بر سر و گيسو و مو بندت پترول* بريز
بعد آتش زن و در قيرترين شب بگريز
دنیا به فکرِ خانۀ اجدادیِ تو نیست
دیدی؟ کسی شریکِ غم و شادی تو نیست...
گذشت زمان زیبایی را از محبوبم میگیرد
و او کمکم مرا فراموش خواهد کرد...
نه کار میشود دلم نه حال استراحت است
در این زمین غمزده هر آن که مرده راحت است
نه چون تو؛ اما من نیز خوبم
تو میطلوعی، من میغروبم
آیینه ای که حال مرا می زند بهم
خورشید و ماه و سال مرا می زند بهم
سگْ مستی ات را پاچه میگیرد غمی دیگر
افتاده بر روی اتاقت ماتمی دیگر
تا چشم دل بروی تو دلبر نظر نکرد
دل ترک جان نگفته و جان ترک سر نکرد
یارب این شام سیه را سحری خواهد بود
وز دم صبح سعادت اثری خواهد بود
از یادِ خدا رفته، نامِ من و نامِ تو
از دهر نشد حاصل، کام من و کامِ تو
صبح با تو در گمانم سبز شد
در تمام جسم و جانم سبز شد
نمیخواهم به دنیایم هوس را
تقلا های منحط را، عبث را