای پاک را کش کنم. اما نه، سوی یگانه سوراخی که طرف چپ کانتینر وجود دارد و به اندازهٔ یک سکه است می‌روم؛ سوراخی که ظاهراً با یک گلولهٔ کوچک پدید آمده است. دیوار کانتینر پوزم را می‌خراشد. آهن داغ به لبم می‌خورد، از فرط سوزش می‌پرم. از درون سوراخ به کلبه‌گکی می‌بینم که از دیروز عصر تا چند دقیقه پیش با مردی در آن زندانی بودم. آن مرد از همرزمان تفنگ‌دارانی بود که حالا اسیرش هستم. از جنگ گریخته بود و محاکمهٔ صحرایی شد. از پیش من بردندش و چند لحظه بعد صدای گلوله‌ها برخاست و من فهمیدم که کشته شد. آن مرد زیاد حرف نمی‌زد. اما تنها برایم قطعه زمین وسیعی را با کلک نشان داد و گفت: «هوش کن به آن طرف نگریزی، سراسر پُرهٔ کوه و این زمین‌ها از مین پُر است، ده‌هزار مین دارد!»

گپش را قبول می‌کنم؛ زیرا وقتی مرا از بالای صخره‌های غیرقابل عبور پایین می‌آوردند، جمجمه‌ها و استخوان‌های پوسیدهٔ سگ‌ها و شغال‌هایی را دیدم که حتماً در این کشتزار مین مرده بودند.

صدای کسی که در کانتینر است به گوشم می‌رسد و در کله‌ام دوران می‌کند: «یک‌روز زنم پرسید که مردن چگونه است، آدم چطور احساس می‌کند که می‌میرد. مگر احساس می‌کند که می‌میرد؟…»

من گیج بودم. حتماً چیزهایی است که مرگ را کامیاب می‌سازد. گفته بودم: «بشر نتوانسته است بفهمد چگونه به خواب می‌رود و یا می‌میرد.» و باز گفته بودم که: «زنده‌گی یک دروغ جاویدان است؛ گفته بودم، اما مرگ پُرکیف است. وقتی آدم می‌میرد مثل این است که انزال می‌شود.» زنم با دو دست به سینه‌ام می‌زد و در حالت خنده و ناز می‌گفت:

«بی‌تربیه نباش!»

مو بر اندامم راست می‌شود. صاحب صدا هرکس که است از تمام احوال و اندیشه‌ام باخبر است. او از من گپ می‌زند؛ با مغز من می‌اندیشد و همچنان می‌گوید. تب از پیشانیم پایین می‌لغزد. از تشنگی گیج و بی‌حال شده‌ام. می‌خواهم که دیگر به چیزی نیندیشم، اما نمی‌شود. اندیشه‌های پُر از هراس و تب و نومیدی از کله‌ام پخش می‌شود، به تخته‌آهن‌های داغ کانتینر می‌خورد و دوباره به هم برمی‌گردد. دیگر خفه می‌شوم. دَفعَتاً فکرم به تانکر تیل برمی‌گردد؛ تانکری که من راننده‌اش بودم. دیروز، خر شدم و از قطار تانکرها دور ماندم. سی‌چهل راننده بودیم که با تانکرهایمان به کابل دیزل می‌آوردیم. از همان آغاز وقتی این سه چریک را دیدم که از گردنهٔ روبه‌رویم سبز شدند، فهمیدم که کارم یکسره است و دیگر نانی نصیبم نخواهد شد. آن یکیش که مرا با لگد این‌جا انداخت، چهره‌اش به برادرم می‌ماند، با همان چشمان میشی و چال‌گونه‌هایی که دارد.

با ریشخند گفت: «کمی تیل نمی‌دهی؟»

گفتم: «همه‌اش از شما، همه‌اش!»

تفنگش را تاب داد و به شیشهٔ پیش‌روی تانکر زد. شیشه پارچه‌پارچه شد و به صورتم خورد. یکی‌ش از یخنم کشید و از تانکر پایینم کرد. گفت: «بیدین هستی؟»

جوابی ندادم.

