سكوت؛ هيبت پاييزی، ركودْ در تپش تابوت
نگاهِ نيلیِ نيلوفر، و شور و همهمهی باروت
سپيدْ دامنِ شب ميدوخت، دو پلكِ سرد و چروكيده
لباس واهمه را پوشيد، لبانِ مضطرب و فرتوت
يكی بلند شد از جايش كه در حوالیِ قبرستان
خلاف عُرف بلرزاند، يخِ تنيده به چندين سوت
و بعد روی به قبر استاد، و از مُچالهی ذهنش خواند
دلی كه در كلماتش بود، دمی كه در گروِ ياقوت:
شرابْ در خَمِ ابرويت، پياله در گذرِ نرگس
كمين گرفته دو آهو را كمان زدهست به فرق رود
و عشق از تنهی سيبی ـ سبد بهدست، پريشاندل؛
بُلندْ ساچ نگهبانی كه دزديانه بچيند توت
تنت ضيافت گنجشكان، دو ساچِ سرخ، دو آويزه
حلول شامِ پريشانت، بلوغِ جمعِ بهشتآلود
تو ماه در كفِ دريايی، تو آن درختِ اهورايی
و من به هيئتِ گنجشكی، به ميهمانیِ تان مبهوت
به پشت نامه نماياندی كه: پابرهنه بيايی تا ــ؛
قبول خاطرِ مان باشد، دو نكته عرض ادب با نوت:
من از درخت كه میترسم، خيال معجزه در گلدان
كلامْ وَهم غليظی داشت، چنان شكوفهی گُلْ از دود:
بريز دار و ندارت را و من كه گوشیِ دستم جز
به سويت انداختم هيهات! شد انفجارِ عجيبی هوووت!
من اژدهايی به سر دارم، تو را كه معجزهات بلعيد
زمين؛ شكوفهی گنجشكان، درخت؛ قطعهكويرِ لوت
و عشق با سبدی از خون ز راه آمدهاش برگشت
و آهوان چه رميدند از كمين برگِ نگاهم زود
سبكدلانه تو را بردند چُنانِ سنگ كه تابوت است
ميان لرزهی اندامم، هراس ـ جيغِ دلِ باروت.ـ
و ناشيانه پريدم آه! زبان شعلهی تب، گوشی
ميانِ مشت عرقناكم، تماسِ آدمِ نامربوط