آخرین اشعار

من فراری ام

من فراری ام فراری ام فراری ام

مرد آرزو و خواب هات نیستم

تو گریستی گریستم

 

گفتی فراوانیست

جایی که باران نیست میبارم

در قحط سالی غله می آرم

 

ای آسمان ای سایه ی درشب فرو رفته

مهتاب من ستارگان دیدگانت کو؟

روشندلانت کو؟

 

مرد آهنین انقلاب

وقتی از غضب می ایستی، برابرم

فکر میکنی که نیستی برادرم؟

 

آبروی آسمان که نیست چیست

روسری سبز روی سرگذارده

ماه پاره‏ ی شب چهارده

 

آفتاب نیست برق چشمهات

گونه هات ماهتاب لکه دار نیست

خال های گوشه ی لبت ستاره های بی قرار نیست

 

نیستی شاهد تپیدن من

دستهایت امیل گردن من

چه شدی؟؟؟ درد میکند تن من

 

انگار شاید کهکشان دارم

با چشمهایت از زمین امشب

یک جرعه اقیانوس می آرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه