کیست این حنجرۀ زخمی تنها مانده
این که با چاه در این برهه هماوا مانده
در بیشۀ ننگ و نیستی لانه زدند
بر دست و دل عقاب، زولانه زدند
به حال عاشق مسكین، جفا چندان نمی گردد
به سان مردمك گویا، درون دیده جا كرده
ز دیده آب زن بازلف جاروب
که آن سر روان میآید امروز
دلا خوش باش که جان میآید امروز
تو را برتن روان میآید امروز
عقل میگوید گذر از مستی و مستور باش
عشق میگوید بیا بردار چون منصور باش
چشم دارم من ز فضلت ای خدا
تا دهی توفیق ز الطافت مرا
دل عشاق گرد عارضت مستانه می رقصد
بلی چو شمع روشن شد دو صد پروانه می رقصد
بتی دارم که با نازو ادا گیسو رها کرده
میان چون نی شکر بسته دهان چون غنچه وا کرده
دیدی بلا از بیخ گوش بادبادکها گذشت؟
چل تکه شد رنگینکمان وقتی که موشکها گذشت
اى دوستان ز شش جهت بوى بهار میرسد
از ره دور بوسه ها ز كوى يار میرسد
با مرگ میکُشند و به تب نیز میکُشند
آری، به هر بهانه و هر چیز میکُشند