با ابر، همیشه طرح باران میریخت
صبحانه که آب بین گلدان میریخت
به دست، آینههاى سکندرى دارى
به شست، دامندامن پَرِ پرى دارى
ساقی نشست و ساغر ما را شکست و ریخت
دل را به داغ توبه فردا شکست و ریخت
ای هریوا ای ابر شهری که فرهنگ و هنر
گشت در دامان پر مهرت بزرگ و بارور
از غار حرا منبع یک چشمهی جوشان
دریا شد و با موج خود افتاد به جریان
دلتنگ، ناگزیر، گرفتار و بیهدف
میراث دار زخمم و فرزند ناخلف!
با چهرهی یک دختر قشلاقی ساده
خود را برای سوختن کرده است آماده
چشمهایش بار دیگر در دل من شور ریخت
باز هم مشتی نمک بر روی این ناسور ریخت
سیاهِ عزا تا پدیدار شد
جهان روز بود و شب تار شد
خبر آمد که می آید، مدینه چشم در راهش
شب چادر به سر سر می رسد با نی نی ماهش
برای من سفر قندهار ماتم بود
گلوله، مرگ، شقیقه، شکار ماتم بود
صدای بانگ اذان از مناره می آید
سحر برای نماز دوباره می آید