سلام ای باد، ای باد سحر! پیش آ! چه آوردی؟
جواب نامهها را شرح کن با ما! چه آوردی؟
بیا! خوشآمدی! قدر ِسلامی این نفس باقیست
هنوز از آسمان آواز دوری در قفس باقیست
بخوان پیش از وقوف گریهها سطر نهانت را
مدارا کن کمی با خستگان عطر عیانت را
بگو از مصحف چشمان اقیانوسها با ما
بگو از بزم رنگافشانی طاووسها با ما
شب مسدود ما را با رباب و تار افشا کن
به ما تصنیفی از زلف رهای یار انشا کن
بیا، خوشآمدی! بر سفرهی بیرنگ ما بنشین!
رفاقت کن! دمی در محبس دلتنگ ما بنشین
ملالت را نمیخواهیم، اما قصه بسیار است
که تاریخ خراسان باز روی دَور تکرار است
ببین این شهر را، زنجیر در پای خیابانها
تماشا کن نمای غربت غمگین انسانها
سواد سروها افسردهتر از بید مجنون است
و از اعماق تا آفاق، رنگ رودها خون است
به روی ماه برقع، در حجاب ابر گیسوها
و یخ بسته ز سرما سُرمهی چشمان آهوها*
تو که بیرون از این محدودهی حسرت گذر داری
تو که از حال و احوال فراسوها خبر داری
بگو بیرون هنوز از مهر تابان یادگاری هست؟
و تابستان و پاییز و زمستان و بهاری هست؟
بگو آنسویِ این دیوار آیا آب و آبادی است؟
بگو آیا لباس مردم آنسوی آزادی است؟
بگو با ما که در بندیم، شرح مشرب گل را
بیا با خود ببر پیغام طوطیهای کابل را
*هست آوازه، گمانم که غلط هم نبُوَد
سرمه را یخ زده در چشم غزالان امشب
(شهید سید اسماعیل بلخی)