ورودی حرمت انتهای راه من است
تویی که دامن سبزت پناهگاه من است
تو را صدا زدم اما صدا معلق ماند
صدا رسید به گوش تو یا معلق ماند؟
مانده به دست توست نگاهم
ای مثل کوه پشت و پناهم
مثل رنجیدن غم از سینه که در آن تنگ می شود جایش
دل من در خودش مچاله شده، تنگ رنج است بس که دنیایش
آمدی، گل ها به شوق و شور بیرون آمدند
دختران از تنگنای گور بیرون آمدند
کمی از خلسه ات بیا بیرون
قلب مغروق در سکوت و سکون
مثل گلهای بهاری گرچه دائم خنده روست
آنچه با لبخند پنهان می کند بغض گلوست
دیوانه جانِ سرکشِ بی رخت و بی رَدا
هوهوکنان برقص و برقصان درخت را...
راه میافتم سوی افسانه های دور با تو
مثل عشاق قدیمی ساده و مغرور با تو
غم به خوابم هجوم آورد و گفت در چنته ی سیاه منی
هرچه از چاله سر برون آری، باز در چنگ تیز چاه منی
شاید، خدای مهربانی بودم آن ایام
وقتی که از خاک تهی میآفریدم جام
به درگاه حیدر دو زانو نشین است
ادب از کرامات او خوشه چین است