بعد لگدی پراند. درد در زیر نافم تیر کشید. افتادم. تهوع و دلبدی به هم چنگ انداخت. خاطر جمع بودند. هیچ‌کسی در آن حوالی نبود، پشه پر نمی‌زد و آفتاب غروب می‌کرد. جیب‌هایم را پالیدند. همهٔ کاغذها، حتی نامهٔ زهره را گرفتند. تنها آینهٔ خورد و کتابچهٔ یادداشت را گذاشتند.

از تانکر که زیاد دور شدیم، یکی از آن سه راکت ضدتانکش را کوک کرد. در سکوت دره و دریا صدایی کاشت. مثل صدای رعد بود. راکت رفت و به اندام تانکر نشست و انفجار مهیبی سراسر کوه و دره را تکان داد. دود و آتش، اوه، نزدیک آمد. حالا گیر افتاده‌ام. دیگر می‌میرم، اما دنیا باقی می‌ماند. نمی‌فهمم، می‌اندیشم:

«همین لحظه در آن سو، دورتَر از این‌جا کسانی هم هستند که هیچ خبر ندارند که لحظاتی بعد کسی در این‌جا می‌میرد. زهره، شاید هم روحش باخبر شده باشد. شاید هم چند روز بعد خبر شود که مُرده‌ام. چقدر مرا دوست داشت. خوب، یک مرده را دیگر چه کند؟ هرکس از مرده می‌ترسد و نمی‌خواهد که با یک جسد هم‌خوابه شود. هر زن برای شوهرش تنها چند روزی گریه می‌کند. بچه‌اش را به دنیا می‌آورد. سال‌ها می‌گذرد و از یاد می‌رود. روزی هم می‌آید که بچه‌اش فکر می‌کند که وی پدری باید داشته باشد. حتماً به کارت هویتش به دنبال نام خود نام پدرش را هم می‌بیند.»

کاش بتوانم جواب سؤال زهره را بدهم که مردن چطور است. مرگ با گلوله و یا تشنگی چه فرق دارد.

صدایم به گوشم می‌رسد: «خوب، می‌کُشندم. دست‌هایم را از پشت می‌بندند، چشمانم باز اند و اما از روبه‌رو می‌زنند. فاصله‌اش به اندازهٔ توپ پنالتی تا گول‌کیپر است و یا هم شاید از نزدیک به کله آتش کنند. صدای تق‌تقش را خواهم شنید یا نه؟ بی‌پیر مثل برق می‌رسد.»

یک چیز داغ. برمی‌خیزم و سرِ جسدم می‌ایستم. دیگر شاید با قاتلم هر کاری کرده بتوانم. نمی‌توانم؟

شاید روحم بتواند حرکت کند. مثل آدم‌ها. پیش زنم ایستاده شوم و بگویم که وقتی مُردم چه احساس کردم. حداقل می‌شود که در خوابش بیایم. برایش بگویم که تو ناحق می‌ترسی، مرگ آن‌قدرها هم بد نیست. پُرکیف است، مثل این‌که…

دیگر خفه می‌شوم. کسی در کانتینر است که اندیشه‌ها و افکارم را می‌دزدد و دوباره تکرار می‌کند.

نمی‌دانم چرا پیهم زهره و عشقبازی‌ها با او به یادم می‌آید. هیچ نمی‌فهمم. به یاد می‌آورم روزی را که جاکت پشمی سه‌رنگم را قات می‌کرد تا در زمستان سال بعد هم به دردم بخورد. آن جاکت در کجای الماری‌ست؟ گیلاسم که تصویر یک آفتاب خندان داشت در کجاست؟ بوتل عطرم که زهره در روزهای اول آشنایی‌مان آن زمانی که در مکتب بودیم خریده بود؛ اگر بروم از آن استفاده می‌کنم. اما نه، هیچ‌گاه. نمی‌دانم سرنوشت پاشویهٔ تشناب که موقع برآمدنم بند بود چه خواهد شد؟ اوه، تشنه‌ام. تشنه‌ام. می‌میرم. گفته بودم که در بازگشت ترمیمش می‌کنم؛ اما کِی بفهمد که دو ماه در مزار بند می‌مانم. می‌دانست که جنگ بین دولت و مخالفانش دوام‌دار می‌شود. وقتی می‌آمدم پیشانی‌اش را ماچ کرده بودم. می‌گفت: «پیشانیم را ماچ نکن، جدایی می‌آورد!»

