(در سوگِ عمران راتب)
فکر نمیکردم بعدِ مرگِ تو آفتاب بدمد!
امروز زیرِ نخستین تابشِ آفتاب،
مطمئن شدم
تو خود را یافتهای.
من همچنان در دنیا
رو به سوی مرگ سر درگُم؛
دیریست زیر درختان نمیروم
حسِ جیکجیکِ پرندگان از حواسم پریده
در جامیکه دیونوسوس را میدیدم، شکسته…
غروبها از آفتابنشستکه برمیگردم
جسمِ کوچکم را میاندازم بر دوش؛
در مسیرِ برگشت، میپرسم:
«کَی از دوشم برای همیشه پیاده خواهی شد؟»
میگرید:
«آن روز دیر نیست!»
میگویم:
«چرا گریه؟
من از تو به تنگم!»
پاسخی نمیدهد.
پشت میز که میرسم
در سیاهی متن
احساسِ سرگشتهی کلمه را دارم
که خود را گم کرده است.