غبارِ غصهها محفل گرفته
خزان و خستهگیها دل گرفته
دامن سرخ کتانت وطن من شده است
تن تو جامعهای زیستن من شده است
کجاست کام تو تا همزبان من باشد
دهان کوچک تو در دهان من باشد
در دل تاریک زندان غم فقط مهمان اوست
این میان چیزی که روشن میشود ایمان اوست
بنشان به زیرِ عرقچین موهای پیشانی ات را
بختت بلند است سر کن شبهای طولانی ات را
ای عشق، خدا دوری ما را نرساند
امروز مرا بی تو به فردا نرساند
دی، پیشمرگ لشکر دیو زمستان است
شب در پناه سایهی این دیو پنهان است
طلسم گاه و بیگاهم شکسته
نگاهِ خیره بر ماهم شکسته
بهار آید چو پیدایت کنم یار
ز گل خلخال بر پایت کنم یار
ما همه از درون میانماریم؛ مارها در میانِ ما یله اند
مارها وِردخوان هر درزند، مارها قصه گوی فاصله اند
اندوه پَر و غصه پَر و غم ها، پَر
یعنی که جهان کنارِ تو زیباتر
سكوت؛ هيبت پاييزی، ركودْ در تپش تابوت
نگاهِ نيلیِ نيلوفر، و شور و همهمهی باروت