آخرین اشعار

نسلِ تلف

دوست من! همیشه جوان نخواهیم ماند
نیمه‌شب‌ها کابل را از شهر نو تا تیمنی
قدم نخواهیم زد.

می‌دانی!
جوانی‌هایم پشتِ دروازه‌هایی گذشتند
که شراب غیرقانونی می‌فروختند
«کابل می‌خانه ندارد.»

آرزویم بود!
روزی در می‌خانه‌های کابل
دورِ یک میز می‌نشستیم
چند پیاله به سلامتی خدایانِ عشق می‌نوشیدیم.

دیروز که از کار برمی‌گشتم
پشت دروازه‌ای تک‌تک کردم
دو پیاله ایستاده‌پا نوشیدم.

خانه که رسیدم
همسرم گفت: «پیر شدی عاقل نه!»
[دانه‌های اشک
بر گونه‌هایم لغزیدند]
گفتم کودکی در درونم هست
نمی‌خواهد پیر شود
می‌خواهد باز به دنیا بیاید،
تلف‌شدگی‌های زندگی نسلم را
زندگی کند.

دوست من کاش می‌شد باز نیمه‌شبی
کابل را از شهر نو تا تیمنی قدم می‌زدیم
«فارسی را به پشتو سخن می‌گفتیم»
وَ ساعتی می‌خندیدم مست.

زمانه از ما نبود
جوانی از ما نبود
زندگی از ما نبود
شهر از ما نبود؛
پیر شدیم عاقل نه!

می‌خواهم به کوه برگردم
از روی تخته‌سنگی بلند
چشمانم را رها کنم
به سوی اشیا
به سوی زندگی
به سوی زنی‌که ره‌سپار فرداست
تا مرا در آبستنی به میل خویش
باز به دنیا آورد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه