دل را خم زلف تو کشاند به خطر ها
عشق است و همین وسوسۀ کوه و کمرها
من فراری ام فراری ام فراری ام
مرد آرزو و خواب هات نیستم
لايق عشق نبودم كه دهانم بسته است
همه پنجره ها رو به جهانم بسته است
یعنی دوباره می شود شانه به شانه
در شهر دستم را بگیری عاشقانه...
به جنونی که جان و خون دارد
سر نهادن وَ هضمِ جبرِ جهان واقعن مرگ، واقعن سخت است
جای اینکه قلبِ من را سخت آسان بشکند
کاش میشد بغضِ من در زیر باران بشکند
غبارِ غصهها محفل گرفته
خزان و خستهگیها دل گرفته
دامن سرخ کتانت وطن من شده است
تن تو جامعهای زیستن من شده است
کجاست کام تو تا همزبان من باشد
دهان کوچک تو در دهان من باشد
در دل تاریک زندان غم فقط مهمان اوست
این میان چیزی که روشن میشود ایمان اوست
بنشان به زیرِ عرقچین موهای پیشانی ات را
بختت بلند است سر کن شبهای طولانی ات را
ای عشق، خدا دوری ما را نرساند
امروز مرا بی تو به فردا نرساند