نیای بزرگ سخندان من
تو مهر سخن را خراسان من
شرط میبندم از این معرکه ایران ببرد!
خوک برده است اگر از تلهاش جان ببرد
ما دل از او خواستیم او سر به ما تقدیم کرد
آب تا گفتیم، او کوثر به ما تقدیم کرد
در پی راه فرار از بند افکار خودم
مثل پیکار دو آیینه گرفتار خودم
سلام ای باد، ای باد سحر! پیش آ! چه آوردی؟
جواب نامهها را شرح کن با ما! چه آوردی؟
رسیدم باز سمتت با دلی از قبل شیداتر
پناه آورده است انگار تنهایی به تنهاتر
تیره در آیینه میافتد چرا تصویر ما
از سیه باد زمان یا اینکه از تقدیر ما
دل بسته ام به دیدن تو از شب زمین
به چشم های روشن تو از شب زمین
آخرش آمد و با خود آورد نسل تیره ترین ابرها را
ده شب پشت در پشت گریاند بر سرم مرغ های هوا را
بی مرگ، کدام زندهگی را رنگ است؟
هر جای که زندهییست مرگآهنگ است
تب سرخ است و موجستان تاول بر لب كابل
كدامین كهكشان بلعیده ماه و كوكب كابل
مبند پنجره ی کوچکی جهانم را
بهم مریز تمامی آشیانم را