از نام خدای، حرف بر لب داریم
از جنس سه آفتاب، مطلب داریم
عطفیم از این کوه، به آن کوه بلند
آن کوه که می خورد به دلها، پیوند
کوه است به خورشید، گرهمندی ما
با کوه، ستاره ها شود بندی ما...
گل کرده سه آفتاب از کوه به کوه
پرریخته آب و تاب از کوه به کوه
حجت که چراغان شده از او، کابل
شاگرد سبق دان شده از او کابل
حجت که ردای سبز مولا، دارد
بر شانه فراهشته دو دریا دارد
آیات بلند آسمانی، حجت
نازل شده در شام ندانی حجت
سبز است هزار رنگ، پی آمدما
گل کرده ز آفتاب سر و قدما
این کوه سخی یا که علی آباد است
آن سوی تر افشار ظفر بنیاد است
از مویۀ آفتاب در سوگ شعاع
آن "سید مرد" و آیینه مند و شجاع
حجت که امام، بر دوایل آیینه است
"سید" که جلودار و جمال دین است
خون کردن ما جواز دارد ای دوست!
خون کردن، رمز و راز دارد ای دوست!