و دیگر نه دیوار مانده، نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان، نه کشت
خطرپوشِ توفانِ لامذهبند
دل افسردگان، دختران بهشت
گِل سرنوشت سیاه مرا،
خدا از چه مرداب سردی سرشت؟
چرا سهم چشمان زیبای من،
ازین آسمان، بوده این شام زشت؟
زمین غوطهور در تف هرزگیست
خزان زنده در ثور و اردیبهشت
خدا زیر آوار دل مانده است،
خداوند مسجد، خدای کنشت
«به هر قیمتی دست ما را بگیر
کسی روی خاک بیابان نوشت