روبوسی عشقی هوا، با خاک است
بسیار زیاد آشنا با خاک است
این شهر حالا
تصمیم گرفته عاشقی کند...
دو قدم مانده میان من و تو فاصله یار
هله یار و هله یار و هله یار و هله یار
یک چای تازه دَم کن و از شعر دَم مزن
ما را به چشم مردم بیگانه کم مزن
آتش بزن به باد بده جسم و جان من
با مرگ من شروع شود داستان من
ز نور شمع من بزم رقیبان روشن است امشب
شرار آه من بر انجمن آتش افکن است امشب
سفید و ساده و وحشی و مهربانی گل
دلت نشد که مرا عاشقت بدانی گل؟
قدت در جلوهای شوخ ستم بنیاد میلرزد
ز انداز خرامت قامت شمشاد میلرزد
دلم یخ زده است
و زمستان سرخم می کند
گریه پهنا یگیرد
براین صورت کش آمده
خوبی؟ دگر خیال نداری رها شوی؟
بار دگر رفیقک دیوانه ها شوی
گر جهنم ساختم فردوس هم میسازمت
پای وطن میسازمت آخر خودم میسازمت