عشق می ورزم که تنها عشق پر شور و شرست
عشق از هر چیز از هر چیز دیگر بهترست
تا تبار عشق و قوم عشق پیدا می شود
هر کسی پشت تبار و قوم می گردد خر ست
قوم پشت قوم رفت و عشق هر روزی نو است
عشق بازی دیگرست و قوم بازی دیگرست
پیش مشتی شوم من گیرم که بدنامم به عشق
کار آنان چیست ؟ کشتن کشتن همدیگر ست
کاش می شد عشق چون ابر بزرگی در زمین
سایه می افکند و می شست آنچه را درد سرشت
کاش می شد عشق در دل های مردم می نشست
بعد می دیدیم هر انسان خودش پیغمبر ست
من به خاک افتاده ام اما بترس از بازی ام
مثل بازی کردن ققنوس با خاکسترست
جادوی عشق است با من سحر سیمرغ سخن
عشق آری عشق از هر چیز دیگر خوشترست