دی، پیشمرگ لشکر دیو زمستان است
شب در پناه سایهی این دیو پنهان است
طلسم گاه و بیگاهم شکسته
نگاهِ خیره بر ماهم شکسته
بهار آید چو پیدایت کنم یار
ز گل خلخال بر پایت کنم یار
ما همه از درون میانماریم؛ مارها در میانِ ما یله اند
مارها وِردخوان هر درزند، مارها قصه گوی فاصله اند
اندوه پَر و غصه پَر و غم ها، پَر
یعنی که جهان کنارِ تو زیباتر
سكوت؛ هيبت پاييزی، ركودْ در تپش تابوت
نگاهِ نيلیِ نيلوفر، و شور و همهمهی باروت
کوه رفتم، کوه، ماری شد به سویم حمله کرد
کوه بی تو، گرگ هاری شد، به سویم حمله کرد
سلام ایکه پریسای باغ پاسرنی
سلام ایکه پر از نازهای ناشکنی
تقسیم قدرت، آنها و نا آنها
شطرنج در قهوه خانه گوته
بهجانم لشکر خون میدَود وقتی که میآیی
سپاه دل دو زانو میزند وقتی که میآیی
من از بهار شكستم اگر تو از پایيز
مرا عزيزترين دوست كشت، دشمن نيز
تکیده قامت و آشفته و شکردهنی
تو را چه چیز بگویم درست مثل منی