آخرین اشعار

صورتش یک زن نود ساله

صورتش یک زن نود ساله
در سجِلّش زنی جوان اما
در نگاهش غمی است تلخ و درشت
بر لبش خنده نیمه جان اما

با خودش زیر لب دو دو تا کرد
“غم مگر معنی اش خود غم نیست”؟
خنده ی تلخ و گریه ی غمگین
هر دو هم خانواده ی هم نیست؟

شب قدر است… مسجد جامع
جای خالی نمانده دور و برم
مثل ابر بهار می گریم
من که قرآن گرفته ام به سرم

بک یا رب… دلم گرفته خدا
ای خدا، ای خدای آدم ها
به محمد… مرا رها مگذار
ای اجابت کننده ی تنها

بعلیٍّ… چقدر سنگین اند
این گناهان که خوب می دانی
ای به قربان آن ترازویت
من و چشم طمع که رحمانی

ببتولٍ… خودت که می دانی
منم و فاطمه، همین دختر
کاشکی زودتر عروس شود
برود زود خانه ی شوهر

به حسن… آرزوی من این است
که اجاره نشین نباشم من
خانه ای آنچنان نمی خواهم
دست کم این چنین نباشم من

بحسینٍ… غم یتیم شدن
از سرم دست بر نمی دارد
بحسینٍ.. که هیچ بارانی
بر کویر دلم نمی بارد

بعلیٍ… چه درد جان سوزی!
پسر کوچکم گرفتار است
خودت از سمت غیب کاری کن
کمکم کن که سخت بیمار است

به محمد… برادرم باقر
چند سالی است پشت کنکور است
و به جعفر… بگو چه کار کنم؟
چشم همسایه هایمان شور است

و بکاظم… خدا کند یک روز
بشود بخت تار من روشن
خسته ام کرده داد و دعوا، کاش
شوهرم مهربان شود با من

بعلیٍ… رضا نشو دیگر
که دلم سرد و بی صفا بشود
بعلیٍ… مرا ببر پابوس
قسمتم کاش کربلا بشود

بجوادٍ… که دست من تنگ است
بشود کاش نوبت وامم
بعلیٍ… نخواه که برود
به سوی گم شدن سرانجامم

بحسن… زندگی چه دشوار است
غصه انگار دوره ام کرده
غم نان، آه، که نمی دانی
چه بلاها سرم نیاورده

به امامم… بقائم المهدی…
گریه کردیم و از دلم غم رفت
خب، دعا هم تمام شد دیگر
پس دعای فرج که یادم رفت!

در هیاهوی آرزوهامان
رفتی از یاد و ذهنمان ای مرد
پس دعا کن خودت برای خودت
خودت ای قدر بی کران برگرد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه