دل را خم زلف تو کشاند به خطر ها
عشق است و همین وسوسۀ کوه و کمرها
بر گردن مهتابیاش آویخته از ناز
تعویذ شفا بخش اگرها و مگر ها
چون شعلهای افروخته در جنگل هستی
نه خشک از آن جسته به تدبیر و نه ترها
هر واژه ز لبهای تو ای متن مقدس
تقریر نوی میدهد از کهنه خبرها
هر مرغ که تا قاف قدت عزم سفر کرد
یا سوختهجان آمده یا ریخته پرها
عشق است همان برنوی خوشپنچۀ قاتل
آذین بر و دوش پدرها و پسرها
ای واعظ خوش آتیه، یکبار چه میشد
این داغ جبین باز، شدی، داغ جگرها
در مغز گرانبار شما، عشق نگنجید
در کوه کجا دیده شد از ناله، اثرها