فوج کبوترها که سمت آسمان میرفت
ذهنش به سمت گنبد دریا نشان میرفت
یادش بخیر آن سالها هنگام دلتنگی
سوی سخی با یک مفاتیح الجنان میرفت
از خاطرش میرفت تلخیهای بسیاری
وقتی برای دیدن رنگین کمان میرفت
دنبال محبوبش به همراه پرستوها
تا کاظمین و سامرا با کاروان میرفت
هرچند عمری تکیهداری کرده اما باز
هر سال عاشورا فقط چهل اختران میرفت
قبل از شروع روضه با چشم تر آهسته
از لابهلای یاسهای ارغوان میرفت
چون ابر بغض آلود میبارید در کوچه
هق هق کنان، هق هق کنان، هق هق کنان میرفت
آن پیرمرد بامیانی سالهای سال
آدینهها از شهر قائم جمکران میرفت