سراغ راه تو را از نگاه می گیرم
مراد اشک از این شاهراه می گیرم
مگر چه کم دارد این زن از پیامبری؟
چرا نمی بریام ای نهنگ و می گذری؟
این داغ تازه ای است به روی جگر، بسوز
دوران آتش است، چه خشک و چه تر بسوز
چشم فلک امروز دوان سوی زمین است
امروز که با آمدن عشق قرین است
پوست انداختی زن زنگی، خوش خط و خال ظاهراً زیبا
غم شیرین ادایِ سمیِ من، زنِ تنهایی ام در این شبها
با گریه تا شقیقه ی خون پیش می رود
دارد غمم ستون به ستون پیش می رود
سبز و سرخ و سیاه پرچم تو، سبز و سرخ و سیاه دامن من
از همان روزهای آغازین، عشق تو قد کشیده در تن من
غروب و خیمهی سوزان و شمع جان حسین
چه امتحان غریبی است امتحان حسین
منزل بعید بود، خیابان ادامه داشت
توفان درین مسیر، فراوان ادامه داشت
شعری بخوان دوباره که احیای مان کند
شعری که واژه واژه شکوفای مان کند
این قطره را به دامن مرداب برده بود
عشقت اگر نبود، مرا آب برده بود
چیزی نمانده، پای از خاکسترم بردار
ای زندهگی لطفی کن و دست از سرم بردار