آخرین اشعار

در پریدن از سایه

در امتدادِ زمان
نیمه‌روزان
مردی‌که می‌خواست بپرد از سایه‌اش
افتاد در افتادگی‌های زمان.

هوا تا انتهای شش‌هایش
مکثی کرد!
گرفتار در گفت وگویی بین سایه و خود.

در خمیازه به سوی افق دید، گذشته بود.
به سوی غروب، هنوز دیر.
مانده در نیمه‌راه!

به یادِ زنی درگیر
که یک‌روزِ سردِ زمستان
کنارِ بخاری در بوسیدن پیدا…
خون در رگ‌هایش دمید.

تکیه بر درختِ کنارِ سرک
در هجومِ خاطرات،
در احساسِ جولای خسته‌ای‌که گرفتار تارهای تنیده‌ی خود باشد.
خنده‌ای کنارِ لب‌هاش نمایان
شاید مضحک!
به خود خندید یا به دنیا.

قدم زنان در جا
انگشت‌هایش را بار بار شمرد:
تا ده؛
مصروفیتی‌که جعل کرده بود.

موترها تکثیرِ آلودگی‌های صوتی
هواپیماها خط‌های در سکوت آسمان.
تشریفاتی باشکوه، برگزار
فردی را می‌بردند به گورستان.

جنگ، جاری در چهارسوی جهان.
فیلسوفان نامِ عصر را عصرِ سکس گذاشته بودند
مهندسان نامِ عصر را عصرِ ساختمان‌های آسمان‌خراش.

مرد در این وسط
این تعلق‌ها را تعبیر می‌کرد:
«گرفتاری همیشگی انسان.»

شاید فراموش کرده بود:
«می‌خواست بپرد از سایه‌اش.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه