نگاش تا به نگاه دلم تقابُل کرد
دهان گشود و تمام مرا تناوُل کرد
بر چهرهاش سفیده و سرخاب گم شده
از چشمهای مادر من، خواب گم شده
حالم از آنکه مانده در آوار بدتر است
از حال کودکان میانمار بدتر است
آخر به حَولوحوش خودم گریه میکنم
بر موسمِ خموش خودم گریه میکنم
چه فراخوانی دادی دل!
اینها حتی زبان جشمانت را نمی شناسند
می خواستم از خواستنت دور بمانم
از خواسته خاص تنت دور بمانم
به این جا رسیده است جریان محمد
سر نیزه رفته است قرآن محمد
ما رهزن عشقیم، ما پیوند میدزدیم
از کاروان زندگی هموند میدزدیم
صدای کیست که اینگونه خطبه میخواند؟
مگر علی است که اینگونه خطبه میخواند؟
کو آنکه شعله به دامان نمیشود زینب!؟
شبیه خوشه بریان نمیشود زینب!
دخیل بسته به گهواره علی ماییم
قسم به آینه! دلبسته ولی ماییم
چه شد؟ نه! آه خدا! بر زمین علم افتاد
ز دست راوی آن لحظهها قلم افتاد