آخرین اشعار

نمی دانم چه سری دیده‌ام در کنج ایوانت

نمی دانم چه سری دیده‌ام در کنج ایوانت
نفس در سینه‌ام حبس است و چشمم گشته حیرانت
‌
چه فرقی می کند آئینه آئینه است با یادت
به دل ها نور می‌بارد فقط با نام تابانت
‌
خراسان، بلخ و قم یا در نجف هر جا که نامت بود
پریشان حال و شیدا گونه می‌آیند مستانت
‌
تو را دنیا نمی‌فهمد ولی گاهی چنین گویند
سخاوت وامداری کرده از دریای احسانت
‌
کنارم پیرمردی در وضو اینگونه نجوا کرد
رطب با ذکر تو شیرین شود جانم به قربانت
‌
سلیمان با شکوهش ، یوسفی با عزتش محوست
نمی از کیمیا تا می‌چکد از دست دهقانت
‌
کنارت خضر می گوید اذان را با تو در مسجد
به پایت می نشیند مثل طفلان در دبستانت
‌
نجف را یک حرم داری هزاران خانه در دل‌ها
ملائک خادمانت، عرشیان هستند دربانت
‌
علی عالی و اعلایی و نامت بر لبان جاری
تویی تفسیر قرآن، محکماتش تیغ برانت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه