یاران من بیایید با زخمهایتان...
زهرآبههای قاتل این فصل تلخ را در قلب من بچکانید...
بسیار گریه می کرد، دلگیر از خودش بود
خود را شکنجه می داد زنجیر از خودش بود
میسازمش هر روز، ویران میشود هر شب
امواج مغزی که! هذیان میشود هر شب
بدون چتر حس کن باد و باران بهاری را
به رگبار گلاب افشانه زن گیسوی جاری را
پنجشیر، پشت کوههایت تاجیکستان است
در بستر شهنامههایت روح ایران است
چون رنگ از تبسم پاییز رفته ای
چون ماه از نهایت دهلیز رفته ای
بارها مسیر رفته را، رفتهایم و باز می رویم
ما پیادههای خود سوار، راه را دراز می رویم
«سیندخت» کیبل خوردهای هر دیو و دد، کابل
«فرخنده»ای» جان داده در زیر لگد، کابل
میان من و تو فاصله ییست
که با هیچ پیوندی نمی توان آن را پرکرد
دلخور نِیَم که طالع من درد میکشد
باور کنید مغز سخن درد میکشد
گرفته است دماغم را هنوز دود و دم بویش
چقدر خاطره داریم از چراغ نفتی و سوسویش
دیدی رفیق؟ شهر پُر از کینه داشتیم
آوار سنگ در دل آیینه داشتیم