گرفته است دماغم را هنوز دود و دم بویش
چقدر خاطره داریم از چراغ نفتی و سوسویش
هنوز خانه ی ما آنجاست، همان اتاق پر از لبخند
که بوی غربت و سیمان داشت نمور خسته ی هر سویش
چقدر شکلکِ بر دیوار که جان گرفت به دست ما
چقدر خنده نهان کردیم درون خلوت پستویش
چقدر عشق و ترنم بود؛ که بین قهقههها گم بود
صدای باد که می پیچید میان همهمه، هوهویش
کدام مرز تو را دزدید؟ کدام بخت مرا گم کرد؟
بیا که بشکند از این عشق، طلسم کهنه ی جادویش
هنوز دل نگرانم که چقدر خسته شده مادر!
هنوز از پی بابایی، برای نسخه ی دارویش
نشان نداده به ما هرگز اگرچه روی خوشی دنیا
من و توییم که می خندیم، مگر که کم بشود رویش…