بدون چتر حس کن باد و باران بهاری را
به رگبار گلاب افشانه زن گیسوی جاری را
پنجشیر، پشت کوههایت تاجیکستان است
در بستر شهنامههایت روح ایران است
چون رنگ از تبسم پاییز رفته ای
چون ماه از نهایت دهلیز رفته ای
بارها مسیر رفته را، رفتهایم و باز می رویم
ما پیادههای خود سوار، راه را دراز می رویم
«سیندخت» کیبل خوردهای هر دیو و دد، کابل
«فرخنده»ای» جان داده در زیر لگد، کابل
میان من و تو فاصله ییست
که با هیچ پیوندی نمی توان آن را پرکرد
دلخور نِیَم که طالع من درد میکشد
باور کنید مغز سخن درد میکشد
گرفته است دماغم را هنوز دود و دم بویش
چقدر خاطره داریم از چراغ نفتی و سوسویش
دیدی رفیق؟ شهر پُر از کینه داشتیم
آوار سنگ در دل آیینه داشتیم
دارم در این چاه گلو كم كم كبوتر می شوم
پر می كشم پر می زنم، پیوسته پرپر می شوم
گم کردهام خود را که پیدا بوده باشم
من اهل اینجا یا نه، آنجا بوده باشم؟
غرور کاذب یک جهل با مقدمه ام
من از تبار اصیل دچار واهمه ام