چه زهره‌ای بود! عشقبازی را گناه می‌پنداشت، گناهی که بیشتر مُسبّبش من بودم. وانمود می‌کرد که هیچ خوش ندارد که زیر بیفتد. چشم‌هایش را خُمار می‌کرد و به تکرار و آهسته می‌گفت: «نکن، نکن!» می‌فهمیدم که همهٔ گفتار زن‌ها برعکس است، حتی «نه» و «نکن» گفتن‌هایشان. به آهسته‌گی لب‌هایم را بر اندامش می‌گرداندم. می‌گفت: تراکتور. می‌گفت: «رندهٔ نجار». می‌گفت: «مثل این‌که کسی مین‌ها را در مزرعه‌ای بپالد.» هوم! یک چیزی در میان پاهایم به سرعت سبز می‌شد. ساق‌هایش را نیشگون می‌گرفتم؛ شکم سفتش را لیس می‌زدم، به کمرش که به کمر یک گیتار هسپانیایی شباهت داشت چنگ می‌انداختم…

چی کار کنم. حالا باید فکر دیگری بکنم. مگر چاره‌ای است؟ فرار. هوم! اگر همین‌جا رهایم کنند و بگویند که برو، نمی‌توانم راهم را پیدا کنم. درست آن‌طرف‌تر، به پُرهٔ کوه‌های سیاه نرسیده زمین هموار پر از مین است. بسیار جرأت می‌خواهد که آدم به طرفش برود. مین دارد، مین‌هایی که تشنهٔ گام و پاها هستند. فکر می‌کنم. فکر این را که تا حال اگر ترسیده‌ام، با خود ترسیده‌ام و در خود ترسیده‌ام. خصوصاً که هیچ دلیلی وجود ندارد تا از آن‌ها عذرخواهی بکنم و یا بخواهم که رهایم کنند. این نیرو در من هست، هیچ‌وقت از کسانی که بهتر از من نیستند نخواهم خواست که مرا ببخشند. به مرگ آماده می‌شوم، یک نیروی ناآشنا می‌گوید که شهامتم را بیازمایم. برای مرگ همان انتظاری را می‌کشم که برای رهایی. دنیا برجا خواهد ماند. بعد از آن‌که زدندم، مثل یک پارچه چوب می‌افتم، خیر و خلاص. شروع می‌کنم به فاسد شدن؛ اول اندامم ورم می‌کند، بعد از آن کف‌کَف می‌شوم، مگس و کرم می‌خورندم و سیاه می‌شوم، باز خشک می‌شوم و می‌پوسم. خوب، اینش به من ربطی ندارد. تنها چیزی که با آن جداً روبه‌رو می‌شوم این است که در وقت اصابت گلوله‌ها چه رنگی خواهم شد.

از بیرون صدای گپ دو مرد را می‌شنوم. قفلی باز می‌شود و بعد لولاک‌های دروازه به صدا درمی‌آیند. این صدای خشک نغمهٔ مرگ را به گوشم می‌خواند. یکباره نور تند و گرمای آزاردهنده‌ای درون کانتینر را پُر می‌کند:

«برخیز!»

به زحمت برمی‌خیزم. آنی که قیافهٔ برادرم را دارد سلاحش را به شانه می‌آویزد و می‌آید و با کمربند کهنهٔ سربازی دست‌هایم را از پشت می‌بندد. با خود می‌گویم: «معلوم است که از روبه‌رو می‌زنند، زیرا دولت هم وقتی از این‌ها می‌گیرد از روبه‌رو می‌زند.»

