در پی راه فرار از بند افکار خودم
مثل پیکار دو آیینه گرفتار خودم
یکی در خاک خفته بر سرش باران آمینها
یکی زنده است اما غرق در سیلاب نفرینها
از پای کشت ما و شما رود در گذر
هر فصل پر خسارت و پرسود در گذر
احتیاط اهل مدینه، که فضا چون شام است
خارجی خواندن با طعنه، خودش دشنام است
با حجم اشک ما، دریا برابر است
با سوز قلب ما، صحرا برابر است
سروگونه سالها در استقامت سوختیم
پیش امواج جهنم پر صلابت سوختیم
حسرتی صبح جمعه آمده است، در دلم آتش تو روشن بود
قلب با این خبر بگو چه کند، قصه ی یک انار و سوزن بود