نگاه کرد، دلم در نگاه او حل شد
سرم به خانه ی جهد و جنون مبدل شد
همیشه شاد و رها، گرم زیستن بودن
وطن، مرادف آزادی است و زن بودن
این دلِ خون است از خاک وطن آورده اند؟
یا عقیق سرخ از سمت یمن آورده اند
حسین کیست؟ همان کس که عقل ها ماتش
که مانده اند محالات در محالاتش
امان از این و آن برده است امن عشق دلخواهش
«امین الله» میخوانند مردم کنج درگاهش
ناله به یاد قدش باز رسا میکنم
بلبل دل را دگر نغمهسرا میکنم
خاکم که جای پای تو را ناز می کنم
بادم که رو به عشق تو پرواز می کنم
دلم شور افتاده، در می زنند
در خانه را بی خبر می زنند
از دورها سر می رسم ناگاه، من بادم
من شهروند سرزمین عشق آبادم
پرنده خواب نمی خواست، آب و دانه نمی خواست
پرنده غیر رهایی از این زمانه نمی خواست
وطن مصادف غوغای بی امان شده است
قیامت است، مگر آخر الزمان شده است؟
این شهر غربت نی که دوزخ است بر فرقم
تا حلق در سنگینی بیچارهگی غرقم