باد می آید، پس از آن فصل خیزش می رسد
ابر پیدا می شود، باران به ریزش می رسد
از زلفِ تو بر گردن من دار چه زیباست
آری به خدا حکمِ تو اینبار چه زیباست
چطور از گندم بریان تان گفت
از آن بد مستی دندان تان گفت؟!
من از زمستانهای دوری گذشتهام
که هر روز، پیرمردی از کوچههای غبارآلود تاریخ میآمد
و دوستان همه ماندند ما بریده شدیم
از آن بدایت بی ماجرا بریده شدیم
صورتش یک زن نود ساله، در سجِلّش زنی جوان اما
در نگاهش غمی است تلخ و درشت، بر لبش خنده نیمه جان اما
کیست تا بشنود نگاه مرا؟
یا بفهمد زبان آه مرا؟
قواره ای است چندش آور،
که بر عشق من پوز خند می زند: سرنوشت...
بوی گوشت سوخته میدهد
همزمان هفت تن در آغوشم میتپند و میمویند...
دل را خم زلف تو کشاند به خطر ها
عشق است و همین وسوسۀ کوه و کمرها
من فراری ام فراری ام فراری ام
مرد آرزو و خواب هات نیستم
لايق عشق نبودم كه دهانم بسته است
همه پنجره ها رو به جهانم بسته است