انتظار می‌کشم که بروند و دست زندانیِ دیگری را که گپ می‌زد ببندند، اما به‌تنهایی می‌کِشندم. به عقب می‌نگرم. جز من هیچ‌کس دیگر در کانتینر نبوده است. دهان تشنهٔ کانتینر باز می‌ماند و مرا با دو مرد مسلح قی می‌کند. به طرف کوه نزدیک ما که سنگ‌هایش در شرف سقوط به جوی خشک و عریضی است، راه می‌افتیم. می‌بینم که این سنگ‌ها از قدیم تا به حال همین‌طور در یک شاخ بندند. نگاه دزدانه‌ای به آن یکی می‌اندازم. خیلی دلم می‌خواهد بگویمش که چال‌گونه‌ها و چشم‌هایش به برادرم می‌مانند؛ اما غیرتم نمی‌گذارد. اگر بگویمش شاید فکر کند که ترسیده‌ام؛ شاید فکر کند که این بهانه را می‌آورم که سرِ رحم بیاید و رهایم کند. چشمم را پایین می‌اندازم و به طرف کوه می‌روم. تشنه‌ام و عرقی که در کانتینر از سر و رویم جاری بود، در گرمای سوزان در حال خشک‌شدن است. زبانم به سقف دهانم چسبیده است. دندان‌هایم را سخت بر هم می‌فشارم. در سایهٔ یک سنگ بزرگ دو مرد منتظر ما هستند. یکی‌شان عرب است و دیگرش نه. نزدیک‌شان که می‌رسیم، دو مرد همراهم از عقب سلام می‌دهند. من هم بی‌خود سلام می‌دهم. مرد همراهِ عرب پیراهن و تنبان به تن دارد و کلاه نمدی‌اش را تا سرِ ابروها پایین کشیده است. چند عدد بمب دستی را به کمرش بسته است. نگاه‌هایش به گونه‌ای است که فکر می‌کنم از تمام گناهانم خبر دارد. با عجله حرف‌هایی را که معلوم می‌شود از قبل آماده دارد ازم می‌پرسد:

«تو رانندهٔ تانکر تیل هستی؟»

کوتاه می‌گویم:

«ها!»

«چند ساله هستی؟»

«بیست‌ونه ساله.»

مرد عرب دو سه گپ حلقومی می‌زند که نمی‌دانم. مرد همراهش دوباره سرِ گپ می‌آید. در آغاز فکر می‌کنم که حرف‌های مرد عرب را ترجمه می‌کند، اما گپ‌هایش طولانی می‌شود، می‌فهمم که حرف خودش است. گپ‌هایش به رَجَزخوانی شبیه است. در آخر می‌گوید:

«تو به کابل تیل می‌بری که در تانک‌ها و هلیکوپترها بریزند و باز بیایند ما را بزنند؟»

می‌خواهم بگویم که من دیزل می‌بردم، چیزی که به درد بخاری‌ها و موترها می‌خورد، اما می‌گویم:

«کمی آب بدهید.»

لحنم آمرانه است. از این‌که عذر و لابه نکرده‌ام، احساس رضایتمندی می‌کنم.

مرد می‌پرسد:

«زن داری؟»

می‌گویم:

«ها!»

و به یاد زهره می‌افتم.

مرد عرب می‌نشیند. سیاه و کبود به نظر می‌رسد و هر لحظه احتمال می‌رود که از بدنش رعد و برق برخیزد. کسی آبم نمی‌دهد. اما انسان با هر حالتی عادت می‌کند. وقتی تشنگی شدیدی احساس می‌کنم که به فکرم می‌رسد که تشنه‌ام.

دو مرد از عقبم صدا می‌زنند:

«تکان نخور، راست ایستاده شو!»

متوجه می‌شوم که خم شده‌ام. به زحمت خودم را راست می‌کنم. اما پاهایم سستی می‌کند.

