می شناسید بتی را به غزلخوانی من
چه خبر دارید از بی سر و سامانی من؟
می شناسید مرا با کلماتی در شعر
شعر این قصر بلورین چراغانی من
شعر این سلسله تلخ لبالب از لعل
شهر تاریخی رنجور خراسانی من
چه خبر دارید از عسرت شاعر که چقدر
می کشد رنج همیشه من انسانی من
چه خبر دارید از آتش افروخته ام
چه خبر دارید از مردن پنهانی من
صبح مه زندگی ام را ز گلو می گیرد
شام غم ها همه جمعند به مهمانی من
بارها خواسته ام تا بکنم دل از شعر
من زندانی دل یا دل زندانی من؟
سر براهی کنم و بنده عقلم باشم
خسته ام کرده جراحات پریشانی من
باز تا قاعده شهر کمی می بردم
می کشد سر به جنون روح بیابانی من
کاش شاعر به خود شعر شباهت می داشت
کاشکی زندگی ام بود غزلخوانی من