ز اعماق سیاه روزهامان ماه میفهمد
هجوم تیرگی را در شب، آذرماه میفهمد
یاسی که بود دست نبی باغبان او
هجده بهار رد نشده، شد خزان او
عروس می شوم امشب عروس خانه ی اندوه...
دلم گرفته پدر جان بخوان ترانه ی اندوه
ای که شب در مردمک های تو یلدایی تر است
خنده هایت راز و لبهایت معمایی تر است
زمین گرفته چه شور و حالی، زمانه دارد عجب صفایی
به گوش ذرات آفرینش، خبر رسیده است که می آیی
بهار، دخترک عشوه گر، دلم غوغاست
چقدر صورتی خنده های تو زیباست
می کشد سرمه را به چشمانش، چشم هایش چقدر غم دارد
آسمانِ کبودِ دنیایش چقدر رنگ و بوی نم دارد
چشم هایش در هیاهوی خطر بی خواب بود
کودک شش ماهه در گهواره اش بی تاب بود
عشق از راه آمده، آتش به جانش ریخته
طعم احلی من عسل را در دهانش ریخته
مهمان دم در است، فقط جایمان کم است
شکر خدا بساط ضیافت فراهم است
از دلم با یک تلنگر، گاه بیرون می زند
سینه ام را می تکانم، آه بیرون می زند
لشکر تمام مات که پیغمبر است او!؟
از نسل مصطفاست، علی اکبر است او