آخرین اشعار

دل می‌رود و نیست کسی دادرس ما

دل می‌رود و نیست کسی دادرس ما
از قافله دور است خروش جرس ما

هم مشرب اوضاع گرفتاری صبحیم
پرواز به منظر نرسد از قفس ما

بر هیچ‌کس افسانهٔ امید نخواندیم
عمری‌ست همان بی کسی ماست‌ کس ما

ما هیچکسان ناز چه اقبال فروشیم
تقدیر عرق‌کرد به حشر مگس ما

خاریم ولی در هوس آباد تعین
بر دیدهٔ دریا مژه چیده‌ست خس ما

ما و سخن از کینه‌فروزی‌، چه خیال است
آیینه نداده‌ست به آتش نفس ما

بر فرصت خام آن همه دکان نتوان چید
مهمان دماغ است می زودرس ما

مکتوب وفا مشعر امید نگاهی‌ست
وا کن مژه تا خوانده شود ملتمس ما

بیدل به جنون امل ازپا ننشستیم
کاش آبله‌گیرد سر راه هوس ما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه