بوی گوشت سوخته میدهد
همزمان هفت تن در آغوشم
میتپند و میمویند
میگویم:
تمام شب
با تو هفت تن در من پهلو میگرداند
میگوید: غمم هفت پیراهن بزرگتر است،
آتِشکَشم
تاکی پس از شانزده بهار
خوشههای آتش بار آورده
شانزده پیاله بالا میرود
و شانزده سپند در سرخی و سیاهی میرقصند
آسمان خموچ چِغِل میکند
زمین انگِشتهایش را پکّه میزند
و من با بوسه، سوختگی را مزمزه میکنم
مادر میگفت:
جایی میسوزد که قوغ در آنجاست، بقیه فقط گرم میآیند
سوختن مادر همان
و پُلوشداغشدنِ همسر همان
تنها تفاوت
انگِشتزارِ داناییست
که اینک
ماهیای را زندهزنده در من پشت و پهلو میکند
خموچ: قوغریزههای مانده در خاکستر
قوغ: زغال گُرگرفته و مشتعلشده
انگِشت: پسماندهٔ زغالهای سوخته که بتوان دوباره آن را روشن کرد. معمولاً با داغ کردن انگِشتها کباب میپزند، صندلیهای زمستانی را گرم میکنند و…
پُلوشداغ: اوج سوختن و جزغاله شدن