من مصرعی که در غزلت جا نمیشوم
جز در نگاه گرم تو معنا نمیشوم
چشمانداز گرز گرزدۀ نگاهت
دیوار ستبر بغضهای سنگینم را شکست...
خوش بود موسم نوروزی و ایام بهار
که دمیدست گل و سبزه به هنگام بهار
چون سوره مریم که به حق مژده طاها
وادی شده آبستن لاها و ولاها
آه ای خدا چرا و چگونه قوی شدی؟
اصلا چه شد؟ چه شد؟ که چنین منزوی شدی؟
هر گوشه که نگاه کنی کشتههای ماست
این تازه ابتدای مسیر بلای ماست
می خواهم
با پرستوها سبز شوم
در تاریکی... در روشنایی... در درز همین دیوارهای کهنه
جایی میان شب و روز...
زمان منجمدم یا مکان سیالم؟
تکان پنجره در باد یا سکوت درم؟
من استخوانِ بی کسیام اما
احساس میکنم که غمی سگوار
فقر آدم را مهربانی عبوس می کند
از خود گذشته ای خودخواه
به شب که عاصی و دلتنگ، سربرهنه نشست
دوباره در نفسِ تَنگِ خانه... عادت کن