گریه کردم گریه کردم شام ها
چون یتیمان خسته در اندوه خویش
می کشانم هر سو با این رنج راه
نا توان بار غم چون کوه خویش
یاد تو در چشم من بشگفته است
ای مرا تو آفتاب زنده گی
ساغرم ده ساغر پر نور عشق
تا که یابد جان من تابنده گی
بی تو هر سویی که رفتم گریه بود
همسفر با این دل رسوای من
لحظه ها را باز آتش می زند
بال خون آلودۀ نجوای من
ای بسا شام سیه بی روی تو
قطره های اشک من خندید و مرد
آرزوها روی دریای خیال
چون حبابی لحظه یی رقصید و مرد
گریه هایم رنگ خون لاله یافت
بسکه من نوشیده ام خون جگر
کاش عمرم رنگ می زد بر حباب
ای مرا بی تو جهان کور است و کر