داستان کوتاه «دودگُل»

داستان کوتاه «دودگُل»

هوا مِه‌آلود بود. ابرهای تیره و تارِ ماهِ دلو، آسمان کابل را پوشانده بود. صدای بلندگوها در خم و پیچ کوچه می‌رقصیدند. کفش کهنه، نان

داستان کوتاه «برای دل خجسته»

داستان کوتاه «برای دل خجسته»

اگر شهردار شهری مثل مزارشریف بودم، هیچ مشکل نبود. چاره‌اش یک تماس تیلیفونی بود. بعد همان روز، با حضور چند مدیر شهرداری و چند مسئول

داستان کوتاه «بچه فِلم»

داستان کوتاه «بچه فِلم»

زراَفشان آنی نبود که عبدالحسین دل به او باخته باشد. از همین خاطر بایسیکل چینایی‌اش را که همان هفته‌ی اول ازدواجش بردند، سخت در اندیشه

داستان کوتاه «نگاه»

داستان کوتاه «نگاه»

نگاه پاورچین پاورچین از لای میله های فلزی پنجره به بیرون خزیده بود. روی سبزه هایی که هنوز رطوبتشان خشک نشده بود دستی کشیده بود.

داستان کوتاه «پیام آخر»

داستان کوتاه «پیام آخر»

_الو… الو… _بله… _چرا گوشی ته جواب نمی دی؟ امروز یگان صد دفعه که برایت زنـگ زدم، جیگركم کردی! _ولا نفهمیدم، گوشی درون دستکولم بود،

داستان کوتاه «باکره»

داستان کوتاه «باکره»

مدتها بود که غیاث را اعضای بدنش نیمه طلاق داده بودند. دست‌هایش بی گفتی میکردند خاصه دست راستش به شدت لج کرده بود و بعضاً

داستان کوتاه «جالباسی»

داستان کوتاه «جالباسی»

زن کنار جالباسی ایستاد. هیچ‌چیز به جالباسی آویزان نبود. جالباسی فقط دو شاخه داشت. زن بند کیفش را از روی شانه‌اش رها کرد؛ کیف را

داستان کوتاه «تبعیدی»

داستان کوتاه «تبعیدی»

موتر چکله باری، سـينه کش محمد يونس سـرخابی را به سـوی ميمنه ميبرد. هنوز سـاعت نخسـتين مسـافرت بود. موتر از کوتل خيرخانه غُرغُر کنان راه

داستان کوتاه «عکس»

داستان کوتاه «عکس»

جعفر کنار پنجره رفت و قرقره نخی که دستش بود را پرت کرد توی حیاط، مریم روسری اش را از روی بالشت برداشت و سرش