ما همه از درون میانماریم؛ مارها در میانِ ما یله اند
مارها وِردخوان هر درزند، مارها قصه گوی فاصله اند
مار، همزادِ نسلِ من بوده ست، مار تا بوده راهزن بوده ست
قصه آدم است قصه ما؛ میوه ها، مارها… همه تله اند
ما همه از درون میانماریم؛ هرکجا میرویم او با ماست
مارها شب شریکِ دزدانند، روزها هم رفیقِ قافله اند
صوفیای گفت: مارها رازند؛ هرکه بیمار بود بیمار است
ظنِ بد خوب نیست در حقِ مار؛ مارها از اساس، مسأله اند!
راست میگفت صوفیِ دجال؛ بد یقینا بد است، شکی نیست
مارها شاید اولیا باشند، شاید اینان بِلندمنزله اند!
اهل رازند مارها شاید؛ راز، راز است، راست میگویند
راز را هرکسی نمیفهمد؛ رازها صیغه های مشکله اند
خاک بر فرقِ نفسِ بازیگر! کوفت بر هرچه لفظ و لفاظی است!
مرگ بر هرچه وزن و قافیه است!… بس که در پایِ شعر آبله اند!
شاعران، گاه نبضِ فریادند؛ شاخکِ حسِ دردِ مردمِ خویش
گاه، موشانِ کنجِ دِنجِ خودند؛ یعنی استادِ صبر و حوصله اند!
شاعرانِ بزرگِ کشورِ من؛ کشورِ مولوی، سنایی ها
حالیا مثلِ کِرم، شبها را در پیِ روزنامه باطله اند
اهلِ تحقیق، اهلِ فضلِ و هنر، اهلِ عشق و هزار مرگِ دگر
شک ندارم که در چنین شبها غرقِ حلِ هزار معضله اند
عقلشان درک میکند همه را: مصلحت، عدل، فلسفه، قانون
با فلاطون کنار آمده اند؛ بعد از این اهلِ شهرِ فاضله اند
ما همه از درون میانماریم؛ زخم بر رویِ زخم و…حقِ نمک!
کشته برکشته مانده، پشت به پشت… دستهای نیز گرمِ هِلهله اند
مار، چنبر زده است بر سرشان، اژدهایی شده است رهبرشان
مارِ دیگر به رویِ منبرشان؛ حاجیانی که گرمِ هروله اند
کشته بر کشته، خانه بر آتش، کودکان، آهِ آب نتوانند
آن طرف، دستهای رجزخوانند، دستهای تیرهایِ حرمله اند
رقصِ خون، رقصِ مرگ، رقصِ جنون… و تو در فکرِ جامِ لندن باش
این که بی بی سگانِ رجاله، فاتحانِ کدام مرحله اند…
معرکه، مار، مردِ جادوگر؛ ما همه ماتِ دستبازی شان
غافل از آن که مار و جادوگر در فریبِ من و تو، یکدله اند
بوی عشق از دمشق می آید؛ عطرِ امروزِ سیب، لبنانی است
تسمه از پشتِ اژدها کندند؛ قهرمانان، سوارِ چلچله اند
اژدها رامِ بامیان هم هست؛ پیرِ ما میرِ نفسِ اماره است!
ماردوشان! بهوش! کاوه رسید! بامیان، شیرهایِ غلغله اند…
آه! اما نه؛ غلغله امروز، زخمِ مدفونِ زیرِخاکِ من است
زخمها چون که زیرِ خاک شوند دو سه روزی بهانه گلِه اند
ما همه از درون میانماریم؛ مارها در میانِ ما یله اند
مارها وِردخوان هردرزند، مارها قصه گوی فاصله اند
یک قصیده، قصیده لبخند، یک قصیده، قصیده درد است
تو ولی کف بزن، دریغ نکن! شاعران، کشته مرده صله اند!