آخرین اشعار

دامن سرخ کتانت وطن من شده است

دامن سرخ کتانت وطن من شده است
تن تو جامعه‌ای زیستن من شده است

آن قدر ربط ندارد به محبت، آغوش
که دو دستت یخن پیرهن من شده است

چه بگویم چه بگویم تو خودت می‌بینی
لبت است اینکه زبان در دهن من شده است

راز آلوده‌ترین فلسفه یعنی چشم‌ات
از ازل سوژه و سبک سخن من شده است

مُردم اما نسرودم غزلی، معذورم
درد و سانسور دو عضو بدن من شده است

خاک گشتم که بباری و مرا زنده کنی
آسمان قهر پس از آمدن من شده است

رفتم آیینه شدم تا که تماشا کنم‌ ات
از تماشای تو فصلِ شدن من شده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه