آخرش آمد و با خود آورد نسل تیره ترین ابرها را
ده شب پشت در پشت گریاند بر سرم مرغ های هوا را
آمد و ابر شد، آمد و شست آمد و چشم های مرا برد
آمد و خورد جان مرا بعد بر سر خورده ام ماند پا را
ابتدا ابر و باران و مه بود چتر بر سر گرفتم ولی بعد
ژاله شد ژاله له له له کرد در هوا چتری بی نوا را
بعد یکباره باران خون شد، مردم شهر دورم گرفتند
سایه ام را به رویم کشیدم سایه ام خشک می داشت ما را
بعد از آن ماه از شب چکیده چند شب شهر در ماه بوده
مردم شهر دیدند و گفتند یک به یک با من این ماجرا را
من درختی کهنسال بودم مملو از خط و امضای عشاق
آمد و از تن من جدا کرد یادگاران نا آشنا را
خود فقط سایه ای مانده با من ، من پس افتاده سرنوشتم
سایه ای که دگر هیچ کس نیست، رحم کن بر من ای من خدا را!