تو قلّهایی! تو کوه در مسیر بلخابی
برادرم! یلی که از تبار مهتابی!
دل میرود و نیست کسی دادرس ما
از قافله دور است خروش جرس ما
بهم تنیده و زولانه بوده ایم در آغاز
مسلما که دو دیوانه بوده ایم در آغاز
می شناسید بتی را به غزلخوانی من
چه خبر دارید از بی سر و سامانی من؟
فکر نمیکردم بعدِ مرگِ تو آفتاب بدمد!
امروز زیرِ نخستین تابشِ آفتاب، مطمئن شدم
عشق می ورزم که تنها عشق پر شور و شرست
عشق از هر چیز از هر چیز دیگر بهترست
دست هایت دو شاخه از طوبی
چشم هایت دو چشمهی کوثر
قصه از آخرخط، آخر فروردین است
گردن سرو، در این معرکه ها پایین است
چنان که سوختن از بیتو ساختن سخت است
کجا در آتشِ سوزان گداختن سخت است؟!
یاران من بیایید با زخمهایتان...
زهرآبههای قاتل این فصل تلخ را در قلب من بچکانید...
بسیار گریه می کرد، دلگیر از خودش بود
خود را شکنجه می داد زنجیر از خودش بود
میسازمش هر روز، ویران میشود هر شب
امواج مغزی که! هذیان میشود هر شب