غروب خسته در باران سرد از من چه میخواهد
سکوت مانده در ایوان درد از من چه میخواهد
دو دستم را گرفت و با خودش سوی بیابان برد
نگاهی در میان خاک و گرد از من چه میخواهد
به پهلویم نشست آهسته از پاییز حرفی گفت
دلش در انتخاب رنگ زرد از من چه میخواهد
دو مرمی را بعید از لطف خود هرگز نخواهد کرد
تفنگ دشمن نامرد و مرد از من چه میخواهد
غروب خسته چون سربازِ خطِ جنگ میرزمد
بهای زندهگی را در نبرد از من چه میخواهد
پس از آوارِ بغض و خستهگیهایش خدا شاهد
دو دستم را گرفت و گریه کرد از من چه میخواهد