تمام ثانیهها گیج انتظار گذشت
و لحظههای غمانگیز بیشمار گذشت
عابر بشوی عصر خیابانها را
تاریک کنی پرسهی میدانها را
ساعت
یک بامداد روز هشتم حوت ۱۳۹۵ است...
آفتاب از سوی دیگر بر شده آفتاب دائم ز یک بر بر شده
میگسار نور بیساغر شده می گسار نور پر ساغر شده
خواستم برای عشق بنویسم
دیدم پرندگانی در قفس اند
در حضور انار غمگین خورشید
حتا نتوانستیم برادرانمان را دفن کنیم...
در لجن غلت زدن، ساعت آلودهٔ روز
گاه در برف و دمی در تب اندوه تموز
دوست من! همیشه جوان نخواهیم ماند
نیمهشبها کابل را از شهر نو تا تیمنی قدم نخواهیم زد
نمی دانم چه سری دیدهام در کنج ایوانت
نفس در سینهام حبس است و چشمم گشته حیرانت
در تکیهخانهها بوی تو میوزد
عطر بهشت از کوی تو میوزد
صبح از نگاه غافل ما رفت و دور شد
یعقوب چشمهای سحرخیز کور شد
فوج کبوترها که سمت آسمان میرفت
ذهنش به سمت گنبد دریا نشان میرفت