به دو زانو می‌افتم. دو مرد از بازوهایم می‌گیرند و بلندم می‌کنند. کسی که با مرد عرب در سایه ایستاده است، می‌گوید:

«کسی که به راه غلط می‌رود باید کشته شود.»

با خود می‌گویم: «گپ آخر را می‌گوید؛ خوب، آب که از سر گذشت چه یک نیزه، چه صد نیزه.»

دلم می‌شود که به این محکمه اعتراض کنم. بگویم باید وکیل و شاهدی باشد. می‌گویم: «تنها چیزی که می‌فهمم این است که من در میدان جنگ گرفتار نشده‌ام. دوم این‌که کی می‌فهمد و یا می‌خواهد ثابت کند که این تیل برای تانک و هلیکوپتر برده می‌شود؟ من شما را ملامت نمی‌کنم. شما هر لحظه می‌توانید مرا بکشید، اما اگر احساس کردم که مردن خیلی هم جالب است، پس وا به حال شما. شما شکست می‌خورید. تنها دعا کنید که بتوانم به زهره برسانم که به راستی وقتی آدم می‌میرد، مثل این است که انزال می‌شود. خیلی کیف دارد. و این را هم بگویم که گلوله‌ها خیلی زود به آدم می‌خورند… اگر گلوله‌ها از فاصلهٔ دور آتش شوند، آدم با تکانی می‌افتد و اگر از نزدیک شلیک شوند بی‌تکان…»

می‌افتم. سرم می‌چرخد. کاش این گپ‌ها را گفته بودم. همه‌اش در کله‌ام دوران دارد. نمی‌دانم که از اثر تشنگی، ترس و یا فشار پایین خون افتاده‌ام یا این‌که دلیل خاصی نداشته است. این بار خود برمی‌خیزم. کمربند کشیده شده است و کف و پشت دست‌هایم سردند و خون در آن‌ها گره شده است.

چهار پنج دقیقه می‌گذرد، خاموشم و زانوانم می‌لرزند. مرد عرب دست انداخته و حلقومی با مرد همراهش گپ می‌زند. فکر می‌کنم شاید دیگر نتوانم در گیلاسم که تصویری از آفتاب دارد چای بنوشم. آن جاکت را نخواهم پوشید. باز به یاد زهره می‌افتَم. کاش می‌توانستم با وی خداحافظی کنم. یک‌روز که نوشته‌ای از کسی خوانده بود، آمد و گفت: «زنده‌گی یک اَزَل و اَبَد کوتاه است.»

گفتم: «فلسفه‌ملسفه‌ات را برای خودت نگه کن.»

کِرم کتاب بود. من از کارش تنها می‌فهمیدم که معلمی می‌کند و عصرها به خانه برمی‌گردد، می‌رود یک‌راست به آشپزخانه، غالباً بادنجان بورانی و ماکارونی می‌پزد، به خاطر من. نمی‌دانم آن پاکت‌های ماکارونی که با هم در الماری چیده بودیم و دو سه پاکتش باقی مانده بود، به شکمِ کی خواهد رفت؟

با خود می‌گویم: «شاید هم زنده بمانم. مگر زهره نمی‌گفت چیزی که در این دنیا ناممکن است ممکن است؟»

از پشت صدای مَرمِی‌ها را می‌شنوم که در خوابگاه کلاشنیکوف‌های نگهبانانم می‌گذرند. مرگ به من اشاره می‌کند. زبان در دهانم ورم کرده است. چشم‌هایم را که باز می‌کنم مرد عرب و آن دستیارش را نمی‌یابم. غیب شده‌اند. تنها من و دو نفری که آمادهٔ کشتنم هستند میان کوه و کشتزار بی‌پیر مین مانده‌ایم. جای هولناکی است. اگر آن‌ها با من دوست می‌بودند، همدیگر را کمک می‌کردیم که از این‌جا به سلامت برآییم و برسیم به شهر و آبادی.

یکی‌شان می‌گوید:

«مسأله را ختم کن.»

