تمام ثانیهها گیج انتظار گذشت
و لحظههای غمانگیز بیشمار گذشت
نیامدی و دلم جمعه جمعه غمگین ماند
چه سالهای سیاهی که بی بهار گذشت
تب نبودنت آقا، توانمان را برد
و آب از سر عشاق بیقرار گذشت
تو صبح روشن امیدی و نیامدنت
حکایتی است که بر زلف شام تار گذشت
چه روزها که سراسیمه میپرم از خواب
و خواب بودم و گرد آمد و سوار گذشت
چه افتخار بزرگی نصیبمان شده است
که عمر رفته در این شوق انتظار گذشت
تمام عمر دویدم به صد هزار امید
به ایستگاه رسیدم ولی قطار گذشت