در لجن غلت زدن، ساعت آلودهٔ روز
گاه در برف و دمی در تب اندوه تموز
با دلی سنگ، دلی تنگ، نفسهای عمیق
تا همیشه بِشِکن یا که بمیران و بسوز
آدم! عصیانگریات مختص پایینتنه شد
شکم درد زمین، باکره، بالاست هنوز
استخوانهای کمر طرح فلاکت زدگیاست
فقر و بیچارگی کهنهای در زیر بلوز
تا کجا میشود از خویش وقیحانه گریخت
ما معمای جهانیم و تقاضای بروز