نمی‌فهمم که مخاطبش منم و یا همسنگرش. چشم که می‌گردانم می‌بینم که نزدیک جمجمهٔ حیوانی ایستاده‌ایم. بوی گوشت فاسد شده به دماغم می‌خورد. آن‌طرف‌تر کشتزار مین واقع است. دامنه‌های کوه‌ها به کشتزار وصل‌اند؛ در واقع سه طرفم کشتزار مین است. فکر می‌کنم این‌جا پهلوی این حیوان می‌میرم و روزی از گوشت فاسد شده‌ام کس دیگری مشمئز خواهد شد. لرزه بر اندامم می‌افتد. یکی‌ش مرا پیش می‌زند. رو به کشتزار مین می‌افتم. تکانی می‌خورم. سرم را می‌گردانم. از لابه‌لای مژه‌های خاک‌آلود به آن‌ها می‌نگرم. هر دو پهلوی هم زانو می‌زنند. یکی‌ش صدا می‌زند:

«رویَت را بگردان!»

کارم ختم است. شوخی نیست. همه چیز حقیقت دارد. می‌بینم که از آن دو مرد یکی‌ش به برادرم شبیه است و آن دیگرش ابروان گشاده‌ای دارد. شاید نامهٔ زهره پیش آن ابروگشاده باشد. زهره نمی‌دانست که تفی که بر لب پاکت می‌زند، خشک می‌شود و می‌افتد به دست آدمی که نه من می‌شناسمش و نه او. دست‌هایم مثل گلوله‌های بزرگ سربی در پشتم افتاده‌اند. نه، باید زنده بمانم. می‌خواهم عشقبازی کنم، می‌خواهم ودکا بخورم؛ ماکارونی بخورم. همین است دیگر؛ زهره، بچه‌ای که با پا به دیوار شکمش می‌زند؛ گیلاسم، جاکتم، باغچه‌ای که آفتاب دارد، نودهٔ تاک انگوری که خودسرانه در کنج حویلی سر زده؛ بالش پرمان که وقتی صبح از خواب برمی‌خاستیم جای سر من و زهره رویش می‌ماند، همه‌اش با زنده‌گی من رابطه دارند. به شور می‌افتم. دیگر غیرت دردی را دوا نمی‌کند. ناگهان به گریه می‌افتم. با صدا گریه می‌کنم. می‌بینم که آن دو توجهی نمی‌کنند. می‌روم و نزدیک پاهای‌شان به زمین دراز می‌کشم. می‌خواهم پاهای‌شان را ماچ کنم، اما دور اند. لب‌هایم را به خاک می‌مالم و فریاد می‌زنم:

«مرا نکشید، صدقهٔ سرتان می‌شوم، مرا ببخشید!»

عذر و زاری‌ام زنانه است، بی‌غیرت شده‌ام. به زحمت از جایم برمی‌خیزم و در چند لحظه، بدون این‌که فکر کنم از سوراخ تفنگ آن‌ها گلوله‌ها می‌پرند، رو به عقب می‌کنم و می‌دَوَم.

صدایی از عقبم می‌شنوم:

«نَدو، می‌زنم!»

چند قدمی پشت به آن‌ها می‌دوم. کاری نمی‌شود. با اُفت‌وخیز ده قدمی دیگر می‌دوم. ناگهان جوی خشک پیش پایم دهان می‌گشاید؛ جویی که مثل روحم خشک و دَرْز برداشته است. پیش رویم چندین جمجمه و استخوانِ بوی‌ناک و گرم حیوانات و یا شاید هم آدم‌هایی را می‌بینم که همه به طرف من می‌خندند. در دو قدمی‌ام کشتزار مین را می‌بینم که مثل یک دریاچهٔ پُر از تمساح پیش پایم افتاده است. کشتزار مین تشنهٔ گام و پاهایم است. متردد می‌مانم. میان تفنگداران و کشتزار مین بی‌رمق ایستاده‌ام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خالد نویسا