با اشک تیز و ناله ی شبگیر می رسد
شش ماهه است و دست به شمشیر می رسد
باز شور و شوق ماهی ها فراوان می شود
موجهای تازه بر این سفره مهمان می شود
ابر بهاره در دل من جان گرفته است
این اولین شب است که باران گرفته است
تن داد باران به غربت، خورشید بی خانمان شد
هر جای دنیا که رفتیم، دیوار زندانمان شد
هر دلی عشق خودش، یار خودش را دارد
عاشقی لذت دیدار خودش را دارد
چه اندیشه ها در سر کوچکی داشت
سر کوچکش باور کوچکی داشت
صاحب قِرانِ ملکِ ازل دوست دارمت
عالیجنابِ عزوجل دوست دارمت
اینکه در خود شکسته است علی است، او که در هم شکسته خیبر را
غمی از در رسیده است ولی، خرد کرده است پشت حیدر را
تراشیدم از استخوانم تو را
نشاندم به تخت روانم تو را
از سرزمینی دور میآیم، آنجا که نان ظلم آجر نیست
آنجا هوای زیستن تنگ است، آنجا کسی با خنده دمخور نیست
غم غربت بگیرد مثل بغضی سخت نایت را
محرم آی میچسبد بگریی غصه هایت را
دلش به اقلیمی گرمسیر میماند
نباشد از دو جهان زمهریر میماند