آخرین اشعار

با سرمه مگویید حدیث رم آهو

با سرمه مگویید حدیث رم آهو
بادام مجویید بر آن شاخه ی گیسو

از غمزه ی عقرب، صفتِ مهر مِجویید
از تُرك مخواهید مگر خنجر خم خو

محوی است پر از قوس فراوانی انبوه
خالی است به اندازه ی طاووسی هندو

دشتی است بیابانی و هر سوش هیولا
كوهی است تبالوده به ها ها و به هو هو

راهی است به تاریكی زلفان خماخم
چاهی است به هاروت و به ماروت و به جادو

كو آن نظر لاجرم از چشم سكندر
تا بگذرد از ورطه ی آن نقطه ی نُه تو

كو آن یل هوهو زن و آن ضربه ی مهمیز
كو آن قدم قرمز و آن پای بلاجو…

تا طی شود از فاصله ی دور منازل
تا رگ بفرستم به هوا خواهی چاقو

كوكو نفس سوخته ی سینه ی مشروح؟
آن سینه ی مشروح نفس سوختگان كو؟

رود از نفس افتاد و نهنگان مسافر
رفتند از این سوی پر افسوس به بی سو

می دود شد از مجلس و مستان قلندر
مستور شدند از رصد شیشه ی سو سو

گل پیرهنی بود، ولی رفت به حاشا
افتاد به سوداگری قافله ی بو

ماه آمد و آبستن هر بام و هوا شد
دانست دگر نیست در این طایفه مه رو

رسم شتك از مذهب و آیین رگ افتاد
خون دشمن خون گشت كجا شد خم ابرو

هم هست خیالات و هم آن پرده ولی حیف
در آن طرف پرده دگر نیست پری رو

دریاست به بلعیدن این كشتی و خشكی اش
افسانه ی زیتون، به منقار پرستو

هستی به تهی می رود عالم به خموشی
خاموش كن این قدر مگو بیشتر ای مو

تا آمده یی توشه اتِ از راه، فقط شب
ای خوش سفرِ شب ترِ در راه فرا رو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه